همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 34.
"ویو پارک دوین"
هم من شوکه بودم...
هم جونگ کوک...
مامان و بابامم دم در وایساده بودن...
و داشتن با کنجکاوی نگامون میکردن...
یه لحظه به جونگ کوک نگاه کردم...
اونم به من نگاه کرد...
بعد تقریبا همزمان گفتیم:
+«یه لحظه...»
_«یه لحظه...»
بدون اینکه منتظر جواب بمونیم...
تقریبا فرار کردیم سمت آشپزخونه...
همین که وارد آشپزخونه شدیم...
من سرمو گرفتم...
+«تموم شد...»
+«دیگه زنده نمیمونم...»
جونگ کوک هم دستشو روی کمرش گذاشت...
_«آروم باش...»
+«آروم؟!»
+«مامان من اون بیرونه!»
+«تا دو دقیقه دیگه کل فامیل میفهمن یه مرد توی خونه منه!»
جونگ کوک لبشو گاز گرفت که نخنده...
_«حق با توئه...»
_«یکم...»
_«وضعیت بدیه.»
+«یکم؟!»
+«افتضاحه!»
شروع کردم توی آشپزخونه راه رفتن...
+«چی بگیم؟»
+«چی نگیم؟»
+«اصلا از کجا شروع کنیم؟»
جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد...
بعد خیلی جدی گفت:
_«یه ایده دارم.»
ایستادم...
+«چی؟»
جونگ کوک با همون قیافه کاملا جدی گفت:
_«نمیخوای مثل رمان ها و سریال ها بگیم همدیگه رو دوست داریم؟»
سه ثانیه...
فقط نگاش کردم...
بعد با چشم های گرد شده گفتم:
+«چی؟!»
_«مثلا بگیم...»
_«رابطه داریم.»
_«بعد کم کم...»
_«...»
دیگه نتونست ادامه بده...
چون من زدم زیر خنده...
اونقدر خندیدم که اشک توی چشمام جمع شد...
+«تو...»
+«تو زیادی سریال دیدی.»
جونگ کوک این بار خودش هم خندید...
_«آره...»
_«فکر بدی بود.»
+«خیلی بد.»
_«خیلی؟»
+«افتضاح.»
جونگ کوک شونه بالا انداخت...
_«خب پس تو بگو.»
چند ثانیه ساکت شدم...
بعد یه دفعه...
یه فکر مسخره به ذهنم رسید...
یه لبخند شیطونی روی لبم نشست...
جونگ کوک تا لبخندمو دید...
اخماش رفت تو هم...
_«این قیافه رو دوست ندارم...»
+«جونگ کوک...»
_«نه...»
+«هنوز هیچی نگفتم.»
_«ولی میدونم قراره یه چیز مسخره بگی.»
+«لطفاااا...»
دستامو به هم قفل کردم...
با حالت التماس نگاهش کردم...
+«بیا همونو بگیم...»
جونگ کوک چند بار پلک زد...
_«کدومو؟»
+«بگیم همو دوست داریم.»
_«پارک دوین...»
+«جونگ کوک لطفاااا...»
_«نه.»
+«خواهش میکنم.»
_«نه.»
+«فقط جلوی مامان بابام.»
_«نه.»
+«ده دقیقه.»
_«نه.»
+«پنج دقیقه.»
_«نه.»
+«سه دقیقه.»
_«نه.»
+«دو دقیقه.»
_«پارک دوین.»
+«جونگ کووووک...»
اونقدر اسمشو کش دادم که خودش خندش گرفت...
دستشو روی پیشونیش گذاشت...
_«تو واقعا اعصاب آدمو خورد میکنی.»
+«قبول کن دیگه.»
_«اگه بعدش باور کردن چی؟»
+«بعدش میگیم شوخی کردیم.»
_«این که بدتره!»
+«خب...»
+«یه چیزی میگیم.»
جونگ کوک با ناباوری نگام کرد...
_«یعنی تو هیچ برنامه ای نداری؟»
+«نه.»
_«فقط داری بداهه میری جلو؟»
+«آره.»
جونگ کوک یه آه بلند کشید...
سرشو چند بار تکون داد...
بعد زیر لب گفت:
_«من مدیر یه شرکتم...»
_«ولی نمیدونم چرا هر بار کنار تو قرار میگیرم...»
_«احساس میکنم دارم عقل خودمو از دست میدم.»
لبخند پیروزمندانه ای زدم...
+«یعنی قبول کردی؟»
_«...»
+«قبول کردی؟»
جونگ کوک با بدبختی چشم هاشو بست...
بعد خیلی آروم گفت:
_«فقط...»
_«فقط اگه اوضاع از کنترل خارج شد...»
_«خودت جمعش میکنی.»
با ذوق دستامو به هم کوبیدم...
+«قول میدم!»
جونگ کوک همون لحظه زیر لب گفت:
_«همین "قول میدم" از همه بیشتر میترسونتم...»
و هر دو، با استرس و در حالی که هیچ نقشه درستی نداشتیم، از آشپزخونه بیرون رفتیم تا با پدر و مادرم روبهرو بشیم...
پارت 34.
"ویو پارک دوین"
هم من شوکه بودم...
هم جونگ کوک...
مامان و بابامم دم در وایساده بودن...
و داشتن با کنجکاوی نگامون میکردن...
یه لحظه به جونگ کوک نگاه کردم...
اونم به من نگاه کرد...
بعد تقریبا همزمان گفتیم:
+«یه لحظه...»
_«یه لحظه...»
بدون اینکه منتظر جواب بمونیم...
تقریبا فرار کردیم سمت آشپزخونه...
همین که وارد آشپزخونه شدیم...
من سرمو گرفتم...
+«تموم شد...»
+«دیگه زنده نمیمونم...»
جونگ کوک هم دستشو روی کمرش گذاشت...
_«آروم باش...»
+«آروم؟!»
+«مامان من اون بیرونه!»
+«تا دو دقیقه دیگه کل فامیل میفهمن یه مرد توی خونه منه!»
جونگ کوک لبشو گاز گرفت که نخنده...
_«حق با توئه...»
_«یکم...»
_«وضعیت بدیه.»
+«یکم؟!»
+«افتضاحه!»
شروع کردم توی آشپزخونه راه رفتن...
+«چی بگیم؟»
+«چی نگیم؟»
+«اصلا از کجا شروع کنیم؟»
جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد...
بعد خیلی جدی گفت:
_«یه ایده دارم.»
ایستادم...
+«چی؟»
جونگ کوک با همون قیافه کاملا جدی گفت:
_«نمیخوای مثل رمان ها و سریال ها بگیم همدیگه رو دوست داریم؟»
سه ثانیه...
فقط نگاش کردم...
بعد با چشم های گرد شده گفتم:
+«چی؟!»
_«مثلا بگیم...»
_«رابطه داریم.»
_«بعد کم کم...»
_«...»
دیگه نتونست ادامه بده...
چون من زدم زیر خنده...
اونقدر خندیدم که اشک توی چشمام جمع شد...
+«تو...»
+«تو زیادی سریال دیدی.»
جونگ کوک این بار خودش هم خندید...
_«آره...»
_«فکر بدی بود.»
+«خیلی بد.»
_«خیلی؟»
+«افتضاح.»
جونگ کوک شونه بالا انداخت...
_«خب پس تو بگو.»
چند ثانیه ساکت شدم...
بعد یه دفعه...
یه فکر مسخره به ذهنم رسید...
یه لبخند شیطونی روی لبم نشست...
جونگ کوک تا لبخندمو دید...
اخماش رفت تو هم...
_«این قیافه رو دوست ندارم...»
+«جونگ کوک...»
_«نه...»
+«هنوز هیچی نگفتم.»
_«ولی میدونم قراره یه چیز مسخره بگی.»
+«لطفاااا...»
دستامو به هم قفل کردم...
با حالت التماس نگاهش کردم...
+«بیا همونو بگیم...»
جونگ کوک چند بار پلک زد...
_«کدومو؟»
+«بگیم همو دوست داریم.»
_«پارک دوین...»
+«جونگ کوک لطفاااا...»
_«نه.»
+«خواهش میکنم.»
_«نه.»
+«فقط جلوی مامان بابام.»
_«نه.»
+«ده دقیقه.»
_«نه.»
+«پنج دقیقه.»
_«نه.»
+«سه دقیقه.»
_«نه.»
+«دو دقیقه.»
_«پارک دوین.»
+«جونگ کووووک...»
اونقدر اسمشو کش دادم که خودش خندش گرفت...
دستشو روی پیشونیش گذاشت...
_«تو واقعا اعصاب آدمو خورد میکنی.»
+«قبول کن دیگه.»
_«اگه بعدش باور کردن چی؟»
+«بعدش میگیم شوخی کردیم.»
_«این که بدتره!»
+«خب...»
+«یه چیزی میگیم.»
جونگ کوک با ناباوری نگام کرد...
_«یعنی تو هیچ برنامه ای نداری؟»
+«نه.»
_«فقط داری بداهه میری جلو؟»
+«آره.»
جونگ کوک یه آه بلند کشید...
سرشو چند بار تکون داد...
بعد زیر لب گفت:
_«من مدیر یه شرکتم...»
_«ولی نمیدونم چرا هر بار کنار تو قرار میگیرم...»
_«احساس میکنم دارم عقل خودمو از دست میدم.»
لبخند پیروزمندانه ای زدم...
+«یعنی قبول کردی؟»
_«...»
+«قبول کردی؟»
جونگ کوک با بدبختی چشم هاشو بست...
بعد خیلی آروم گفت:
_«فقط...»
_«فقط اگه اوضاع از کنترل خارج شد...»
_«خودت جمعش میکنی.»
با ذوق دستامو به هم کوبیدم...
+«قول میدم!»
جونگ کوک همون لحظه زیر لب گفت:
_«همین "قول میدم" از همه بیشتر میترسونتم...»
و هر دو، با استرس و در حالی که هیچ نقشه درستی نداشتیم، از آشپزخونه بیرون رفتیم تا با پدر و مادرم روبهرو بشیم...
- ۵.۷k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط