part90
– ویو جونگکوک
هوای سئول، با وجود تمام سرمای بهار، باز هم نمیتونست از سرمایی که توی دلم بود، چیزی کم کنه.
دستم روی دستهی صندلی بود، نگاهم خیره به پیامی که فرستاده بودم.
اون جواب نداد...
و خب، حق داشت.
ولی چرا ته قلبم هنوزم یه امید کوچیک داشت؟
شاید چون هنوزم دوستش داشتم...
شاید چون هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بدون ا/ت، بتونم از خواب بیدار شم.
در اتاق باز شد. تهیونگ بود. نگاهش جدی و صداش آروم.
"بسه دیگه، جونگکوک. تو همهچی رو خراب کردی، ولی هنوز دیر نشده."
"دیر نشده؟ ته، اون دیگه حتی نگاهم نمیکنه."
"آره. چون بالاخره یاد گرفته خودش رو دوست داشته باشه. چون بالاخره کسی شده که خودش میخواد، نه کسی که تو ساختی."
سکوت کردم. هیچ دفاعی نداشتم.
تهیونگ نزدیکتر اومد. "ولی هنوز یه راه هست. فقط اگه این بار واقعاً بخوای براش بجنگی، نه با غرور لعنتیت."
"چجوری؟"
تهیونگ سری تکون داد. "اون توی یه پروژهی بینالمللیه. طراح اصلی شده. امروز میرن به یه نمایشگاه بزرگ توی پاریس. یه هفته اونجان."
چشام گرد شد. "پاریس؟"
تهیونگ لبخند نصفهای زد. "شاید وقتشه تو هم یه بلیط بگیری و بری اونجا. نه برای خودت. برای اونه."
---
ویو ا/ت – فرودگاه شارل دو گل، پاریس
از هواپیما که پیاده شدم، سرمای پاریس مستقیم نشست روی صورتم.
اما عجیب بود… دلم گرم بود.
قدم زدن توی خیابونای سنگفرششدهی پاریس، صدای موزیسینهای کنار خیابون، و نور چراغها… یه حس جدید بهم میداد.
انگار این شهر داشت باهام حرف میزد. میگفت:
“شروع دوباره ترسناک نیست، قشنگه…”
با بچههای تیم توی هتل قرار داشتیم. وقتی رسیدیم، موبایلم ویبره رفت.
یه پیام از یه شمارهی ناشناس:
«پاریس همیشه شهر عشق بوده. اجازه میدی اینبار واقعاً برای عشق بجنگم؟»
قلبم تندتر زد…
نفسهام نامنظم شد…
دستم لرزید.
نه.
نباید زود بلرزم.
این بار باید اونی باشم که همهچی رو تعیین میکنه.
جواب ندادم.
رفتم سمت پنجره و به برج ایفل خیره شدم.
زمزمه کردم:
"ببینیم جونگکوک… ببینیم واقعاً حاضری بجنگی یا نه…"
شرط
13 تا لایک
13 تا کامنت
هوای سئول، با وجود تمام سرمای بهار، باز هم نمیتونست از سرمایی که توی دلم بود، چیزی کم کنه.
دستم روی دستهی صندلی بود، نگاهم خیره به پیامی که فرستاده بودم.
اون جواب نداد...
و خب، حق داشت.
ولی چرا ته قلبم هنوزم یه امید کوچیک داشت؟
شاید چون هنوزم دوستش داشتم...
شاید چون هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بدون ا/ت، بتونم از خواب بیدار شم.
در اتاق باز شد. تهیونگ بود. نگاهش جدی و صداش آروم.
"بسه دیگه، جونگکوک. تو همهچی رو خراب کردی، ولی هنوز دیر نشده."
"دیر نشده؟ ته، اون دیگه حتی نگاهم نمیکنه."
"آره. چون بالاخره یاد گرفته خودش رو دوست داشته باشه. چون بالاخره کسی شده که خودش میخواد، نه کسی که تو ساختی."
سکوت کردم. هیچ دفاعی نداشتم.
تهیونگ نزدیکتر اومد. "ولی هنوز یه راه هست. فقط اگه این بار واقعاً بخوای براش بجنگی، نه با غرور لعنتیت."
"چجوری؟"
تهیونگ سری تکون داد. "اون توی یه پروژهی بینالمللیه. طراح اصلی شده. امروز میرن به یه نمایشگاه بزرگ توی پاریس. یه هفته اونجان."
چشام گرد شد. "پاریس؟"
تهیونگ لبخند نصفهای زد. "شاید وقتشه تو هم یه بلیط بگیری و بری اونجا. نه برای خودت. برای اونه."
---
ویو ا/ت – فرودگاه شارل دو گل، پاریس
از هواپیما که پیاده شدم، سرمای پاریس مستقیم نشست روی صورتم.
اما عجیب بود… دلم گرم بود.
قدم زدن توی خیابونای سنگفرششدهی پاریس، صدای موزیسینهای کنار خیابون، و نور چراغها… یه حس جدید بهم میداد.
انگار این شهر داشت باهام حرف میزد. میگفت:
“شروع دوباره ترسناک نیست، قشنگه…”
با بچههای تیم توی هتل قرار داشتیم. وقتی رسیدیم، موبایلم ویبره رفت.
یه پیام از یه شمارهی ناشناس:
«پاریس همیشه شهر عشق بوده. اجازه میدی اینبار واقعاً برای عشق بجنگم؟»
قلبم تندتر زد…
نفسهام نامنظم شد…
دستم لرزید.
نه.
نباید زود بلرزم.
این بار باید اونی باشم که همهچی رو تعیین میکنه.
جواب ندادم.
رفتم سمت پنجره و به برج ایفل خیره شدم.
زمزمه کردم:
"ببینیم جونگکوک… ببینیم واقعاً حاضری بجنگی یا نه…"
شرط
13 تا لایک
13 تا کامنت
- ۴۸.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط