پارت دوم
پارت دوم
جونگکوک تو رو برد بیرون، به آپارتمان خودش.
وقتی به زور ازت پرسید که چه اتفاقی افتاده، بالاخره شکستی و همهچیز رو گفتی.
کبودیها رو نشونش دادی.
گفتی این اولین بار نیست.
گفتی که چقدر میترسی، چقدر احساس بیپناهی میکنی.
و وقتی ساکت شدی، فقط سکوتش ترسناکتر بود.
اون شب کنار هم خوابیدید.
ولی جونگکوک نخوابید.
تمام شب با چشمان باز، سقف رو نگاه میکرد و ذهنش پر از فکر بود.
---
فردای اون روز، وقتی بیدار شدی، جونگکوک دیگه اون لبخند همیشهگیشو نداشت. خیلی جدی نگات کرد و گفت:
«دیگه نمیذارم برگردی اون خونه.»
چشمهات گرد شد.
«ولی اون برادرم ــ»
جونگکوک حرفت رو قطع کرد:
«نه. اون کسیه که بهت آسیب زده. خواهرش نیستی که بخوای تحمل کنی. تو یه آدمی. حق داری امنیت داشته باشی. آرامش داشته باشی. عشق داشته باشی.»
لحظهای ساکت شد و بعد، آهسته گفت:
«تو عشق منی. و نمیذارم هیچکس دست روش بلند کنه. مخصوصاً خانوادهت...»
صدایش ترک برداشت.
«مخصوصاً وقتی کاری نمیتونم بکنم و فقط باید اشکاتو ببینم.»
ادامه دارد....
جونگکوک تو رو برد بیرون، به آپارتمان خودش.
وقتی به زور ازت پرسید که چه اتفاقی افتاده، بالاخره شکستی و همهچیز رو گفتی.
کبودیها رو نشونش دادی.
گفتی این اولین بار نیست.
گفتی که چقدر میترسی، چقدر احساس بیپناهی میکنی.
و وقتی ساکت شدی، فقط سکوتش ترسناکتر بود.
اون شب کنار هم خوابیدید.
ولی جونگکوک نخوابید.
تمام شب با چشمان باز، سقف رو نگاه میکرد و ذهنش پر از فکر بود.
---
فردای اون روز، وقتی بیدار شدی، جونگکوک دیگه اون لبخند همیشهگیشو نداشت. خیلی جدی نگات کرد و گفت:
«دیگه نمیذارم برگردی اون خونه.»
چشمهات گرد شد.
«ولی اون برادرم ــ»
جونگکوک حرفت رو قطع کرد:
«نه. اون کسیه که بهت آسیب زده. خواهرش نیستی که بخوای تحمل کنی. تو یه آدمی. حق داری امنیت داشته باشی. آرامش داشته باشی. عشق داشته باشی.»
لحظهای ساکت شد و بعد، آهسته گفت:
«تو عشق منی. و نمیذارم هیچکس دست روش بلند کنه. مخصوصاً خانوادهت...»
صدایش ترک برداشت.
«مخصوصاً وقتی کاری نمیتونم بکنم و فقط باید اشکاتو ببینم.»
ادامه دارد....
- ۱۱.۶k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط