درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول

عنوان: "وارث سایه‌ها"

هوا سرد و تاریک بود.
صدای باران، پنجره‌های شیشه‌ای ویلا را می‌کوبید.
تهیونگ با کت بلند مشکی‌اش در سالن مجلل ایستاده بود.
چراغ‌های کم‌نور، چهره اش را مرموزتر از همیشه نشان می‌داد.
پدرش، رئیس مافیای بزرگ «کُره جنوبی»، تازه درگذشته بود و حالا وصیت‌نامه اش قرار بود باز شود.

وکیل پیر، با عینکی نیم‌فریم، گفت:

«طبق وصیت آقای کیم بزرگ، ثروت و امپراتوری مافیا به وارثی منتقل می‌شه که... خانواده داشته باشه. یعنی کسی که وارث رسمی اش باشه، باید یک فرزند داشته باشه. خون مهم نیست... فقط اسم کیم باید منتقل بشه.»

تهیونگ نفس عمیقی کشید.
هیچ‌وقت قصد نداشت پدر بشه. بچه؟
اصلاً در فکراش هم نمی‌گنجید.
اما حالا برای گرفتن قدرت، مجبور بود...

چند روز بعد، تهیونگ با نگاه سرد و بی‌احساسش، وارد پرورشگاه قدیمی در حومهٔ سئول شد. بچه‌ها از او می‌ترسیدند.
جز یک نفر...

دختربچه ای حدوداً شش‌ساله، موهای بلند مشکی، چشمانی درخشان و نگاهی کنجکاو.
با لبخند گفت:

«تو اومدی منو ببری، آره؟»

تهیونگ لحظه ای مکث کرد.
نمی‌دانست چرا، اما از نگاهش خوشش آمد. شاید چون نترسید.
شاید چون بی‌پروا بود.

– اسمت چیه؟

– «یونا».

تهیونگ فقط گفت:

«خوبه. دیگه فامیلیت کیمه.»


---


سال‌ها گذشت.
تهیونگ با دقت و سخت‌گیری یونا را بزرگ کرد.
اما برخلاف تصور همه، با مهربانی پنهانی از او مراقبت می‌کرد.
به مدرسهٔ خصوصی فرستادش.
محافظانش را مسئول کرد که همیشه از او محافظت کنند.
خودش هم همیشه مراقب بود، حتی اگر نشان نمی‌داد.

یونا بزرگ شد.
حالا هجده‌ساله بود.
زیبا، باهوش، سرسخت.
تهیونگ از او دختری ساخته بود که هیچ‌کس نتواند بهش آسیب بزند.
اما یک چیز را فراموش کرده بود: دل خودش.

در شب تولد هجده‌سالگی یونا، او برای اولین‌بار با لباس شب به سالن مجلل خانه آمد.
تهیونگ که داشت با یکی از زیردستانش صحبت می‌کرد، ناگهان ساکت شد.
لحظه ای در دلش آشوب شد.

چیزی عوض شده بود.

او دیگر آن دختربچه‌ی پرورشگاه نبود و تهیونگ دیگر نمی‌توانست نادیده بگیرد که قلبش، با هر لبخند یونا، تندتر می‌زند.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هجدهمصبح روز بعد، یونا کنار پنجر...

.معرفی رمان.

Crimson Vow/قسم خونینمقدمه«بزرگترین دروغِ دنیا، این است که ف...

پارت ۱۲تهیونگ: ول کن خواهرمو یونا : ساکت فقط موهاتو ببند مو ...

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

«قرار‌داد‌ اشتباهی»ــــــــــــــــــــمین یونگی | ۲۸ سالهسر...

فاصله یک لبخند تا جنون

....پارت سیزدهم....

پارت ۲۰

Iove and the moonPart19ویو یونا ها راستی امشب با تهیونگ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط