{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_23
·
·
·
ویو ات >>

توی این یه هفته ، کلی بهم خوش گذشت.!

مامانم به لیسو زنگ زد و گفت که قراره برم..

برای همین اون هم همهٔ وسایلشو جمع کرد و اومد خونهٔ مامانم .

با لیسو توی این یه هفته کلی خرید کردیم واسه خونم توی اسپانیا و کلی خوش گذروندیم..

و امروز دیگه روز رفتنم بود!

ساعت 4 بعدازظهر پرواز داشتم..
وسایلمو جمع کردم و تو چمدون گذاشتم .

بقيهٔ وسایل‌هام رو هم به مامانم گفتم با پست بفرسته اسپانیا..

از بچگی آرزو داشتم توی بارسلونا زندگی کنم [ تیم فوتبال رو نمیگم عزیزان ؛ پایتخت اسپانیا اسمش بارسلونا هستش . ]

و الان دارم به آرزوم می‌رسم..

یه زندگی جدیدو شروع کردم..؛ ولی حس عجیبی دارم..

مامانم زنگ زده بود به بابام و گفته بود که دارم میرم و گفتش که فقط به کاترین بگه و به جونگ‌کوک نگه..

الان توی فرودگاهم و ساعت 3:15 دقیقه هست .

کاترین و بابا هم اومدن و باهمدیگه خداحافظی کردیم..

سوار هواپیما شدم..

خداحافظ کره..
خداحافظ.. سئول...



ویو کوک >>

از سرکار اومدم خونه..
[ عزیزان ، کوک رئیس مافیا شده و 22 سالشه ]

و دیدم کسی خونه نیست.!
نه بابای ا/ت و نه مامان..

بعد از حدوداً 15 دقیقه ، صدای در اومد که فهمیدم مامان‌اینا اومدن...

کوک : " کجا بودید؟؟ "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🫧🌨️
دیدگاه ها (۵)

«این موضوع خیلی دردناکه واقعا »:)

« تهکوک قشنگم »:)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_22···پس احتمال دادم رفته بیرون تا حال ...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_21···سورین : " باشه عزیزم باشه به هیچ‌...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_4···به سمت اتاقم رفتم .لباسام رو پوشید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط