{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_21
·
·
·
سورین : " باشه عزیزم باشه به هیچ‌کس نمیگم نفس عمیق بکش آروم باش باشه آروم فداتشم.. ببین عزیزم همین الان یه بلیط برای اسپانیا برات میگیرم و اونجا برات یه بیزینس خوب راه میندازم خب؟ نگران نباش حدوداً یه هفته دیگه یه زندگی خوب توی اسپانیا شروع می‌کنی ، فقط این یه هفته رو خونه من بمون باشه.؟ الان به بابات زنگ میزنم میگم که این یه هفته اینجا میمونی.. خدمتکار ، دخترمو به اتاقش راهنمایی کن . "

ا/ت : " مامان مرسی که هستی مرسی! "

رفتم توی بغل مامانم و همش گریه می‌کردم..
فقط گریه می‌کردم..

بعد از کلی گریه کردن ، رفتم توی اتاقم..

دراز کشیدم رو تختم و کم‌کم چشام سنگین شد و سیاهی مطلق....



ویو کوک >>

با نور خورشید بیدار شدم..

دیدم پرنسس پیشم نیست ؛

چشمم افتاد رو تخت که یه خون و ماده‌ای ل‍..//ز//ج ریخته بود..

پوزخندی رو لبم شکل گرفت..

شیطون خانوم..پس قبل از اینکه بیدار بشم ازم فرار کردی! بالأخره توی خونه که قراره همو ببینیم..!

شروع کردم به پوشیدن لباسام..

سوئيچ ماشین نبودش و نتونستم پیداش کنم..

زنگ زدم به رانندهٔ شخصیم و اومد و رفتیم به سمت خونه .

درو باز کردم به امید اینکه ا/ت خونه باشه..
رفتم سمت اتاقش ؛ ولی خالی بود..

از خدمتکار پرسیدم : " ا/ت کجاست؟! "

گفت : " از دیشب از ا /ت خبری نیست آقا.. "

خب منم بهش حق میدم که الان از لحاظ احساسی حس خوبی نداشته باشه.!
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🫧🌨️
دیدگاه ها (۵)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_20···وقت رو ت‍..‍خ‍.‍ت خ‍.‍و//ن دیدم ،...

« صدبارم به دنیا بیام باز تویی انتخابم»:)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_4···به سمت اتاقم رفتم .لباسام رو پوشید...

𝐍𝐨𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐥𝐚𝐬𝐭𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫Part=۱ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط