{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_22
·
·
·
پس احتمال دادم رفته بیرون تا حال و هواش عوض شه..
آخرش میاد پیش خودم..



ویو ساعت 1 شب >>

ا/ت نیومده بود خونه..
داشت اعصابمو بدجور خط‌خطی می‌کرد!!

رفتم پایین و با بابای ا/ت روبه‌رو شدم ؛

ازش پرسیدم : " پدرجان.. ا/ت کجاست؟!؟ "

بابای ا/ت : " خونهٔ مادر بیولوژیکیش . "

کوک : " آها ممنون.. "

خب پس خونه مامانتی.!

فقط کافیه برگردی خونه تا خوب به ف‍..*‍ا//ک‍..‍ت بدم بابت سوهان کشیدن به مغز من..!

ساعت نزدیک 3 نصفه شب بود..

هنوز سرم توی گوشی بود که نگهبان به گوشیم زنگ زد و گفت : " ارباب ، یه آقایی ماشینتونو آوردن بزارم بیاد تو؟! "

کوک : " باشه بزار بیاد داخل "

رفتم و ماشینو از مرده تحویل گرفتم ؛

بهش گفتم : " هی تو.. ا/ت کجا زندگی می‌کنه؟؟ "

خدمتکار : " متأسفم اما مادام سورین گفتن اطلاعاتی در مورد بانوی‌جوان به شما ندم آقا.. "

کوک : " باشه برو . "

رفتم خونه..

گرسنه بودم..
دلم برای دست‌پخت ا/ت تنگ شده بود.. ؛

اما جالبیش این بود که دیگه نتونستم تا 10 سال دست‌پخت ا/تو بچشم و این مدت زیادی بود....
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_23···ویو ات >>توی این یه هفته ، کلی به...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_21···سورین : " باشه عزیزم باشه به هیچ‌...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_20···وقت رو ت‍..‍خ‍.‍ت خ‍.‍و//ن دیدم ،...

کوک : راستی ا. ت من به یک مهمونی دعوتم با من میای؟ا. ت : امم...

کوک : زود باشششش گرسنمههههههههها. ت : باشه بابا بیااا اینم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط