پارت
پارت ۹
اوبیتو بعد از آغوش گرمی که 'استاد' به او هدیه داد، احساس شاداب تری داشت. کامل خوب نشده بود ولی حالا حس میکرد بهتر شده و دوباره کنترل اوضاع را توی دستش دارد. قهوه را گذاشت توی نعلبکی و یک نگاه دیگر به 'استاد' انداخت، زن یک علامت لایک به او نشان داد. اوبیتو هم در جواب یک لبخند براق زد قبل از اینکه برود بیرون.
کاکاشی صدای باز شدن در اشپزخانه را شنید، ولی جرئت نکرد برگردد و با اوبیتو چشم تو چشم شود. فقط گوش کرد که چطوری قدم ها نزدیک تر میایند و حضور او پررنگ تر میشود. وقتی اوبیتو رسید بالای میز، باز هم نتوانست سرش را درست بیاورد بالا و به او نگاه کند.
"من...ام..."
ولی قبل از اینکه بتواند حرف بزند اوبیتو قهوه را گذاشت روی میز. روی قهوه با خامه ی هم زده شده نوشته شده بود:'عیبی نداره.'
چشم های کاکاشی گشاد شد، به قهوه خیره ماند. ان دوتا کلمه، ان لحظه بیشتر از چیزی که باید معنی میدادند. آب دهانش را قورت داد، نمیدانست چیکار کند. ان قدر به قهوه خیره ماند تا نفهمید اوبیتو از میز دور شد تا برود ظرف ها را بشوید، بدون هیچ حرفی. ولی شاید فضا کمی گرم تر از قبل بنظر میرسید.
کاکاشی ارام ماسکش را پایین داد تا قهوه را بخورد، مزه ی تلخ که توی دهانش جاری شد بالاخره از استرسش کم شد. کلمات 'عیبی نداره' هم با ان مزه پایین رفتند.
بعد از چند دقیقه کاکاشی از روی میز بلند شد، لیوان خالی قهوه را برداشت. بهانه پیدا کرد که برود توی اشپزخانه، که شاید...چند کلمه با اوبیتو حرف بزند. چون حس میکرد نمیتواند بدون هیچ حرفی فقط برود.
"ازم...پول نمیگیری؟"
کاکاشی وارد اشپزخانه شد، در را پشت سرش بست. به اوبیتو که پشت به او ایستاده بود و ظرف میشست نگاه کرد. نگاهش روی بند پاپیون خورده ی پیشبند اوبیتو ثابت ماند قبل از اینکه سریع نگاهش را بگیرد.
"صددرصد میگیرم، تا قرون اخرشو میدی."
اوبیتو گفت ولی لحنش کمی شوخی را هم داشت، که باعث شد کاکاشی کمی احساس راحتی کند. آستین هایش را بالا زد.
"اگه کمکت کنم چی؟"
البته این پیشنهاد بخاطر این نبود که نخواهد پول بدهد، فقط میخواست بهانه بیاورد که بماند.
"عه؟ قبول نیس. چار تا دونه ظرف در ازای پول قهوه هه؟ عجب کلاه برداری بودی نگفتی."
اوبیتو گفت و بالاخره برگشت تا به کاکاشی نگاه کند، تکیه داد به سینک، ولی یک لبخند کوچولو روی صورتش معلوم بود. کاکاشی شانه بالا انداخت، سعی کرد خودش را بی تفاوت نشان دهد.
"میخواستم...حرف بزنیم."
کاکاشی رفت سمت سینک، کنار اوبیتو ایستاد.
"در مورد؟"
اوبیتو دقیقا میدانست در چه مورد، ولی میخواست کاکاشی خودش بگوید. شاید شیطنت توی دلش هنوز هم انجا بود.
"خودت میدونی چیو میگم. اونا...بدون اینکه فکر کنن زر زدن."
▪︎"مهم نیس."
"جدی؟ چرا؟"
▪︎"چون ازین حرفا زیاد شنیدم."
"ولی به نظر رسید که...ناراحت شدی...؟"
اوبیتو جواب نداد، چون خودش هم دقیقا نفهمیده بود چرا انموقع سر ان حرف ناراحت شده. میتوانست خودش را کنترل کند، کار سختی نبود. ولی نتوانسته بود. ته دلش...شاید یک گوشه ی کوچک...فکر کرد شاید چون جلوی کاکاشی تحقیر شده ناراحت کننده بوده.
اوبیتو اه کوچکی کشید.
"مهم اینه که گذشت."
از زیر ان در رفت، کاکاشی هم این را فهمید ولی به روی خودش نیاورد. دستکش های پلاستیکی اضافه ای که کنار سینک بود را پوشید، بعد یک استکان برداشت.
"پس فردا که میخوای بیای ماموریت چی؟ کارت چی میشه؟"
اوبیتو همانطور که داشت یک کاسه را کف مالی میکرد سر تکان داد.
"مشکلی نیس، از استاد مرخصی گرفتم."
•"استاد؟"
"همون خانوم مهربونه که پیشخوان وایمیسه. بهش میگم استاد. چون وقت ازاد بهم مهارت نینجایی یاد میده."
کاکاشی کمی تعجب کرد، ولی بعد پوزخند کوچکی زیر ماسکش ظاهر شد. به شوخی گفت
"پس بگو چرا جوتسو هات افتضاحه."
اوبیتو در جواب نیشخند زد و با شانه اش یکی زد به شانه ی کاکاشی.
اوبیتو بعد از آغوش گرمی که 'استاد' به او هدیه داد، احساس شاداب تری داشت. کامل خوب نشده بود ولی حالا حس میکرد بهتر شده و دوباره کنترل اوضاع را توی دستش دارد. قهوه را گذاشت توی نعلبکی و یک نگاه دیگر به 'استاد' انداخت، زن یک علامت لایک به او نشان داد. اوبیتو هم در جواب یک لبخند براق زد قبل از اینکه برود بیرون.
کاکاشی صدای باز شدن در اشپزخانه را شنید، ولی جرئت نکرد برگردد و با اوبیتو چشم تو چشم شود. فقط گوش کرد که چطوری قدم ها نزدیک تر میایند و حضور او پررنگ تر میشود. وقتی اوبیتو رسید بالای میز، باز هم نتوانست سرش را درست بیاورد بالا و به او نگاه کند.
"من...ام..."
ولی قبل از اینکه بتواند حرف بزند اوبیتو قهوه را گذاشت روی میز. روی قهوه با خامه ی هم زده شده نوشته شده بود:'عیبی نداره.'
چشم های کاکاشی گشاد شد، به قهوه خیره ماند. ان دوتا کلمه، ان لحظه بیشتر از چیزی که باید معنی میدادند. آب دهانش را قورت داد، نمیدانست چیکار کند. ان قدر به قهوه خیره ماند تا نفهمید اوبیتو از میز دور شد تا برود ظرف ها را بشوید، بدون هیچ حرفی. ولی شاید فضا کمی گرم تر از قبل بنظر میرسید.
کاکاشی ارام ماسکش را پایین داد تا قهوه را بخورد، مزه ی تلخ که توی دهانش جاری شد بالاخره از استرسش کم شد. کلمات 'عیبی نداره' هم با ان مزه پایین رفتند.
بعد از چند دقیقه کاکاشی از روی میز بلند شد، لیوان خالی قهوه را برداشت. بهانه پیدا کرد که برود توی اشپزخانه، که شاید...چند کلمه با اوبیتو حرف بزند. چون حس میکرد نمیتواند بدون هیچ حرفی فقط برود.
"ازم...پول نمیگیری؟"
کاکاشی وارد اشپزخانه شد، در را پشت سرش بست. به اوبیتو که پشت به او ایستاده بود و ظرف میشست نگاه کرد. نگاهش روی بند پاپیون خورده ی پیشبند اوبیتو ثابت ماند قبل از اینکه سریع نگاهش را بگیرد.
"صددرصد میگیرم، تا قرون اخرشو میدی."
اوبیتو گفت ولی لحنش کمی شوخی را هم داشت، که باعث شد کاکاشی کمی احساس راحتی کند. آستین هایش را بالا زد.
"اگه کمکت کنم چی؟"
البته این پیشنهاد بخاطر این نبود که نخواهد پول بدهد، فقط میخواست بهانه بیاورد که بماند.
"عه؟ قبول نیس. چار تا دونه ظرف در ازای پول قهوه هه؟ عجب کلاه برداری بودی نگفتی."
اوبیتو گفت و بالاخره برگشت تا به کاکاشی نگاه کند، تکیه داد به سینک، ولی یک لبخند کوچولو روی صورتش معلوم بود. کاکاشی شانه بالا انداخت، سعی کرد خودش را بی تفاوت نشان دهد.
"میخواستم...حرف بزنیم."
کاکاشی رفت سمت سینک، کنار اوبیتو ایستاد.
"در مورد؟"
اوبیتو دقیقا میدانست در چه مورد، ولی میخواست کاکاشی خودش بگوید. شاید شیطنت توی دلش هنوز هم انجا بود.
"خودت میدونی چیو میگم. اونا...بدون اینکه فکر کنن زر زدن."
▪︎"مهم نیس."
"جدی؟ چرا؟"
▪︎"چون ازین حرفا زیاد شنیدم."
"ولی به نظر رسید که...ناراحت شدی...؟"
اوبیتو جواب نداد، چون خودش هم دقیقا نفهمیده بود چرا انموقع سر ان حرف ناراحت شده. میتوانست خودش را کنترل کند، کار سختی نبود. ولی نتوانسته بود. ته دلش...شاید یک گوشه ی کوچک...فکر کرد شاید چون جلوی کاکاشی تحقیر شده ناراحت کننده بوده.
اوبیتو اه کوچکی کشید.
"مهم اینه که گذشت."
از زیر ان در رفت، کاکاشی هم این را فهمید ولی به روی خودش نیاورد. دستکش های پلاستیکی اضافه ای که کنار سینک بود را پوشید، بعد یک استکان برداشت.
"پس فردا که میخوای بیای ماموریت چی؟ کارت چی میشه؟"
اوبیتو همانطور که داشت یک کاسه را کف مالی میکرد سر تکان داد.
"مشکلی نیس، از استاد مرخصی گرفتم."
•"استاد؟"
"همون خانوم مهربونه که پیشخوان وایمیسه. بهش میگم استاد. چون وقت ازاد بهم مهارت نینجایی یاد میده."
کاکاشی کمی تعجب کرد، ولی بعد پوزخند کوچکی زیر ماسکش ظاهر شد. به شوخی گفت
"پس بگو چرا جوتسو هات افتضاحه."
اوبیتو در جواب نیشخند زد و با شانه اش یکی زد به شانه ی کاکاشی.
- ۳.۹k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط