پارت
پارت ۶
او اوبیتو بود!
با یک پیشبند گارسون واقعی داشت یکی از میز ها را تمیز میکرد.
اوبیتو با لبخند برگشت تا به مشتری ها خوشامد بگوید.
"سلام خوش اومدین به..."
ولی حرفش نصفه کاره ماند وقتی کاکاشی را با دوستانش دید. دستمال از دستش افتاد. هزارتا فکر هجوم اوردند به سرش، اگر کاکاشی او را اینجا در حال کار میدید چه فکری میکرد؟ او هیچوقت راجب زندگی شخصی اش با کسی حرفی نمیزد، حتی با اینکه ادم پر حرفی بود. و اصلا دلش نمیخواست کاکاشی یا دوستانش این قضیه را جایی لو بدهند.
"تو اینجا چه غلطی میکنی؟"
اوبیتو با اخم پرسید.
"من باید اینو از تو بپرسم."
کاکاشی جواب داد، سعی کرد تعجب توی لحنش را پنهان کند.
همانموقع 'استاد' از توی اشپزخانه بیرون امد تا ببیند چه خبر شده، ولی لازم به توضیح نبود. او سریع کاکاشی را شناخت. پس رفت جلو.
"ببخشید، الان میرسیم خدمتتون، لطفا بشینید."
'استاد' گفت و اوبیتو را که هنوز اخم کرده بود و نگران بود اهسته کشید پست در دوتایی اشپزخانه.
"اوبیتو، خوبی؟ میخوای من سفارششون رو بگیرم؟"
اوبیتو سریع سرش را بالا اورد، نمیخواست زحمت روی دوش 'استاد' بگذارد. مسائل بچگانه ی او با کاکاشی ربطی به ان زن نداشت، نمیخواست الکی او را درگیر کند. سریع سرش را به نشانه نه تکان داد.
"چی؟ نه، نه. خودم از پسش برمیام. مگه چیه؟ اون فقط کاکاشیه با رفقای احمقش، چیزی نمیشه."
○
در همین حین، وقتی زن اوبیتو را کشید تو اشپزخانه، کاکاشی سریع چرخید تا از کافه برود بیرون. ولی دوستش استین او را گرفت و اجازه نداد.
-"کجا میری؟"
کاکاشی صاف جواب داد:"نمیبینی؟ شک ام برطرف شد. اون عجله داشت که دیر نکنه و به کارش برسه. نمیتونم جایی که اون کار میکنه غذا بخورم."
+"ولی مگه تو باهاش رقابت نداری؟ این فرصت خوبیه که بهش نشون بدی کی رئیسه. برای همه ی احمق بازیایی که انجام میده، نیاز داری برای اینکه گند نزنه تو ماموریت هات یه آتو ازش داشته باشی."
یکی از پسر ها با پوزخندی که خیلی به دل نمینشست گفت. کاکاشی خشک شد. سوژه؟ از اوبیتو؟ این به ان معنا بود که او از اوبیتو باج گیری کند. یعنی هر وقت اوبیتو قرار بوده توی ماموریت خراب کاری کند، کاکاشی او را با تهدید اینکه کار کردن او در کافه بار را به همه میگوید، او را منصرف کند.
"چی؟! این وحشتناکه. حتی اگه ازش بدم بیاد هم نمیتونم اینکارو کنم، مگه مریضم؟"
کاکاشی گفت و سعی کرد آستینش را از توی دست پسر بکشد بیرون. پسر دومی جواب داد
-"ولی بعضی موقع ها اینکار لازمه. میدونی که ماموریت شوخی بردار نیست کاکاشی، یه اشتباه کوچک و بوم. همه ممکنه بمیرن."
و اینطوری شد که...کاکاشی به فکر فرو رفت. و شاید به کلام بهتر، ان دو پسر او را گول زدند.
او اوبیتو بود!
با یک پیشبند گارسون واقعی داشت یکی از میز ها را تمیز میکرد.
اوبیتو با لبخند برگشت تا به مشتری ها خوشامد بگوید.
"سلام خوش اومدین به..."
ولی حرفش نصفه کاره ماند وقتی کاکاشی را با دوستانش دید. دستمال از دستش افتاد. هزارتا فکر هجوم اوردند به سرش، اگر کاکاشی او را اینجا در حال کار میدید چه فکری میکرد؟ او هیچوقت راجب زندگی شخصی اش با کسی حرفی نمیزد، حتی با اینکه ادم پر حرفی بود. و اصلا دلش نمیخواست کاکاشی یا دوستانش این قضیه را جایی لو بدهند.
"تو اینجا چه غلطی میکنی؟"
اوبیتو با اخم پرسید.
"من باید اینو از تو بپرسم."
کاکاشی جواب داد، سعی کرد تعجب توی لحنش را پنهان کند.
همانموقع 'استاد' از توی اشپزخانه بیرون امد تا ببیند چه خبر شده، ولی لازم به توضیح نبود. او سریع کاکاشی را شناخت. پس رفت جلو.
"ببخشید، الان میرسیم خدمتتون، لطفا بشینید."
'استاد' گفت و اوبیتو را که هنوز اخم کرده بود و نگران بود اهسته کشید پست در دوتایی اشپزخانه.
"اوبیتو، خوبی؟ میخوای من سفارششون رو بگیرم؟"
اوبیتو سریع سرش را بالا اورد، نمیخواست زحمت روی دوش 'استاد' بگذارد. مسائل بچگانه ی او با کاکاشی ربطی به ان زن نداشت، نمیخواست الکی او را درگیر کند. سریع سرش را به نشانه نه تکان داد.
"چی؟ نه، نه. خودم از پسش برمیام. مگه چیه؟ اون فقط کاکاشیه با رفقای احمقش، چیزی نمیشه."
○
در همین حین، وقتی زن اوبیتو را کشید تو اشپزخانه، کاکاشی سریع چرخید تا از کافه برود بیرون. ولی دوستش استین او را گرفت و اجازه نداد.
-"کجا میری؟"
کاکاشی صاف جواب داد:"نمیبینی؟ شک ام برطرف شد. اون عجله داشت که دیر نکنه و به کارش برسه. نمیتونم جایی که اون کار میکنه غذا بخورم."
+"ولی مگه تو باهاش رقابت نداری؟ این فرصت خوبیه که بهش نشون بدی کی رئیسه. برای همه ی احمق بازیایی که انجام میده، نیاز داری برای اینکه گند نزنه تو ماموریت هات یه آتو ازش داشته باشی."
یکی از پسر ها با پوزخندی که خیلی به دل نمینشست گفت. کاکاشی خشک شد. سوژه؟ از اوبیتو؟ این به ان معنا بود که او از اوبیتو باج گیری کند. یعنی هر وقت اوبیتو قرار بوده توی ماموریت خراب کاری کند، کاکاشی او را با تهدید اینکه کار کردن او در کافه بار را به همه میگوید، او را منصرف کند.
"چی؟! این وحشتناکه. حتی اگه ازش بدم بیاد هم نمیتونم اینکارو کنم، مگه مریضم؟"
کاکاشی گفت و سعی کرد آستینش را از توی دست پسر بکشد بیرون. پسر دومی جواب داد
-"ولی بعضی موقع ها اینکار لازمه. میدونی که ماموریت شوخی بردار نیست کاکاشی، یه اشتباه کوچک و بوم. همه ممکنه بمیرن."
و اینطوری شد که...کاکاشی به فکر فرو رفت. و شاید به کلام بهتر، ان دو پسر او را گول زدند.
- ۳.۱k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط