{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:8
تو یه چشم به هم زدن آخر هفته رسید.
با مادرم به سمت ماشینی که راننده در رو باز کرده بود رفتیم، اول من نشستم بعد مادرم کنارم نشست.
بدبختی از رگ گردن همیشه به من نزدیک تره.
قرار بود به شاپینگ سنتری که برای خانواده ی جئون بود بریم و از اونجا همه ی وسایل عروسی رو بخریم.
ماشین رو سکوت فرا گرفته بود .
با صدای راننده که خبر میداد که رسیدیم ، به خودم اومدم و با مادرم از ماشین پیاده شدیم.
~:متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد دختر قشنگم
با لبخندی به سمت مادرم برگشتم و لب زدم:
+:مشکلی نیست مامانی، خودت رو ناراحت نکن
به سمتم برگشت و لبخند ملیحی زد.
درسته یا جئون قراداد بستیم ولی دلیل نمیشه ناراحت نباشم.
دلم میخواست همه ی این کار هارو با کسی که دوستش دارم انجام بدم نه از سر اجبار...
به خودم اومدم دیدم جلوی خانواده ی جئون هستیم .
نفهمیدم چطوری به داخل اومدیم..
~:سلام هه را شی ، خوشحالم که دوباره میبینمت..
سلام پسرم حالت چطوره؟
خانم جئون با لبخندی به سمتم برگشت و من در کمال احترام جوابتون رو دادم.
^:بهتره بریم دنبال لباس، اول لباس عروس بعد لباس داماد
همه موافقت کردند و به سمت یکی از مغازه هایی که از دور نور بالا میزد رفتیم.
با ورود ما همه ی فروشنده ها تا کمر جلوی خانم جئون و جونگکوک هم شدن.
من و خانوم جئون به سمت یکی از رگال ها که در از لباس های عروس بود رفتیم.
به سمت یکی از لباس ها هم شدم و برش داشتم عقب اومدم که برم و به مادرم اینا نشون بدم که با چیزی برخوردم.
+:اخ سرممم...مگه اینجا ستون بود؟!
سرم رو که بالا آوردم یه دست قیافه ی متعجب جونگکوک رو دیدم ، من به قفسه س سینه برخورد کردم؟ لامصب چقدر سفت بود.
–:منظورت از ستون من بودم؟
با لبخند مسخره و شلی گفتم
+:ندیدمت فکر کردم ستون اینجا بود.
ولی از حق نگذریم عطرش واقعا خوب بود.
با صدای خانوم جئون هر دو به سمتش برگشتیم
^: این لباس رو میخوای برداری؟
یه لباس مناسب بردار که در شأن عروس خاندان جئون باشه.
با لحنی که کمی دلخور بود گفتم:
+:این لباس که خیلی خوبه... بپوشم ک-
^:این لباس خیلی کوتاه و بازه.. من دوست ندارم که به عروسم اَنگ هرزه بودن بزنن
با لحن سرد و خشکی وسط حرفم پرید..
الان خیلی غیر مستقیم به من گفت هرزه؟
میخواستم چیزی بگم که با احساس سنگی داخل گلوم ساکت شدم.
سرم پایین بود حتی دلم نمی‌خواست که سرم رو بالا بیارم و به افراد حاضر نگاه کنم..
مطمئناً جونگکوک الان داشت با یه پوزخند به من نگاه میکرد.
مادرم که حال من رو دید به خانم جئون گفت:
~:هه را شی بهتر نیست بزاریم ا.ت و جونگکوک خودشون انتخاب کنن؟
^: وقت برای هدر دادن نداریم
و بعد به سمت یکی از فروشنده ها که کنار ستون ایستاده بود برگشت و گفت:
^: یه لباس عروس در شأن خاندان جئون بهمون نشون بده
فروشنده با لبخند پاچه خواری گفت:
فروشنده: بله خانوم جئون.. چند لحظه صبر کنید ..
و بعد با یه لباس خیلی پف دار و پر از زرق برق به سمتمون اومد.
مشخص بود اون لباس واقعا سنگینه..
^:این عالیه.. همین رو می‌بریم..
و بعد به طرف خروجی مغازه رفت تا جونگکوک حساب کنه
من موندم و لباسی که دلم میخواست بپوشم
با صدای تحلیل رفته گفتم:
+:کاشکی حداقل میزاشتی لباسی که دوست دارم رو بپوشم.
لباس رو به یکی از فروشنده ها دادم و از در بیرون رفتم.
بعد از خرید لباس های من و جونگکوک که من یه تاج هم خریدم و لباس جونگکوک شامل کت و شلوار مشکی ، پیرهن سفید که یه پایون شل دور گردنش داشت، و کفش دربی مشکی براق سوار ماشین شدیم تا به سمت خونه برگردیم .
همه ی لباس هارو خانوم جئون انتخاب کرده بود و هیچ چیزی به سلیقه ی من نبود .
با فرو رفتن در آغوشی و شنیدن لحن نرمی که برای مادرم بود سد مقاومتم شکست و...
ادامه دارد...
______________________
سلام شیرین عسلی ها🍯
احوالتون؟
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.
اسلاید های بعد از بنر فیک رو چک کنید لباس هارو گذاشتم🩷
حمایت فراموش نشه.!
بوس بهتون
خدافظ🌹
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:7به ساعت نگاه کردم ، ساعت 10 صبح رو نشون میداد در...

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:6خانم جئون:خب پس ، هرچی زودتر برای مراسم اقدام کن...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و یک مین جی: با قدم های ا...

اسم فیک:عشق اجباری منپارت: بیست و دوم "ویو مین جی"به سمت اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط