《 رومان دریای آبی 》
《 رومان دریای آبی 》
پارت 47
جیمین روبه منشیش با داد و عصبانیت میگفت
جیمین : مگه من نگفتم این پرونده ها باید زود به دستم برست
پس چی شده
منشی : ببخشید قربان ولی شما در این مورد بهم چیزی نگفته بودی
جیمین این دو روز رو همش سره کارمندان شرکت داد میزد و عصبانیت
خودش رو روی اونا خالی میکرد
جیمین : میتونی بری
منشی بعد از تعظيم کوتاهی از اتاق خارج شد سرش رو بین دست اش گرفت دیگه خودش هم از اینکه به بقیه گیر بده و عصبانیت رو روی اونا خالی کنه خسته شد بود از روی صندلی اش بلند شد و بعد برداشتن کتش از اوتاق خارج شد و به سمت ماشینش رفت و سوار شد
توی راه به تصميم که گرفتم بود برای بار هزارم فکر کرد
وارد حيات خونه اش شد و بعد از پارک کردن ماشین وارد خونه شد
و با تردید از پله ها بالا میرفت به سمت اوتاق رفت و وارد اوتاق شد ات کنار پنجره ایستاد بود و با صدا در صورتش رو به طرف در چرخوند
و با دیدن جیمین توی چهارچوب در انگار دنيا بهش داده باشی
برق خواستی توی چشماش به وجود اومد اما جیمین بی اهمیت بهت حولهای برداشت و وارد حمام شد
دوش آب رو باز کرد و زیر روش آب سرت وایستاد تا شابد آتیشی که با قلبش اوفتاد کم شه اما فایده نداشت
بعد از پوشیدن لباسش از حمام بيرون اومد و بدون حرفی میخواست از اتاق خارج بشه ات روی لبه تخت نشست بود و بلند شد و گفت
ات : جیمین باید باهات حرف بزنم
جیمین همیجور که پشتش به ات بود با لحنه جدی گفت
جیمین : حرفی برای گفتن نیست
ات : یعنی چی که حرفی برای گفتن نیست تو دو روزه که رفتی
حتا اجازه ندادی بهت توزیع بدم
جیمین: کافيه
ات : جیمین ببین حتمآ یه اشتباهی.......
حرف ات با صدای جیمین قطع شد شکه سر جاش ایستاد بود
جیمین : بیا جدا بشیم
ات با این حرف جیمین انگار دنیا روی سرش خراب شد با قدم های آروم به سمت جیمین قدم برداشت
ات : جیمین به من نگاه کن
اما جیمین انگار قصد نداشت توی چشماش نگاه کنه ات بازوش جیمین رو گرفت و به سمت خودش برگردوند با بغض که توی گلوش بود و اشک های که توی چشماش جم شده بود به جیمین نگاه کرد
ات : تو واقعا اينو میخوام که از هم جدا بشیم
جیمین : ازدواج ما از اول هم اشتباه بود
جیمین بازوش خودش،رو از دست ات جدا کرد و به سمت در رفت قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت
جیمین: امشب رو اینجا بمون یه جين میگم فردا بياد دنبالت
بعد از گفتن این حرف از اوتاق خارج شد
ات روی زمین نشست و با صدای بلند گربه میکرد چرا زندگی انقدر باهاش بد بود
ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟
اجازه خوندن بدون لایک ندارید
https://wisgoon.com/mynhe
پارت 47
جیمین روبه منشیش با داد و عصبانیت میگفت
جیمین : مگه من نگفتم این پرونده ها باید زود به دستم برست
پس چی شده
منشی : ببخشید قربان ولی شما در این مورد بهم چیزی نگفته بودی
جیمین این دو روز رو همش سره کارمندان شرکت داد میزد و عصبانیت
خودش رو روی اونا خالی میکرد
جیمین : میتونی بری
منشی بعد از تعظيم کوتاهی از اتاق خارج شد سرش رو بین دست اش گرفت دیگه خودش هم از اینکه به بقیه گیر بده و عصبانیت رو روی اونا خالی کنه خسته شد بود از روی صندلی اش بلند شد و بعد برداشتن کتش از اوتاق خارج شد و به سمت ماشینش رفت و سوار شد
توی راه به تصميم که گرفتم بود برای بار هزارم فکر کرد
وارد حيات خونه اش شد و بعد از پارک کردن ماشین وارد خونه شد
و با تردید از پله ها بالا میرفت به سمت اوتاق رفت و وارد اوتاق شد ات کنار پنجره ایستاد بود و با صدا در صورتش رو به طرف در چرخوند
و با دیدن جیمین توی چهارچوب در انگار دنيا بهش داده باشی
برق خواستی توی چشماش به وجود اومد اما جیمین بی اهمیت بهت حولهای برداشت و وارد حمام شد
دوش آب رو باز کرد و زیر روش آب سرت وایستاد تا شابد آتیشی که با قلبش اوفتاد کم شه اما فایده نداشت
بعد از پوشیدن لباسش از حمام بيرون اومد و بدون حرفی میخواست از اتاق خارج بشه ات روی لبه تخت نشست بود و بلند شد و گفت
ات : جیمین باید باهات حرف بزنم
جیمین همیجور که پشتش به ات بود با لحنه جدی گفت
جیمین : حرفی برای گفتن نیست
ات : یعنی چی که حرفی برای گفتن نیست تو دو روزه که رفتی
حتا اجازه ندادی بهت توزیع بدم
جیمین: کافيه
ات : جیمین ببین حتمآ یه اشتباهی.......
حرف ات با صدای جیمین قطع شد شکه سر جاش ایستاد بود
جیمین : بیا جدا بشیم
ات با این حرف جیمین انگار دنیا روی سرش خراب شد با قدم های آروم به سمت جیمین قدم برداشت
ات : جیمین به من نگاه کن
اما جیمین انگار قصد نداشت توی چشماش نگاه کنه ات بازوش جیمین رو گرفت و به سمت خودش برگردوند با بغض که توی گلوش بود و اشک های که توی چشماش جم شده بود به جیمین نگاه کرد
ات : تو واقعا اينو میخوام که از هم جدا بشیم
جیمین : ازدواج ما از اول هم اشتباه بود
جیمین بازوش خودش،رو از دست ات جدا کرد و به سمت در رفت قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت
جیمین: امشب رو اینجا بمون یه جين میگم فردا بياد دنبالت
بعد از گفتن این حرف از اوتاق خارج شد
ات روی زمین نشست و با صدای بلند گربه میکرد چرا زندگی انقدر باهاش بد بود
ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟
اجازه خوندن بدون لایک ندارید
https://wisgoon.com/mynhe
- ۱۱.۳k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط