در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
ادامه پارت یازدهم : غافلگیری
سپس مکثی کرد.
کاکاشی تکان نخورده بود.
او آنجا ایستاده بود، خشکش زده بود، ماسکش هنوز پایین بود، لبهایش کمی از هم باز شده بود، انگار نفس کشیدن از دهانش ناگهان برایش الهامبخش شده بود.
صورتش به رنگ صورتی زیبایی سرخ شده بود، مانند غروب خورشید ظریفی که بر روی چینی کمرنگ نقاشی شده باشد.
چشم اوبیتو به خال کوچک زیر لب پایینی کاکاشی افتاد - خال زیبایی که معمولاً زیر ماسک دیده نمیشد.
نگاهشان به هم گره خورد.
کاکاشی... داغان به نظر میرسید.
انگار بوسه به نقطهای مخفی در اعماق وجودش برخورد کرده بود و او را بیقرار و متزلزل کرده بود.
اوبیتو آب دهانش را به سختی قورت داد، ناگهان متوجه انرژی شارژ شدهای که بینشان رد و بدل شده بود، شد.
«اممم...»
انگشتان لرزان کاکاشی ماسک را دوباره بالا کشید، گویی سپری در برابر خجالت، اضطراب و هر چیز دیگری بود که بوسه در درونش برانگیخته بود.
و سپس، با انفجاری از انرژی خشمگین، خودش را به سمت اوبیتو پرتاب کرد.
«تو حرومزاده تمامعیار—»
او اوبیتو را محکم به سینهاش هل داد و دو قدم به عقب پرتاب کرد.
اوبیتو تلو تلو خورد اما تعادلش را حفظ کرد و بیصدا خندید.
«هی! هی، هی—آخ! کاکاشی، بس کن! من اینجا دشمن نیستم!»
کاکاشی دوباره حمله کرد، مشتهایش مانند پیستونهای آتشین به پرواز درآمدند - ضربه، ضربه، هل دادن - لگدهایش با ضربات سریع به ساق پا و باسن اوبیتو، حمله را قطع میکردند.
«آیا مفهومی به نام فاصله رو میشناسی؟ فضا؟ مرزهای شخصی؟»
اوبیتو از خنده ریسه رفت و با جاخالی دادن از یک لگد مشتاقانه، خودش را کنار کشید و مچ دستهای کاکاشی را گرفت و آنها را به آرامی اما محکم نگه داشت.
اوبیتو با ابروهای بالا رفته، صدای آهسته و با حالتی تمسخرآمیز گفت: «بیخیال، خوشت اومد.»
کاکاشی غرید: «خفه شو.» صدایش گرفته بود اما نفسهایش بند آمده بود.
چشمان اوبیتو برق زد، در حالی که عمداً به او نزدیک میشد و نفس گرمش به گونهی کاکاشی میخورد.
«فکر کنم یه کم غر زدی.»
چشمان کاکاشی از وحشت گشاد شد.
با نالهای، نزدیکترین سلاح دم دستش - شمعی با عطر کدو که به طرز نامطمئنی روی صفحه نمایش قرار داشت - را برداشت و آن را مانند چماق تکان داد.
«برگرد.»
شمع در دستانش به طرز تهدیدآمیزی تکان میخورد و اوبیتو دستانش را به نشانهی تسلیم ساختگی بالا آورد و یک قدم به عقب برداشت.
دخترها هنوز معطل بودند، با هیجان پچ پچ میکردند و نگاههای دزدکی بین دو مرد رد و بدل میشد.
اوبیتو به کاکاشی چشمک زد.
او با لبخندی پیروزمندانه اعلام کرد: «این فروشگاه دیگه هرگز مثل قبل نمیشه.»
کاکاشی غرغر کرد، گونهی سرخشدهاش را مالید و زیر لب گفت: «قسم میخورم، وقتی برگردیم تو ماشین خفهات میکنم.»
اوبیتو با لبخندی شیطنتآمیز پاسخ داد: «مشتاقانه منتظرم.» و در حالی که به سمت صندوق میرفتند، دستش را دور کمر کاکاشی حلقه کرد.
بوی کاج و کدو در هوا پیچیده بود، اما کاکاشی تنها چیزی که میتوانست به آن فکر کند نرمی لبهای اوبیتو و جنون آشفتهای بود که تازه از آن جان سالم به در برده بود.
ادامه پارت یازدهم : غافلگیری
سپس مکثی کرد.
کاکاشی تکان نخورده بود.
او آنجا ایستاده بود، خشکش زده بود، ماسکش هنوز پایین بود، لبهایش کمی از هم باز شده بود، انگار نفس کشیدن از دهانش ناگهان برایش الهامبخش شده بود.
صورتش به رنگ صورتی زیبایی سرخ شده بود، مانند غروب خورشید ظریفی که بر روی چینی کمرنگ نقاشی شده باشد.
چشم اوبیتو به خال کوچک زیر لب پایینی کاکاشی افتاد - خال زیبایی که معمولاً زیر ماسک دیده نمیشد.
نگاهشان به هم گره خورد.
کاکاشی... داغان به نظر میرسید.
انگار بوسه به نقطهای مخفی در اعماق وجودش برخورد کرده بود و او را بیقرار و متزلزل کرده بود.
اوبیتو آب دهانش را به سختی قورت داد، ناگهان متوجه انرژی شارژ شدهای که بینشان رد و بدل شده بود، شد.
«اممم...»
انگشتان لرزان کاکاشی ماسک را دوباره بالا کشید، گویی سپری در برابر خجالت، اضطراب و هر چیز دیگری بود که بوسه در درونش برانگیخته بود.
و سپس، با انفجاری از انرژی خشمگین، خودش را به سمت اوبیتو پرتاب کرد.
«تو حرومزاده تمامعیار—»
او اوبیتو را محکم به سینهاش هل داد و دو قدم به عقب پرتاب کرد.
اوبیتو تلو تلو خورد اما تعادلش را حفظ کرد و بیصدا خندید.
«هی! هی، هی—آخ! کاکاشی، بس کن! من اینجا دشمن نیستم!»
کاکاشی دوباره حمله کرد، مشتهایش مانند پیستونهای آتشین به پرواز درآمدند - ضربه، ضربه، هل دادن - لگدهایش با ضربات سریع به ساق پا و باسن اوبیتو، حمله را قطع میکردند.
«آیا مفهومی به نام فاصله رو میشناسی؟ فضا؟ مرزهای شخصی؟»
اوبیتو از خنده ریسه رفت و با جاخالی دادن از یک لگد مشتاقانه، خودش را کنار کشید و مچ دستهای کاکاشی را گرفت و آنها را به آرامی اما محکم نگه داشت.
اوبیتو با ابروهای بالا رفته، صدای آهسته و با حالتی تمسخرآمیز گفت: «بیخیال، خوشت اومد.»
کاکاشی غرید: «خفه شو.» صدایش گرفته بود اما نفسهایش بند آمده بود.
چشمان اوبیتو برق زد، در حالی که عمداً به او نزدیک میشد و نفس گرمش به گونهی کاکاشی میخورد.
«فکر کنم یه کم غر زدی.»
چشمان کاکاشی از وحشت گشاد شد.
با نالهای، نزدیکترین سلاح دم دستش - شمعی با عطر کدو که به طرز نامطمئنی روی صفحه نمایش قرار داشت - را برداشت و آن را مانند چماق تکان داد.
«برگرد.»
شمع در دستانش به طرز تهدیدآمیزی تکان میخورد و اوبیتو دستانش را به نشانهی تسلیم ساختگی بالا آورد و یک قدم به عقب برداشت.
دخترها هنوز معطل بودند، با هیجان پچ پچ میکردند و نگاههای دزدکی بین دو مرد رد و بدل میشد.
اوبیتو به کاکاشی چشمک زد.
او با لبخندی پیروزمندانه اعلام کرد: «این فروشگاه دیگه هرگز مثل قبل نمیشه.»
کاکاشی غرغر کرد، گونهی سرخشدهاش را مالید و زیر لب گفت: «قسم میخورم، وقتی برگردیم تو ماشین خفهات میکنم.»
اوبیتو با لبخندی شیطنتآمیز پاسخ داد: «مشتاقانه منتظرم.» و در حالی که به سمت صندوق میرفتند، دستش را دور کمر کاکاشی حلقه کرد.
بوی کاج و کدو در هوا پیچیده بود، اما کاکاشی تنها چیزی که میتوانست به آن فکر کند نرمی لبهای اوبیتو و جنون آشفتهای بود که تازه از آن جان سالم به در برده بود.
- ۵۰
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط