{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

پارت ۱۲ : آشفتگی شیرین خانه

خورشید در افق پایین آمده بود، گوی مذابی که قطرات طلایی و نارنجی خونی را بر بوم آسمان می‌چکاند. رگه‌هایی از یاس بنفش غبارآلود و گل رز پژمرده در لبه‌های ابرها نفوذ کرده و سایه‌های بلند و نرمی را بر فراز پارکینگ وسیع انداخته بودند، مانند آخرین آه روزی که نمی‌خواست به پایان برسد. زمزمه ضعیف ترافیک دوردست با فریاد گاه به گاه تیز پرنده‌ای که برای شب جا می‌افتاد، در هم می‌آمیخت.
اوبیتو با چنان سهولتی از میان این مه طلایی عبور می‌کرد که او را شبیه موجودی از خودِ گرگ و میش می‌کرد - کمی شیطنت، کمی گرما. سه کیسه خرید بزرگ به طرز خطرناکی از دست چپش آویزان بودند، دسته‌هایشان به آرامی در کف دستش فرو می‌رفت، در حالی که دست راستش یک قهوه یخ‌زده را در دست داشت که با هر قدم به طرز خطرناکی تکان می‌خورد. قطرات آب از قبل روی لیوان پلاستیکی که در برابر انگشتانش سرد شده بود، جمع شده بودند، اما او به سختی متوجه این موضوع شد. او بیش از حد مشغول شروع یک مونولوگ پرشور درباره آخرین وسواسش بود.
«خب، جدی می‌گم - شمع فقط یه عطر نیست. یه حس زیبایی‌شناسیه کامله. مثلاً یه پسر داغ و داغ رو تصور کن که تو موم گیر افتاده. اگه من یه خون‌آشام بودم - مثلاً یه خون‌آشام واقعاً تراژیک، با یه معشوق مرده و همه چیز - اون شمع عطر مخصوص من می‌شد.» صدایش تئاتری بود، هر کلمه با حرکات دست وحشیانه و جرقه‌ای از اغراق شاد که باعث می‌شد چشم‌های تیره‌اش برق بزنه، همراه بود. «مثل سایه‌های جنگل و درخت ها و شاید فقط یه نشونه خطر. »
کاکاشی پشت سرش رفت و یکی از کیسه‌ها را با حالتی تسلیم‌شده که تقریباً او را کوچک‌تر از آنچه بود نشان می‌داد، کشید - حالت اعتماد به نفس همیشگی‌اش جای خود را به افتادگی آرام و تقریباً شکست‌خورده‌ای داد. کیسه از آنچه به نظر می‌رسید سنگین‌تر بود و نحوه‌ی کشیدن آن به مچ دستش، انگشتان باریکش را ناخودآگاه منقبض می‌کرد. موهای نقره‌ای‌اش ژولیده و وحشی، به همان حالت بی‌خیالی همیشگی، روی چشمان نیمه‌باز و خسته‌اش ریخته بود. نور خورشید که کم‌کم داشت محو می‌شد، تارها را گرفت و باعث شد که کم‌کم برق بزنند، مانند رشته‌های نقره‌ی تابیده شده در نسیم.
ماسک همیشگی کاکاشی سر جایش بود، اما امشب کمتر شبیه یک سپر و بیشتر شبیه یک پوشش بود - که به جای راز، خستگی را می‌پوشاند. قدم‌هایش شمرده و آهسته بود، تقریباً انگار بدنش تلفنی بود که با ۱٪ باتری برای زنده ماندن تقلا می‌کرد. می‌خواست از همه چیز شکایت کند - از شلوغی مرکز خرید گرفته تا هرج و مرج فروشگاه اسپنسر، و شور و شوق بی‌وقفه اوبیتو برای شمع‌های معطر - اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند و خستگی آنها را بلعیده بود.
اوبیتو با پوزخندی به عقب نگاه کرد، یکی از ابروهایش بالا رفت و نشانه‌های ظریف خستگی را در چهره کاکاشی دید. او به آرامی گفت: «هی،» لحن طعنه‌آمیزش جای خود را به لحنی ملایم‌تر داد. «انگار داری میوفتی.»
کاکاشی صدایی بین ناله و آه درآورد، اما جوابی نداد.
وقتی به مرسدس مشکی براقی که زیر نور چراغ‌های چشمک‌زن خیابان پارک شده بود رسیدند، اوبیتو با صدای تقِ تمرین‌شده‌ای به ریموت زد و درِ صندوق عقب با صدای بوق الکترونیکیِ آرامی باز شد. کیسه‌ها و قهوه را زمین گذاشت، پلاستیک در سکوت خش‌خش می‌کرد و با لبخندی نامطمئن به سمت کاکاشی برگشت.
«هی... می‌خوای، اممم... خب امشب یه سر به خونه‌ی من بزنی؟»
کلمات انگار در هوا معلق بودند، مردد و شکننده. لبخند اوبیتو محو شد، شجاعت همیشگی و مطمئنش برای لحظه‌ای کمرنگ شد. او با دستپاچگی پشت گردنش را مالید، انگار که تصادفاً وارد لحظه‌ای شده بود که مطمئن نبود برایش آماده است.
«منظورم اینه که نه برای چیز عجیب یا هر چیز دیگه‌ای.» سریع اضافه کرد، تقریباً خیلی سریع، انگار که سعی می‌کرد خودش را منصرف کند. «تو فقط خیلی خسته به نظر می‌رسی، و خونه‌ی من، خب ، ده دقیقه نزدیک‌تره. و من اون اتاق خواب با پرده‌های خاموشی که گفتی بهش حسادت می‌کنی رو دارم. تازه، یه پیتزای مونده هم از دیروز. احتمالاً تاریخ انقضاش گذشته، اما اگه به ​​اندازه کافی بمب اتم روش بذاریم، قطعاً قابل خوردنه.»
کاکاشی به آرامی پلک زد و دعوت را هضم کرد. ماسکش کمی جابجا شد و آن را به اندازه‌ای پایین آورد که پوزخندی کمرنگ در گوشه لب‌هایش نمایان شد. خستگی چشمانش کمتر شد.
با صدایی آرام و گوش‌خراش - مثل ابریشمی که پوست را نوازش می‌دهد - زمزمه کرد: «فقط اگه قول بدی بوی شمع دیگه ای رو به مشامم نرسونی.»
دیدگاه ها (۳)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۲ : آشفتگی ش...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت یازدهم : غافل...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت یازده : غافلگیری ک...

پارت ۱۶چشم های کاکاشی روی اوبیتو قفل شده بود، انگار اگر لحظه...

پارت دوکاکاشی کل راه خانه تا مدرسه را با استرس رفت. تازگی ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط