داغی دســت کسی آمـد و درگیـرم کــرد
داغی دســت کسی آمـد و درگیـرم کــرد
آمد و از همـه ی اهل جهـان سیـرم کــرد
اولین بار خودش خواست که با او باشـم
آنقـدر گفت چنینــم و چنان شیـرم کـرد
مثل یک قلعـه که بی برج و نگهـبان باشد
بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد
آمد و از همـه ی اهل جهـان سیـرم کــرد
اولین بار خودش خواست که با او باشـم
آنقـدر گفت چنینــم و چنان شیـرم کـرد
مثل یک قلعـه که بی برج و نگهـبان باشد
بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد
- ۱.۱k
- ۲۱ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط