{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جان تمام نازهای نکشیده ام،

جان تمام نازهای نکشیده ام،
به لب می رسد و دل می گیرد.....
در گیر و دار بغض های کودکانه ام که,
حالا با جای خالی کسی روی هم ریخته که,
سایه اش را بالای سرم،
همیشه به رخ آرزوهای محالم می کشید.....

تو نیستی، بی آنکه حواست باشد....
این آغوش ها اعتبار کافی,
برای سانسور بغض های خفه شده گلویم را ندارند.....
که نعش خستگی هایم جز بازوان تو,
با هیچ کس حرف مشترک نداشت و نخواهد داشت....

نه تو از یاد نمی روی....
نه این جای خالی ات، که زوق زوق می کند....
زیر پوست بی کسی هایم.....
و نه هیچ چیز دیگر
نمی تواند نبود تو را به من ثابت کند....
حتی حسرت کشیدن های اطلسی های کنار پنجره,
که در آرزوی عوض شدن خاک گلدان،
چشم به راه تو....خشک شدند....

گاهی به خواب هایم سری بزن....
باور کن,
این بغض ها که از سو تفاهم های نبودن تو,
در دلم رزرو شده اند..،
به جای خاک خوردن از سر نشکستن,
آغوش پدری را می خواهند,
که سلام روزهای خوب را همیشه به من می رساند....
دیدگاه ها (۱۰)

داستانش مفصل است... گاه ساعت ها بی وقفه، تنهایی ام را وارسی ...

در تنهایی ام چــــهارتاق باز مانده... لبریزم از رفت و آمد عا...

گاهي آنچنان در خودم فرو میروم, كه براي ديگران قابل درك نيست...

تمام میشوم شبی.... فکرش را بکن...! یک روز می آیی و می بینی...

- لبخند می‌زنم و تو حتی نمی‌دانی که در پسِاین لبخند‌هایِ همی...

سال هاست هیچ هوایی از این اتاق غمگینبه کوچه ام نمی کشاند جز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط