{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوکجین انگشت شصتش رو زر چونه ات قرار داد و آروم با فشر

سوکجین انگشتِ شصتش رو زيرِ چونه ات قرار داد و آروم با فشردِ چونه ات،لبهات رو از حصارِ دندونهات بيرون كشيد.
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى زمانى كه مرد تو صورتت خم شد:
"پارتنر..دارى؟"
جمله اش انگار بيشتر شبيه به يك سوال از خودش بود،اونقدر بهت نزديك شد كه نوكِ بينىِ مرد به نوكِ بينيت چسبيد.
بدونِ اينكه دستش رو از چونه ات جدا كنه،آروم لب زد:
"اون عكسهارو..پارتنرت ديده؟"
تنها به تكون دادنِ سرت به نشونه منفى اكتفا كردى كه مرد،هومى كشيد و درحالى كه با نگاهه خمارش درحالِ بلعيدنِ لبهات بود،لب زد:
"خوبه..وگرنه دوست نداشتم چشم هاى اكست رو از حدقه دربيارم،دخترِ خوب!"
"چ…چى…؟منظورت..منظورتون چيه؟"
دستِ آزادِ مرد روىِ پهلوت نشست و با برداشتنِ قدمهايى آهسته سمتت،مجبورت كرد تا به عقب قدم بردارى.
اونقدر كه حالا پشتت به ميز برخورد كرد،سوکجین با همون دستى كه روىِ پهلوت قرار داشت،فشارى به كمرت وارد كرد و آروم روىِ ميز نشوندت.
بدونِ اينكه كوچكترين فاصله اى ازت بگيره،كفِ هردو دستش رو كنارِ رونت روىِ ميز قرار داد و با خم كردنِ كمرش،دقيق به چشمهات نگاه كرد:
"معنيش خيلى واضح بود دختر كوچولو..باهاش بهم ميزنى و بعد من ميشم تنها مردى كه بدنِ برهنه ات رو ستايش ميكنه!و در عوض،قراره با بهترين نمرات از دانشگاه فارغ التحصيل بشى لاولى..معامله خوبيه نه؟"
دیدگاه ها (۱)

باورت نميشد كه تو همچين موقعيتى،گير افتاده باشى.زمانى كه پدر...

مرد تك خنده اى كرد و فشارِ انگشتِ شصتش درمقابلِ نگاهِ خيره و...

پلكهات رو،روىِ هم فشردى و از استرس با نوكِ كفشِ وَنسى كه پات...

بالاخره بعد از دوروز متوالی بی خوابی و تلاش هات برای سرانجام...

با خم كردنِ كمرش،سمتت متمايل شد و صورتش رو،دقيقا مقابلِ صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط