مرد ت خنده ا رد و فشار انگشت شصتش درمقابل نگاه خر
مرد تك خنده اى كرد و فشارِ انگشتِ شصتش درمقابلِ نگاهِ خيره و ناخواناش،انگشتهاش كه زيرِ چونه ات بود و درخواستش،تنها سكوت كردى و كارى كه ازت خواست رو انجام ندادى.
روىِ رديفِ بالايىِ دندونهات رو بيشتر از قبل كرد:
"من خيلى راحت ميتونم دهنِ خوشگلت رو براىِ خودم بازش كنم كوچولو..اما از تو ميخوام مثلِ يه دخترِ خوب كارهايى كه ازت ميخوام رو برام انجامش بدى،لجبازى كردنت فقط باعث ميشه تعدادِ راندهايى كه زيرم به فاك ميرى،بيشتر از قبل بشه!"
آبِ دهانِ تلخ شده ات رو بزور قورت دادى.دراصل چاره اى جز گوش دادنِ به حرفِ مرد نداشتى.
چه لجبازى ميكردى و چه اعتراض،فرقى به حالِ جئون نميكرد،اون به هرحال كارِ خودش رو به شيوه اى دردناكتر ادامه ميداد.
به اجبار و با انزجار،دهانت رو كمى باز كردى كه انگشتِ شصتِ مرد واردِ دهانت شد.
قصدش از اينكار رو متوجه نميشدى،اما نگاهش كه هرلحظه خاموش تر و خمار تر از قبل ميشد،چيزهاى خوبى رو بهت نشون نميداد.
درست انگار كه از اينكار لذت ميبرد،سرانگشتش رو به صورت دورانى،روىِ زبونت ميكشيد و لمسش ميكرد.
اما ناگهان بدونِ اينكه انتظارش رو داشته باشى،انگشتش رو ته حلقت رسوند و فشارى بهش وارد كرد كه باعث شد عق بزنى و چشمهات پر از اشك بشه.
جئون اما با ديدنِ عكس العملت،راضى از كارش،بدونِ اينكه انگشتش رو از دهانت خارج كنه،گفت:
"هوم..پس رفلكس دارى،تو حتى نميتونى يه انگشت رو تو دهنِ خواستنيت جا بدى..برام سواله چطور قراره انجامش بدى برام؟"
درحالى كه قطره اشكى بخاطر حسِ تهوعى كه بهت دست داده بود،از گوشه چشمت ميچكيد،بزور با وجوده انگشتى كه هنوزهم بينِ لبهات بود،گفتى:
"چ..چه كاريو..انجام..بدم…؟"
مرد نرم خنديد و بالاخره انگشتش رو از بينِ لبهات بيرون كشيد.
روىِ رديفِ بالايىِ دندونهات رو بيشتر از قبل كرد:
"من خيلى راحت ميتونم دهنِ خوشگلت رو براىِ خودم بازش كنم كوچولو..اما از تو ميخوام مثلِ يه دخترِ خوب كارهايى كه ازت ميخوام رو برام انجامش بدى،لجبازى كردنت فقط باعث ميشه تعدادِ راندهايى كه زيرم به فاك ميرى،بيشتر از قبل بشه!"
آبِ دهانِ تلخ شده ات رو بزور قورت دادى.دراصل چاره اى جز گوش دادنِ به حرفِ مرد نداشتى.
چه لجبازى ميكردى و چه اعتراض،فرقى به حالِ جئون نميكرد،اون به هرحال كارِ خودش رو به شيوه اى دردناكتر ادامه ميداد.
به اجبار و با انزجار،دهانت رو كمى باز كردى كه انگشتِ شصتِ مرد واردِ دهانت شد.
قصدش از اينكار رو متوجه نميشدى،اما نگاهش كه هرلحظه خاموش تر و خمار تر از قبل ميشد،چيزهاى خوبى رو بهت نشون نميداد.
درست انگار كه از اينكار لذت ميبرد،سرانگشتش رو به صورت دورانى،روىِ زبونت ميكشيد و لمسش ميكرد.
اما ناگهان بدونِ اينكه انتظارش رو داشته باشى،انگشتش رو ته حلقت رسوند و فشارى بهش وارد كرد كه باعث شد عق بزنى و چشمهات پر از اشك بشه.
جئون اما با ديدنِ عكس العملت،راضى از كارش،بدونِ اينكه انگشتش رو از دهانت خارج كنه،گفت:
"هوم..پس رفلكس دارى،تو حتى نميتونى يه انگشت رو تو دهنِ خواستنيت جا بدى..برام سواله چطور قراره انجامش بدى برام؟"
درحالى كه قطره اشكى بخاطر حسِ تهوعى كه بهت دست داده بود،از گوشه چشمت ميچكيد،بزور با وجوده انگشتى كه هنوزهم بينِ لبهات بود،گفتى:
"چ..چه كاريو..انجام..بدم…؟"
مرد نرم خنديد و بالاخره انگشتش رو از بينِ لبهات بيرون كشيد.
- ۳.۶k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط