عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۵۷
صدای غرش موتور پورشه در کوهستان پیچیده بود. هانا از میان آخرین پیچ مسابقه عبور کرد، اما هنوز نگاهش هر چند ثانیه یکبار در آینه میافتاد. ماشین شماره ۲۷ دیگر پشت سرش نبود.
در اتاق کنترل، جونگکوک با دقت مانیتورها را دنبال میکرد. مأمورهای ویژه پلیس از طریق پهپادها مسیر فرار خودروی مشکی را زیر نظر داشتند. این بار دیگر اجازه نمیدادند کسی ناپدید شود.
صدای جونگکوک از هدست شنیده شد.
«هانا...»
«جاده روبهرو کاملاً بازه.»
«فقط روی خط پایان تمرکز کن.»
هانا نفس عمیقی کشید و پدال گاز را تا انتها فشرد. پورشه مثل تیر از میان جاده عبور کرد. تمام تنظیماتی که هفتهها روی ماشین انجام داده بود، حالا نتیجه خودش را نشان میداد.
گزارشگر مسابقه با هیجان فریاد زد:
«پارک هانا از آخرین بخش رالی عبور کرد!»
«اگر اتفاقی نیفته، قهرمان امسال خواهد بود!»
تماشاگرها از جا بلند شدند و پرچمهای تیم JK Motors را تکان میدادند.
چند ثانیه بعد...
پورشه از خط پایان عبور کرد.
پرچم شطرنجی بالا رفت.
صدای تشویق، تمام محوطه مسابقه را پر کرد.
هانا هر دو دستش را برای لحظهای از روی فرمان برداشت و با لبخندی عمیق نفس راحتی کشید.
او قهرمان بزرگترین رالی آسیا شده بود.
اما در همان لحظه، صدای یکی از مأمورهای پلیس از بیسیم پخش شد.
«هدف متوقف شد.»
«راننده شماره ۲۷ دستگیر شد.»
جونگکوک بدون معطلی از اتاق کنترل خارج شد و همراه چند مأمور به سمت محل دستگیری رفت.
هانا هم پس از پیاده شدن از ماشین، با همان لباس مسابقه خودش را به آنجا رساند.
راننده ناشناس را کنار خودروی آسیبدیدهاش روی زمین نشانده بودند.
یکی از مأمورها کلاه ایمنی او را برداشت.
هانا با ناباوری چند قدم جلو رفت.
«تو...؟»
آن مرد یکی از مدیران ارشد سابق بخش تحقیق و توسعه JK Motors بود؛ مردی که چند سال قبل بهدلیل سرقت اطلاعات محرمانه از شرکت اخراج شده بود.
جونگکوک با نگاهی سرد گفت:
«لی مینسو...»
«بالاخره تموم شد.»
مینسو با خندهای تلخ گفت:
«فکر کردی فقط به خاطر یه اخراج این کارها رو کردم؟»
«تمام طرحهایی که امروز شرکتت باهاشون معروف شده... ایدههای من بودن.»
جونگکوک بدون تغییر در چهرهاش جواب داد:
«نه...»
«اونها نتیجه کار یک تیم بودن.»
«ولی تو خواستی همه چیز رو به اسم خودت تموم کنی.»
مینسو نگاهش را به هانا دوخت.
«وقتی فهمیدم این دختر قراره راننده تیم تو باشه...»
«تصمیم گرفتم از همون مسابقه اول حذفش کنم.»
هانا مشتهایش را گره کرد.
حالا تمام اتفاقهای ماههای گذشته معنا پیدا کرده بود؛ خرابکاری روی ماشین، تعقیبها، تهدیدها و حضور راننده ناشناس در رالی.
مأمور پلیس دستبند را محکمتر کرد و مینسو را به سمت خودرو برد.
قبل از سوار شدن، آخرین نگاهش را به جونگکوک انداخت.
«این بار بردی...»
«ولی یادت باشه، دنیای صنعت خودرو هیچوقت بدون دشمن نمیمونه.»
چند دقیقه بعد، خودروهای پلیس محل را ترک کردند.
محوطه مسابقه دوباره آرام شد.
جونگکوک به سمت هانا رفت.
نگاهی به جام قهرمانی در دستان او انداخت و لبخند کمرنگی زد.
«تبریک میگم...»
«قهرمان.»
هانا لبخند زد.
«فکر کنم بالاخره این پرونده هم تموم شد.»
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
«آره...»
«پرونده تموم شد.»
«ولی یه حرف مهم هنوز مونده...»
هانا با تعجب به او نگاه کرد.
جونگکوک فقط لبخند زد و ادامه نداد.
«و هانا هنوز نمیدانست، مهمترین مسابقه زندگیشان... تازه قرار بود در دلهایشان آغاز شود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۵۷
صدای غرش موتور پورشه در کوهستان پیچیده بود. هانا از میان آخرین پیچ مسابقه عبور کرد، اما هنوز نگاهش هر چند ثانیه یکبار در آینه میافتاد. ماشین شماره ۲۷ دیگر پشت سرش نبود.
در اتاق کنترل، جونگکوک با دقت مانیتورها را دنبال میکرد. مأمورهای ویژه پلیس از طریق پهپادها مسیر فرار خودروی مشکی را زیر نظر داشتند. این بار دیگر اجازه نمیدادند کسی ناپدید شود.
صدای جونگکوک از هدست شنیده شد.
«هانا...»
«جاده روبهرو کاملاً بازه.»
«فقط روی خط پایان تمرکز کن.»
هانا نفس عمیقی کشید و پدال گاز را تا انتها فشرد. پورشه مثل تیر از میان جاده عبور کرد. تمام تنظیماتی که هفتهها روی ماشین انجام داده بود، حالا نتیجه خودش را نشان میداد.
گزارشگر مسابقه با هیجان فریاد زد:
«پارک هانا از آخرین بخش رالی عبور کرد!»
«اگر اتفاقی نیفته، قهرمان امسال خواهد بود!»
تماشاگرها از جا بلند شدند و پرچمهای تیم JK Motors را تکان میدادند.
چند ثانیه بعد...
پورشه از خط پایان عبور کرد.
پرچم شطرنجی بالا رفت.
صدای تشویق، تمام محوطه مسابقه را پر کرد.
هانا هر دو دستش را برای لحظهای از روی فرمان برداشت و با لبخندی عمیق نفس راحتی کشید.
او قهرمان بزرگترین رالی آسیا شده بود.
اما در همان لحظه، صدای یکی از مأمورهای پلیس از بیسیم پخش شد.
«هدف متوقف شد.»
«راننده شماره ۲۷ دستگیر شد.»
جونگکوک بدون معطلی از اتاق کنترل خارج شد و همراه چند مأمور به سمت محل دستگیری رفت.
هانا هم پس از پیاده شدن از ماشین، با همان لباس مسابقه خودش را به آنجا رساند.
راننده ناشناس را کنار خودروی آسیبدیدهاش روی زمین نشانده بودند.
یکی از مأمورها کلاه ایمنی او را برداشت.
هانا با ناباوری چند قدم جلو رفت.
«تو...؟»
آن مرد یکی از مدیران ارشد سابق بخش تحقیق و توسعه JK Motors بود؛ مردی که چند سال قبل بهدلیل سرقت اطلاعات محرمانه از شرکت اخراج شده بود.
جونگکوک با نگاهی سرد گفت:
«لی مینسو...»
«بالاخره تموم شد.»
مینسو با خندهای تلخ گفت:
«فکر کردی فقط به خاطر یه اخراج این کارها رو کردم؟»
«تمام طرحهایی که امروز شرکتت باهاشون معروف شده... ایدههای من بودن.»
جونگکوک بدون تغییر در چهرهاش جواب داد:
«نه...»
«اونها نتیجه کار یک تیم بودن.»
«ولی تو خواستی همه چیز رو به اسم خودت تموم کنی.»
مینسو نگاهش را به هانا دوخت.
«وقتی فهمیدم این دختر قراره راننده تیم تو باشه...»
«تصمیم گرفتم از همون مسابقه اول حذفش کنم.»
هانا مشتهایش را گره کرد.
حالا تمام اتفاقهای ماههای گذشته معنا پیدا کرده بود؛ خرابکاری روی ماشین، تعقیبها، تهدیدها و حضور راننده ناشناس در رالی.
مأمور پلیس دستبند را محکمتر کرد و مینسو را به سمت خودرو برد.
قبل از سوار شدن، آخرین نگاهش را به جونگکوک انداخت.
«این بار بردی...»
«ولی یادت باشه، دنیای صنعت خودرو هیچوقت بدون دشمن نمیمونه.»
چند دقیقه بعد، خودروهای پلیس محل را ترک کردند.
محوطه مسابقه دوباره آرام شد.
جونگکوک به سمت هانا رفت.
نگاهی به جام قهرمانی در دستان او انداخت و لبخند کمرنگی زد.
«تبریک میگم...»
«قهرمان.»
هانا لبخند زد.
«فکر کنم بالاخره این پرونده هم تموم شد.»
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
«آره...»
«پرونده تموم شد.»
«ولی یه حرف مهم هنوز مونده...»
هانا با تعجب به او نگاه کرد.
جونگکوک فقط لبخند زد و ادامه نداد.
«و هانا هنوز نمیدانست، مهمترین مسابقه زندگیشان... تازه قرار بود در دلهایشان آغاز شود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۳۵۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط