بس کن دگر این نقش!چه میخواهی تو؟
بس کن دگر این نقش!چه میخواهی تو؟
افتاده به تن رعش ، چه میخواهی تو ؟
یک جسمِ بدونِ روح مانده است زِ من !
ای کافر از این نعش،چه میخواهی تو؟
کُشتارِ من از کینه ، کَم ات بود مگر ؟
شمشیر بر این سینه،کَم ات بود مگر؟
بر کُشته من شُعله کشیدی ...این هـا
ای دشمــنِ دیرینه... کَم ات بود مگر؟
بر سینه غمی ستُرگ ، بس کن دیگر
سنگی زده ای بُزرگ ، بس کن دیگر
بُگذار کلاغان ........به نوایی برسند
ای توله ی پستِ گُرگ، بس کن دیگر
با جُورِ تو من ساختم،افسوس تو نه!
شمشیرِ خود انداختم،افسوس تو نه!
یک عُمــر قُمــار کرده ام در این شهـر
آخر به تو من باختــم، افسوس تو نه!
خون کُن زِ رُخَت پاک ...... وَ آنگاه برو
زَن!شُعله به خاشاک ...... وَ آنگاه برو
قبل از نفرِ بعد ......... بریز ای نامرد
بر میّتِ خود خـــاک ....... وَ آنگاه برو
افتاده به تن رعش ، چه میخواهی تو ؟
یک جسمِ بدونِ روح مانده است زِ من !
ای کافر از این نعش،چه میخواهی تو؟
کُشتارِ من از کینه ، کَم ات بود مگر ؟
شمشیر بر این سینه،کَم ات بود مگر؟
بر کُشته من شُعله کشیدی ...این هـا
ای دشمــنِ دیرینه... کَم ات بود مگر؟
بر سینه غمی ستُرگ ، بس کن دیگر
سنگی زده ای بُزرگ ، بس کن دیگر
بُگذار کلاغان ........به نوایی برسند
ای توله ی پستِ گُرگ، بس کن دیگر
با جُورِ تو من ساختم،افسوس تو نه!
شمشیرِ خود انداختم،افسوس تو نه!
یک عُمــر قُمــار کرده ام در این شهـر
آخر به تو من باختــم، افسوس تو نه!
خون کُن زِ رُخَت پاک ...... وَ آنگاه برو
زَن!شُعله به خاشاک ...... وَ آنگاه برو
قبل از نفرِ بعد ......... بریز ای نامرد
بر میّتِ خود خـــاک ....... وَ آنگاه برو
- ۵۱۱
- ۲۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط