{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ازدواج_اجباری

#ازدواج_اجباری
Part16

زن عمو اومد تو و گفت:
م.ت: چیشد دخت....وای میدونستم میدونستم قشنگم بیا بغلم 😭*گریه

ویو ات
زن عمو تو بغلم داشت گریه میکرد بهم گفت برم به تهیونگ بگم منم رفتم یه سیلی بهش زدم و گفتم:

ات: بیا...بیا بخون ..حالا برو گ.م.ش.و*برگه رو میکوبه تو سینش و برمیگرده عمارت*

ات: اخخخ باز تو دلت توتفرنگی خواست از کجا بیارم برات

لارا: تو کی هستی اینجا چیکار میکنی*تعجب
ات: هییی ...ترسیدم وای بچم نزدیک بود ب.یوفته من زن تهیونگم وایستا ببینم تو اینجا چیکار میکنی اصلا کیی تو؟
لارا: من دوست دخترشم
ات: چ.چی
لارا: آره ولی بهم نگفت زن داره نگفت بچه داره *بغض
ات: وایستا...وایستا ا..آب ب.بیارم..ب.بیا یخور
لارا:چرا بهم نگفت...چرا با احساساتم بازی کرد من که کاری نکردم

ناگهان در عمارت باز میشه و قامت تهیونگ توی چهار چوب در نمایان میشع به محظ اینکه نگاهش میوفته به نگاه دو تا دختر روی صندلی لحظه ای چشماش درشت میشه

ات: هییییییییییی توی ع.و.ض.ی(دوستان فیکه)

لارا: ام ولش کن
ات: نه نه وایستا باید حساب اینو من برسممممممممممممم
ته: اهههه*عربده
نمیتونی دو دقیقه بیندی

ات: اصلا تو خجالت حالیت میشهههه اول از من مه میگفتی یچه مال من نیست الان این دختر بدبخت

ته: لارا برو بیرون
ات: نههههههععهع نمیزارم *داد
ته: اتتتتت ببند دهنتو لارا برو تو اتاق
ات: چیییییی
لارا: خانوم ات ولش کنید
ات: نه نه بعدا حساب تورو میرسم*دست لارا رو میگیرع و میره تو اتاق درم قفل میکنه*

ات: خب اونو ولش کن اون یه تخته کم داره دیونسسس اون هروز منو میزنه
لارا: ببینم خوبی الان
ات: آره بابا راستی من اتم و ات صدام کن
لارا: منم لارام ۲۲ سالمه مادر پدرم خارج از کشورن منم رو پاهای خودم وایستادم و الان درگیر این ماجرا
ات: بیخیالش اون ا.حمقه تکلیفش با خوذش مشخص نیست ببین هر وقت خواستی بیا پیشم باشههه
لارا: اوم باشه من...من دیگه باید برم
ات: اوم باهات میام
پایین عمارت

ته: هی وایستا کجا میری
ات: به تو ربطی نداره
ته: زبونتو کوتاه کن زیادی بلنده
لارا: به تو چه درضم دیگه تو شرکتت کار نمیکنم
ته: خیل خوب برو
لارا: خدافظ ات از آشنایی باهات خوشحال شدم
ات: منم عزیزممم
ویو ات
بعد از رفتن لارا نشستم اوففف این بچه چقدر توتفرنگی دوست داره خب معلومه به بابای ب.زش رفته محبورم بهش بگم دیدم رو مبل رفتم کنارش نشستم

ات: اهم...میگم..تهیونگ
ته: میشنوم
ات: خب...م..من...دلم توتفرنگی میخواد*چشماشو میبنده و تند تند میگه
ته: خب به من چه
ات: یااااااا این بچه توعههههه
ته: من هنوز مطمئن نشدم
ات: ایشششششششش اصلا خودم میرم میارم
ته: بشین......خودم..میارم

ویو ته
اومد کنارم بهم گفت دلش توا فرنگی میخواد با اینکه بچه با من همخونی داره بازم نمیتونم باور کنم ولی پیگیری بیشتری میکنم حتی وقتی به دنیا اومد دوباره تست نیگیرم بلند شدم دوتا شیر توتفرنگی واسه خودم ور داشتم با یه کاسه توتفرنگی گذاشتم رو میز دیدم ات یکی از شیر توت فرنگی هامو بر داشت
ته: یااااااااااااااااا اونا شیرتوتفرنگی منهههه
ات: اومم فک..نکن..بخشیدمتااااا من هنوز ناراحتم*در حال خوردن
ته: یااااااااااااااااااااا اونا مال منهههههههههه
ات: تو یخچال هست برو وردار
ته: اههههههعههع
ات: به من چه حلال زاده به باباش میره
ته: نخیرم تو داری میخوری نه اون
ات: خوب بچه میخواد که من میخورمممم

ویو راوی

ات و تهیونگ انقدر درگیر کل کل بودن که حتی متوجه مامان باباهاشون نشدن که دارن با تاسف بهشون نگاه میکنن

م.ت: نمیخواید بس کنید
ات: عه...چ..چیز مامان جون مامانی اومدید
م.ت وم.ا: بلع مشکلیه
ات: مامان جوننننن این پسرت نمیزاره من شیر توتفرنگی بخورم
م.ت: تهیونگ پسرم زشته پدر شدی باید از یسری چیزا بگذرییی
ته: مامانننننن من شیر توتفرنگی دوست دارمممم🎀😭





ادامع دارد🎀✨🎀✨🎀✨🎀✨🎀

جمایت یادتون نره
گشاد هایی که کامنت نمیزاریدددد از کون دارتون میزنما(جنبه شوخی)
❤💚
دیدگاه ها (۸)

#ازدواج_اجباری Part17ته: مامانننننننن من شیر توتفرنگی دویت د...

کدوم رو اول بزار؟۱_پایان غمگین۲_شاد۳نامعلوم۴شاد۵نامعلوم ۶ شا...

#ازدواج_اجباری P14خبری که باعث میشد کیم غوغا به پا کنه🥲بعد ا...

ادامه چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط