{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند
هردو از احساس نفرت پر شدند....
دل به چشمان کسی,وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود....
حرف حق با عقل بود اما چه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود....
دل به فکر چشم مشکی فام بود
عقل آگاه از خیال خام بود....
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد....
کشمکش ها بینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر....
عاقبت عقل از سر عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید....
تا به خود امد بیابانگرد بود
خنده بر لب از غم این درد بود.....!.
دیدگاه ها (۱)

ﯾﺎدﻣﺎن ﺑﺎﺷﺪ از اﻣﺮوز ﺧﻄﺎﯾﯽ ﻧﮑﻨﯿﻢﮔﺮ ﮐﻪ در ﺧﻮﯾﺶ ﺷﮑﺴﺘﯿﻢ ﺻﺪاﯾﯽ ﻧ...

سفر کردی کجا رفتی چرا تنها چرا بی من" نگفتی سخته دلتنگی ...

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ستتو مرا باز رساندی به یقین...

بــه‌مجــنون‌گفـت‌روزی‌ساربانیچــرابیــهوده‌درصحــــرادوانــ...

عقل و دل روزی زهم دلخور شدندهر دو از احساس نفرت پر شدنددل ...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت چه...

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط