{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏

پارت ۷ : ( قولی که شکسته نشد )

هیونجین تمام شب خوابش نبرد.

اون تکه نامه مدام جلوی چشمش بود.
[ هیچ وقت حقیقت رو به هیونجین نگو ]
یعنی فلیکس از اول... حقیقتی رو ازش پنهان کرده بود؟
اما چرا؟

...
صبح روز بعد.
هیونجین زودتر از همیشه به دانشگاه رفت.
فلیکس هنوز نرسیده بود.
برای اولین بار...
منتظرش موند.
چند دقیقه بعد، فلیکس وارد محوطه شد.
همین که چشمش به هیونجین افتاد، ایستاد.
هیونجین مستقیم سمتش رفت.

هیونجین : باید حرف بزنیم.

فلیکس نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
فلیکس : اینجا نه.

هیونجین : پس کجا؟

فلیکس : پشت ساختمان .

...
چند دقیقه بعد...
هر دو زیر سایه‌ی درخت‌های پشت ساختمان ایستاده بودن.
هیچ‌کس اطرافشون نبود.

هیونجین نامه‌ی سوخته رو از جیبش بیرون آورد.
هبونجین : اینو می‌شناسی؟

رنگ از صورت فلیکس پرید.
فلیکس : از کجا پیداش کردی؟

هیونجین : مهم نیست.

فلیکس : هیونج...

هیونجین نزاشت حرفش کامل بشه و گفت : این حقیقتی که همه ازش حرف می‌زنن چیه؟

فلیکس لب‌هاش رو روی هم فشار داد.
فلیکس : نمی‌تونم بگم.

هیونجین : یا نمی‌خوای بگی؟

فلیکس سکوت رو ترجیح داد ‌....

هیونجین : هنوزم داری بهم دروغ می‌گی؟

فلیکس آروم گفت:
اگه حقیقت رو بدونی... ممکنه ازم متنفرتر بشی.
هیونجین با ناراحتی خندید.
هیونجین : فکر می‌کنی چیزی بدتر از هفت سال انتظار وجود داره؟
فکر میکنی میتونه چیزی بدتر از هفت سال حسرت ، فقط حسرت یه خداحافظی وجود داشته باشه ؟؟ با تو ام
‌‌
...
چند ثانیه سکوت.
فلیکس سرش رو پایین انداخت.
فلیکس : ببخشید ...

هیونجین با عصبانیت نامه رو توی دستش مچاله کرد.
هیونجین : خسته شدم از این ، ببخشید ها ...
بعد برگشت و رفت.

...

ظهر...

کلاس زودتر تموم شد.
هیونجین به سمت پارکینگ دانشگاه رفت.
هنوز چند قدم بر نداشته بود که صدای فریاد اومد.
فلیکس : هیونجین...!
برگشت.
فلیکس با تمام سرعت به سمتش می‌دوید.
همزمان... یک خودروی مشکی با سرعت وارد محوطه شد.

همه با ترس کنار رفتن.

ماشین مستقیم به سمت هیونجین می‌اومد.

فلیکس : هیون ... مراقب باش!

هیونجین از شدت شوک تکون نخورد.
در آخرین لحظه...
فلیکس خودش رو روی هیونجین انداخت.
هر دو روی زمین افتادن.

ماشین با فاصله‌ی خیلی کم از کنارشون رد شد و با سرعت از دانشگاه خارج شد.

صدای جیغ دانشجوها کل محوطه رو پر کرده بود.

...
هیونجین هنوز روی زمین بود.
چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه چی شده.
فلیکس هنوز روی اون افتاده بود.
نفسش به سختی بالا می‌اومد.

هیونجین : فلیکس...

جوابی نداد.
هیونجین با نگرانی تکونش داد.

هیونجین : فلیکس!

فلیکس آروم چشم‌هاش رو باز کرد.
فلیکس : خوبی...؟

هیونجین با عصبانیت گفت:
هیونجین : دیوونه‌ای؟! چرا این کارو کردی؟ ... نگران شدممم

فلیکس با لبخند خیلی کم‌رنگی گفت:
فلیکس : چون... نمی‌تونستم دوباره از دستت بدم...

هیونجین ماتش برد.
هیونجین : چی؟

اما قبل از اینکه فلیکس چیزی بگه...
صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.
فلیکس ناگهان رنگش پرید.

فلیکس : نه...

بلند شد و اطراف رو نگاه کرد.
انگار دنبال کسی می‌گشت.
بعد بدون هیچ توضیحی دوید.

هیونجین : فلیکس!
هیونجین دنبالش رفت.
اما وقتی به انتهای پارکینگ رسید...
فلیکس رفته بود.
فقط یک دستبند آبی روی زمین افتاده بود.
همون دستبندی که هفت سال پیش خودش برای فلیکس بافته بود.
هیونجین دستبند رو برداشت.
همون لحظه...
پشت دستبند، چیزی که هیچ‌وقت ندیده بود، توجهش رو جلب کرد.
یک پلاک فلزی کوچک.
روی پلاک فقط یک تاریخ حک شده بود .
17_9_2019

و زیرش یک جمله...
"I'm sorry."
( متاسفم )

هیونجین دستبند رو محکم توی مشت گرفت.
با خودش زمزمه کرد:
هیونجین : فلیکس اون روز ... دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟


پایان پارت ۷


#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
دیدگاه ها (۰)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۸ : (شروع حقیقت)هیونجین تمام شب دستبند آب...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۶ : ( فاصله )تمام راه تا خوابگاه...هیچ‌کد...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۵ : ( فقط برای پروژه )هیونجین تا صبح به ح...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۳ : ( خاطره‌ای که فراموش نشد )هیونجین تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط