𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۸ : (شروع حقیقت)
هیونجین تمام شب دستبند آبی را توی دستش گرفته بود.
همان دستبندی که هفت سال پیش برای فلیکس بافته بود.
اما چیزی ذهنش را درگیر کرده بود...
تاریخ حکشده روی پلاک.
۱۷_۹_۲۰۱۹
«اون روز دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود...؟»
...
صبح روز بعد.
هیونجین زودتر از همیشه به دانشگاه رفت.
اولین کاری که کرد، رفتن به کلاس فلیکس بود.
اما صندلی فلیکس خالی بود.
استاد بعد از حضور و غیاب گفت:
استاد : لی فلیکس امروز مرخصی گرفته.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : بعد از دیروز...؟
...
زنگ تفریح.
هیونجین به سونگمین نزدیک شد.
هیونجین : یه سؤال دارم.
سونگمین : بپرس.
هیونجین : فلیکس کجا زندگی میکنه؟
سئونگمین با تعجب نگاهش کرد.
سونگمین چرا؟
هیونجین : فقط آدرسش رو میخوام.
سونگمین : خوابگاه شمارهی سه... اتاق ۲۱۷.
...
عصر ...
هیونجین جلوی خوابگاه ایستاده بود.
چند دقیقه بعد، مسئول خوابگاه از ساختمان بیرون اومد.
هیونجین : ببخشید...
فلیکس هست؟
مسئول خوابگاه : نه.
هیونجین : کی برمیگرده؟
مسئول خوابگاه : از صبح نرفته دانشگاه. فکر کنم هنوز توی اتاقشه.
هیونجین سریع وارد ساختمان شد.
...
جلوی اتاق ۲۱۷.
چند بار در زد.
جوابی نیومد.
هیونجین : فلیکس؟
سکوت.
دستگیره رو آروم فشار داد.
در قفل نبود.
...
اتاق تاریک بود.
پردهها کشیده شده بودن.
فلیکس روی تخت نشسته بود.
سرش پایین بود.
وقتی صدای در رو شنید، سرش رو بلند کرد.
فلیکس : ...هیونجین؟
هیونجین : چرا امروز نیومدی؟
فلیکس : حالم خوب نبود.
هیونجین : دروغ نگو.
فلیکس آهی کشید.
فلیکس : اومدی دعوا کنی؟
هیونجین : نه.
فلیکس : پس چرا اومدی؟
هیونجین چند لحظه ساکت موند.
بعد دستبند رو روی میز گذاشت.
هیونجین : اینو دیروز جا گذاشتی.
فلیکس با دیدن دستبند، برای چند ثانیه نفسش بند اومد.
آروم اونو برداشت.
انگار باارزشترین چیز دنیا بود.
فلیکس : فکر کردم... برای همیشه گمش کردم.
هیونجین با تعجب نگاهش کرد.
هیونجین : هنوز برات انقدر مهمه؟
فلیکس لبخند خیلی کمرنگی زد.
فلیکس : این... تنها چیزیه که از اون روز برام مونده.
...
هیونجین روی صندلی نشست.
هبونجین : لیکسی ...دیگه نمیخوام دعوا کنیم.
فلیکس سرش رو بلند کرد.
هیونجین : فقط یه چیز میخوام.
فلبکس : چی؟
هیونجین : حقیقت.
هر حقیقتی که هست...
من خودم تصمیم میگیرم باهاش کنار بیام.
فلیکس چشمهاش رو بست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
فلیکس : اگه همهچی رو بهت بگم...
ممکنه ازم متنفر بشی.
هیونجین : این تصمیم با منه.
فلیکس خواست حرفی بزنه...
اما همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
( تماس ناشناس )
رنگ از صورتش پرید.
تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد...
پیام جدید.
«ما میدونیم هیونجین پیش توئه.»
فلیکس وحشتزده به در نگاه کرد.
همان لحظه...
تق! تق!
صدای در اتاق.
هر دو ساکت شدند.
دوباره...
تق! تق! تق!
صدای مردی از پشت در آمد:
مرد : «لی فلیکس... میدونم داخل اتاقی.»
هیونجین آرام از جایش بلند شد.
نگاهش با نگاه فلیکس گره خورد.
برای اولین بار...
ترس واقعی را در چشمهای فلیکس دید.
پایان پارت ۸
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۸ : (شروع حقیقت)
هیونجین تمام شب دستبند آبی را توی دستش گرفته بود.
همان دستبندی که هفت سال پیش برای فلیکس بافته بود.
اما چیزی ذهنش را درگیر کرده بود...
تاریخ حکشده روی پلاک.
۱۷_۹_۲۰۱۹
«اون روز دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود...؟»
...
صبح روز بعد.
هیونجین زودتر از همیشه به دانشگاه رفت.
اولین کاری که کرد، رفتن به کلاس فلیکس بود.
اما صندلی فلیکس خالی بود.
استاد بعد از حضور و غیاب گفت:
استاد : لی فلیکس امروز مرخصی گرفته.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : بعد از دیروز...؟
...
زنگ تفریح.
هیونجین به سونگمین نزدیک شد.
هیونجین : یه سؤال دارم.
سونگمین : بپرس.
هیونجین : فلیکس کجا زندگی میکنه؟
سئونگمین با تعجب نگاهش کرد.
سونگمین چرا؟
هیونجین : فقط آدرسش رو میخوام.
سونگمین : خوابگاه شمارهی سه... اتاق ۲۱۷.
...
عصر ...
هیونجین جلوی خوابگاه ایستاده بود.
چند دقیقه بعد، مسئول خوابگاه از ساختمان بیرون اومد.
هیونجین : ببخشید...
فلیکس هست؟
مسئول خوابگاه : نه.
هیونجین : کی برمیگرده؟
مسئول خوابگاه : از صبح نرفته دانشگاه. فکر کنم هنوز توی اتاقشه.
هیونجین سریع وارد ساختمان شد.
...
جلوی اتاق ۲۱۷.
چند بار در زد.
جوابی نیومد.
هیونجین : فلیکس؟
سکوت.
دستگیره رو آروم فشار داد.
در قفل نبود.
...
اتاق تاریک بود.
پردهها کشیده شده بودن.
فلیکس روی تخت نشسته بود.
سرش پایین بود.
وقتی صدای در رو شنید، سرش رو بلند کرد.
فلیکس : ...هیونجین؟
هیونجین : چرا امروز نیومدی؟
فلیکس : حالم خوب نبود.
هیونجین : دروغ نگو.
فلیکس آهی کشید.
فلیکس : اومدی دعوا کنی؟
هیونجین : نه.
فلیکس : پس چرا اومدی؟
هیونجین چند لحظه ساکت موند.
بعد دستبند رو روی میز گذاشت.
هیونجین : اینو دیروز جا گذاشتی.
فلیکس با دیدن دستبند، برای چند ثانیه نفسش بند اومد.
آروم اونو برداشت.
انگار باارزشترین چیز دنیا بود.
فلیکس : فکر کردم... برای همیشه گمش کردم.
هیونجین با تعجب نگاهش کرد.
هیونجین : هنوز برات انقدر مهمه؟
فلیکس لبخند خیلی کمرنگی زد.
فلیکس : این... تنها چیزیه که از اون روز برام مونده.
...
هیونجین روی صندلی نشست.
هبونجین : لیکسی ...دیگه نمیخوام دعوا کنیم.
فلیکس سرش رو بلند کرد.
هیونجین : فقط یه چیز میخوام.
فلبکس : چی؟
هیونجین : حقیقت.
هر حقیقتی که هست...
من خودم تصمیم میگیرم باهاش کنار بیام.
فلیکس چشمهاش رو بست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
فلیکس : اگه همهچی رو بهت بگم...
ممکنه ازم متنفر بشی.
هیونجین : این تصمیم با منه.
فلیکس خواست حرفی بزنه...
اما همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
( تماس ناشناس )
رنگ از صورتش پرید.
تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد...
پیام جدید.
«ما میدونیم هیونجین پیش توئه.»
فلیکس وحشتزده به در نگاه کرد.
همان لحظه...
تق! تق!
صدای در اتاق.
هر دو ساکت شدند.
دوباره...
تق! تق! تق!
صدای مردی از پشت در آمد:
مرد : «لی فلیکس... میدونم داخل اتاقی.»
هیونجین آرام از جایش بلند شد.
نگاهش با نگاه فلیکس گره خورد.
برای اولین بار...
ترس واقعی را در چشمهای فلیکس دید.
پایان پارت ۸
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۱۲۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط