{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از تبعیدگاه تنهایی رهسپار چشمان کسی شدم که سالها آرامش

من از تبعیدگاه تنهایی رهسپار چشمان کسی شدم که سالها آرامش نگاهش را جستجو می کردم ...
دیدگاه ها (۱)

دلم می خواهد از ترانه آبی چشمانت بگویم ، و از شنیدن نوای نگا...

به یاد تو ، به آسمون نگاه می کنم ... سیاهیش سهم من ، ستاره ه...

به آشیانه ای که میان دست هایم برای تو ساخته ام ، شبی تو سر ب...

هنوز دیوارهای کوچه های کودکی ام بوی مهربانی می.دهد ... من کج...

به نظرم مود ترین قسمت باب اسفنجی اینجا بود که از اختاپوس پرس...

در تنهایی بی انتها گرفتار شدم در این تنهایی بی اعتمادی سرگرد...

خدا عجرم بده داشتم بندو بساتمو مرتب می کردم با این مواجه شدم...

وقتی چیزی من را رنج میداد، در مورد آن با هیچ کسی حرف نمی‌زدم...

هر جفتش خودمم!

پارت ۱۰صبح، جونگکوک یک کیف جلوی من گذاشت._لباس بردار.متعجب ن...

بله اگه می شد با همین پارس ازدواج می کردم#غمگین #دلنوشته #تن...

خیلی گوه می خورد حالا خوب پنج سال ازم کوچیک تره بعد اون دختر...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط