Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۴
پدر ایزابلا حالا دیگر جایی برای عقب رفتن نداشت چون پشتش به ماشینش خورده بود اما ولادیمر هنوز چند قدم با او فاصله داشت... همان چند قدم کافی بود تا تمام وجود پدر ایزابلا را ترس پر کند...
ولادیمر فندک را بین انگشتانش چرخاند و شعله روشن و خاموش میشد...روشن و خاموش...درست مثل ضربان قلب کسی که میداند دیگر راه فراری نیست!
ولادیمر«میدونی مشکل تو چیه؟ فکر میکنی همه مثل خودتن...فکر میکنی هرکی پول داره، میشه رشوه داد... هرکی قدرت داره، میشه ترسوند... ولی من... من هیچکدوم اینا نیستم!»
پدر ایزابلا«پس تو چی هستی؟»
ولادیمر شعله فندک را خاموش کرد و فندک را توی جیبش انداخت...دو قدم دیگر جلو آمد، حالا فاصلهشان کم بود...
ولادیمر«من کابوستم... کابوسی که تا آخر عمر تورو بیدار نگه میدارم!»
قبل از اینکه پدر ایزابلا بتونه واکنشی نشون بده ولادیمر برگشت و دست ایزابلا رو گرفت و برگشت توی عمارت و همین که در بسته شد دو تا از بادیگارد ها امدن و پدر ایزابلا رو کشوند وبردن ول ینه به سمت در خروجی.....
ایزابلا که داشت دنبال ولادیمر میرفت آروم پرسید«کجا میبرندش؟»
ولادیمر«اون چهره ام رو دید، نمیتونم بزارم بره»
ایزابلا«میخوای باهاش چی کار کنی؟ »
ولادیمر «مهم نیست»
ایزابلا ایستاد... دستش را از دست ولادیمر کشید بیرون!
ایزابلا«مهم نیست؟ چطور میتونی بگی مهم نیست؟ اون پدرمه»
ولادیمر برگشت...صورتش سرد بود، اما تو چشمهاش، یه چیزی میگذشت!
ولادیمر«پدرت مادرت رو کشت... چند دقیقه پیش خودت گفتی دیگه برنمیگردی پیشش،حالا چرا نگرانشی؟»
ایزابلا«نگرانش نیستم...میخوام بدونم میخوای باهاش چی کار کنی،اگه میخوای بکشیش، بگو...اگه میخوای شکنجش کنی، بگو....فقط بهم دروغ نگو!»
سکوت همه جارو فرا گرفت ...لادیمر چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد آرام جواب داد«نمیکشمش! نه امروز...اون چهره منو دید، ولی اگه الان بکشمش، اون فقط مرده و منم فقط یه قاتلم ولی اون قبل از مردنش باید تاوان کشتن مادرت و اذیت کردن تورو بده »
ایزابلا«یعنی چی کار میخوای بکنی؟»
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد...انگار داشت کلمهها را توی ذهنش وزن میکرد
ولادیمر«میبرنش یه جای امن...اونجا میمونه تا تصمیم بگیرم چه مجازاتی سزاشه...»
ایزابلا«مجازات؟ تو که قاضی نیستی»
ولادیمر«من همه کاره کشورم یادت رفت آنجل؟»
ایزابلا نفسش را حبس کرد... راست میگفت...ولادیمر اونقدر قدرت داشت که هر کاری دلش بخواهد بکند... نه پلیسی جلوش میایستاد، نه قانونی، نه چیزی....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۴
پدر ایزابلا حالا دیگر جایی برای عقب رفتن نداشت چون پشتش به ماشینش خورده بود اما ولادیمر هنوز چند قدم با او فاصله داشت... همان چند قدم کافی بود تا تمام وجود پدر ایزابلا را ترس پر کند...
ولادیمر فندک را بین انگشتانش چرخاند و شعله روشن و خاموش میشد...روشن و خاموش...درست مثل ضربان قلب کسی که میداند دیگر راه فراری نیست!
ولادیمر«میدونی مشکل تو چیه؟ فکر میکنی همه مثل خودتن...فکر میکنی هرکی پول داره، میشه رشوه داد... هرکی قدرت داره، میشه ترسوند... ولی من... من هیچکدوم اینا نیستم!»
پدر ایزابلا«پس تو چی هستی؟»
ولادیمر شعله فندک را خاموش کرد و فندک را توی جیبش انداخت...دو قدم دیگر جلو آمد، حالا فاصلهشان کم بود...
ولادیمر«من کابوستم... کابوسی که تا آخر عمر تورو بیدار نگه میدارم!»
قبل از اینکه پدر ایزابلا بتونه واکنشی نشون بده ولادیمر برگشت و دست ایزابلا رو گرفت و برگشت توی عمارت و همین که در بسته شد دو تا از بادیگارد ها امدن و پدر ایزابلا رو کشوند وبردن ول ینه به سمت در خروجی.....
ایزابلا که داشت دنبال ولادیمر میرفت آروم پرسید«کجا میبرندش؟»
ولادیمر«اون چهره ام رو دید، نمیتونم بزارم بره»
ایزابلا«میخوای باهاش چی کار کنی؟ »
ولادیمر «مهم نیست»
ایزابلا ایستاد... دستش را از دست ولادیمر کشید بیرون!
ایزابلا«مهم نیست؟ چطور میتونی بگی مهم نیست؟ اون پدرمه»
ولادیمر برگشت...صورتش سرد بود، اما تو چشمهاش، یه چیزی میگذشت!
ولادیمر«پدرت مادرت رو کشت... چند دقیقه پیش خودت گفتی دیگه برنمیگردی پیشش،حالا چرا نگرانشی؟»
ایزابلا«نگرانش نیستم...میخوام بدونم میخوای باهاش چی کار کنی،اگه میخوای بکشیش، بگو...اگه میخوای شکنجش کنی، بگو....فقط بهم دروغ نگو!»
سکوت همه جارو فرا گرفت ...لادیمر چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد آرام جواب داد«نمیکشمش! نه امروز...اون چهره منو دید، ولی اگه الان بکشمش، اون فقط مرده و منم فقط یه قاتلم ولی اون قبل از مردنش باید تاوان کشتن مادرت و اذیت کردن تورو بده »
ایزابلا«یعنی چی کار میخوای بکنی؟»
ولادیمر چند لحظه سکوت کرد...انگار داشت کلمهها را توی ذهنش وزن میکرد
ولادیمر«میبرنش یه جای امن...اونجا میمونه تا تصمیم بگیرم چه مجازاتی سزاشه...»
ایزابلا«مجازات؟ تو که قاضی نیستی»
ولادیمر«من همه کاره کشورم یادت رفت آنجل؟»
ایزابلا نفسش را حبس کرد... راست میگفت...ولادیمر اونقدر قدرت داشت که هر کاری دلش بخواهد بکند... نه پلیسی جلوش میایستاد، نه قانونی، نه چیزی....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱۱۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط