ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۴۳
يهو قلبم ریخت و شوکه و به زور گفتم: جیمین..
لبخند عميقي زد و گفت : گاهی وقتا عشق و اعتماد خيلي بیشتر از علم پزشكي به كمك ادمها میاد..اين چيزي بود که اون روز توي چشمات دیدم و منو تا اینجا کشید و این چیزیه که جیمینت رو بهت برمیگردونه
ناباورانه با دهن باز اشكم جاري شد. اينا يعني..
فرد شوکه گفت:يعني جیمین خوبه؟
دکتر نرم خندید و گفت فک نکنم آدم وقتی که از مرگ حتمی برمیگرده نتونه خوب باشه...
اصلا مغزم قفل کرده بود.
باورم نمیشد.. نفسم بند اومده بود..
لرزون و شوکه خندیدم و تند تند و با ذوق
گفتم: يعني.. يعني جیمین به هوش اومده و حالش خوبه..اره؟ عمیق نگام کرد و گفت: بله.. بداخلاقت خوبه..عمل موفقیت
آمیز بوده واي خداي من..واي.. قلبم داشت وایمیستاد..
از شدت شوک داشتم بالا میاوردم این.. واقعيته؟ نكنه
نکنه خواب میبینم؟
عمل جیمین.. موفقیت آمیز بوده؟ يعني.
لرزون از شوق و شوك هق هق كردم.
بچه ها بلند زدن زیر خنده و شاد دست زدن والي..خداياا.. شکرت..
اشکام همونجور بي صدا جاري ميشدن و بینشون عین
دیوونه ها میخندیدم
همه بدنم سست و بیحال شده بود.
باورم نمیشد..
خداروشکر..
جیمین..
لرزون و با شوق دستامو به صورتم گرفتم. دکتر : محض احتیاط حالا حالاها باید تو بیمارستان
باشه.. اما خطر رفع شده.. نگران نباشین..
با بغض خندیدم و لرزون و با قدرداني گفتم:ممنونم..خيلي ممنونم..
اصلا نمیدونستم چي بايد بگم...
اصلا احساساتم درهم شده بود..
از ذوق همه بدنم داشت میلرزید
باورم نمیشه..
اصلا باورم نمیشه..
يعني اين کابوس تموم میشه؟
جیمینم خوبه؟
ذوق زده هق هق کردم.
قلبم داشت توی دهنم میومد..
دکتر : کاري بود که باید میکردم..گفتم منتقلش کنن
بخش..ولي پيشش نرین..میدونم سخته و خیلی دلتنگشین اما لطفا هنوز از پشت شیشه نگاش کنین..عمل سختي
داشته تا فردا استراحت کنه به نفعشه..
درمونده و به زور سر تکون دادم.
من براي داشتن دوباره جیمین شاد و سالمم حاضرم تا ابدم پاش صبر کنم.
تختش رو بیرون آوردن. اخ خداا...
قلبم داشت از جا درمیومد..
اشك شوقم جاري شد و لبخند از ته دلي زدم..
خداروشکر..
واقعا همه این روزای سخت داره تموم میشه؟
ته این کابوس په روياي شيرينه؟
داشتم تو اسمونا پرواز میکردم.. از شادي غير منتظره میخندیدم و همزماناشك ميريختم.. لرزون نرده هاي تختش رو گرفتم و به صورت بیجون و رنگ پریده اش نگاه کردم..
دلم براي جیمین قوي و محکمم که هیچی خمش نمیکرد تنگ شده..
دلم براي خنده و لبخندهاي مردونه اش تنگ شده..
اما میبینم..
قراره همه اینا رو ببینم..
با بغض خندیدم و گفتم به زندگي خوش اومدي عزيزم. فرد : زندگي دوباره..خيلي خوش اومدي سگ جون من..
و پیشونی جیمین رو بوسید..
لرزون خندیدم.
( فصل سوم ) پارت ۶۴۳
يهو قلبم ریخت و شوکه و به زور گفتم: جیمین..
لبخند عميقي زد و گفت : گاهی وقتا عشق و اعتماد خيلي بیشتر از علم پزشكي به كمك ادمها میاد..اين چيزي بود که اون روز توي چشمات دیدم و منو تا اینجا کشید و این چیزیه که جیمینت رو بهت برمیگردونه
ناباورانه با دهن باز اشكم جاري شد. اينا يعني..
فرد شوکه گفت:يعني جیمین خوبه؟
دکتر نرم خندید و گفت فک نکنم آدم وقتی که از مرگ حتمی برمیگرده نتونه خوب باشه...
اصلا مغزم قفل کرده بود.
باورم نمیشد.. نفسم بند اومده بود..
لرزون و شوکه خندیدم و تند تند و با ذوق
گفتم: يعني.. يعني جیمین به هوش اومده و حالش خوبه..اره؟ عمیق نگام کرد و گفت: بله.. بداخلاقت خوبه..عمل موفقیت
آمیز بوده واي خداي من..واي.. قلبم داشت وایمیستاد..
از شدت شوک داشتم بالا میاوردم این.. واقعيته؟ نكنه
نکنه خواب میبینم؟
عمل جیمین.. موفقیت آمیز بوده؟ يعني.
لرزون از شوق و شوك هق هق كردم.
بچه ها بلند زدن زیر خنده و شاد دست زدن والي..خداياا.. شکرت..
اشکام همونجور بي صدا جاري ميشدن و بینشون عین
دیوونه ها میخندیدم
همه بدنم سست و بیحال شده بود.
باورم نمیشد..
خداروشکر..
جیمین..
لرزون و با شوق دستامو به صورتم گرفتم. دکتر : محض احتیاط حالا حالاها باید تو بیمارستان
باشه.. اما خطر رفع شده.. نگران نباشین..
با بغض خندیدم و لرزون و با قدرداني گفتم:ممنونم..خيلي ممنونم..
اصلا نمیدونستم چي بايد بگم...
اصلا احساساتم درهم شده بود..
از ذوق همه بدنم داشت میلرزید
باورم نمیشه..
اصلا باورم نمیشه..
يعني اين کابوس تموم میشه؟
جیمینم خوبه؟
ذوق زده هق هق کردم.
قلبم داشت توی دهنم میومد..
دکتر : کاري بود که باید میکردم..گفتم منتقلش کنن
بخش..ولي پيشش نرین..میدونم سخته و خیلی دلتنگشین اما لطفا هنوز از پشت شیشه نگاش کنین..عمل سختي
داشته تا فردا استراحت کنه به نفعشه..
درمونده و به زور سر تکون دادم.
من براي داشتن دوباره جیمین شاد و سالمم حاضرم تا ابدم پاش صبر کنم.
تختش رو بیرون آوردن. اخ خداا...
قلبم داشت از جا درمیومد..
اشك شوقم جاري شد و لبخند از ته دلي زدم..
خداروشکر..
واقعا همه این روزای سخت داره تموم میشه؟
ته این کابوس په روياي شيرينه؟
داشتم تو اسمونا پرواز میکردم.. از شادي غير منتظره میخندیدم و همزماناشك ميريختم.. لرزون نرده هاي تختش رو گرفتم و به صورت بیجون و رنگ پریده اش نگاه کردم..
دلم براي جیمین قوي و محکمم که هیچی خمش نمیکرد تنگ شده..
دلم براي خنده و لبخندهاي مردونه اش تنگ شده..
اما میبینم..
قراره همه اینا رو ببینم..
با بغض خندیدم و گفتم به زندگي خوش اومدي عزيزم. فرد : زندگي دوباره..خيلي خوش اومدي سگ جون من..
و پیشونی جیمین رو بوسید..
لرزون خندیدم.
- ۳.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط