ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۴۵
سرمو بوسید و گفت : خيلي برات خوشحالم الا..خيلي...
با ذوق و بغض پر از شوقي خندیدم. منم خوشحالم..
آنالی و دنیل خداحافظي کردن و رفتن. فرد : الا اومدي يا بزنم تو سرت ببرمت؟ نرم خندیدم و گفتم : اومدم... فقط واسه اینکه دوست ندارم جیمین اينطوري اشفته و بهم ریخته ببینتم..
فرد : افرین.. بدو..
دلتنگ و با عشق آخرین نگاهم رو به مردم انداختم و راه افتادم.
زود مياي خونه عزيزم.. من مطمينم..
در حال پرواز تو رویاها و اسمونها جلو رفتم.. نیکول با بغض گفت: من بمونم دیگه.. فرد با حرص گفت:بو ميدي کثافت..بیا برو خونه حداقل یه دوش بگیر..ما به درك.. عادت کردیم... فردا میخوایم جیمین رو ببینیم حالش بد میشه باز مریضیش برمیگرده
دلم اتیش گرفت و با خشم گفتم:لال شي فرد.. نیکول با حرص و خشم تند تند با مشت کوبید تو شونه فرد و جیغ زد کثافت خودتي..خودت بو ميدي..
و محکم زدش..
فرد خندید و دستش رو گرفت و گفت: خب..خب دروغ
گفتم.. من بو میدم...بیا...
نیکول با غیض گفت : کثیف زشت..
نرم خندیدم. فردم خندید و گفت: خدا از ته دلت بشنوعه...بیاین..
و زدیم بیرون
دلم نمیومد بدون جیمین برم خونه مون واسه همین اول رفتیم خونه قديميم و ساك لباسامو برداشتم و هر سه
رفتیم خونه فرد.
دوش گرفتم و لباس عوض کردم...
اخیشش.. چه حس خوبي
بود که اسوده و بدون درد لحظه اي رو بگذروني..
قلبم خيلي روشن و شاد بود.. خداروشکر که این لحظه رو میگذرونم..
خداروشکر که جیمین خوب میشه..
با شوق و آرامش رو تخت دراز کشید اخيش
نیکولم با لبخند شادی کنارم دراز کشید و گفت:الا اصلا نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم..دارم بال در میارم خندیدم و گفتم دیر اومدي من دارم تو اسمونا پرواز میکنم.
خندید نفس پر لذتی کشیدم..
عمیق گفتم : باید خونه مون رو تمیز کنم..خيلي بهم ریخته است..وقتي جیمین قراره برگرده همه چیز باید عالي باشه.. از فکرش همه بدنم به لرزه پر شوقي افتاد. اخ..
جیمین برمیگرده خونه...
شاد لبخند زدم
مهربون گفت: نزديك مرخص شدنش خودم براتون تمیزش
میکنم زن داداش گلم
نرم و با لذت خندیدم.
نیکول : این دفعه جدي جدي زن داداشم ميشي..
با شوق لبخند زدم.
اینبار واقعا همسرش میشم.. بدون قانون..
دلم خيلي براش تنگ شد..
با بغض به ساعت نگاه کردم و گفتم : بریم یه سر بهش بزنیم؟
تند تند سر تکون داد و گفت : اره منم دوست دارم ببینمش..
و بلند شد. منم شاد بلند شدم و زدیم بیرون.
فرد که داشت نوشیدنی میخورد با دیدنمون متعجب و دقیق نگامون کرد و گفت : چه نقشه اي کشیدین؟
من و نیکول خندیدیم
نيكول : ميخوايم بريم سري به جیمین بزنیم..
نگران گفتم : مطمین شیم خوبه..
به ساعت نگاه کرد و گفت: خرا.. ساعت ۹ شبه..
کسي با تو کار نداره..ما میریم..
( فصل سوم ) پارت ۶۴۵
سرمو بوسید و گفت : خيلي برات خوشحالم الا..خيلي...
با ذوق و بغض پر از شوقي خندیدم. منم خوشحالم..
آنالی و دنیل خداحافظي کردن و رفتن. فرد : الا اومدي يا بزنم تو سرت ببرمت؟ نرم خندیدم و گفتم : اومدم... فقط واسه اینکه دوست ندارم جیمین اينطوري اشفته و بهم ریخته ببینتم..
فرد : افرین.. بدو..
دلتنگ و با عشق آخرین نگاهم رو به مردم انداختم و راه افتادم.
زود مياي خونه عزيزم.. من مطمينم..
در حال پرواز تو رویاها و اسمونها جلو رفتم.. نیکول با بغض گفت: من بمونم دیگه.. فرد با حرص گفت:بو ميدي کثافت..بیا برو خونه حداقل یه دوش بگیر..ما به درك.. عادت کردیم... فردا میخوایم جیمین رو ببینیم حالش بد میشه باز مریضیش برمیگرده
دلم اتیش گرفت و با خشم گفتم:لال شي فرد.. نیکول با حرص و خشم تند تند با مشت کوبید تو شونه فرد و جیغ زد کثافت خودتي..خودت بو ميدي..
و محکم زدش..
فرد خندید و دستش رو گرفت و گفت: خب..خب دروغ
گفتم.. من بو میدم...بیا...
نیکول با غیض گفت : کثیف زشت..
نرم خندیدم. فردم خندید و گفت: خدا از ته دلت بشنوعه...بیاین..
و زدیم بیرون
دلم نمیومد بدون جیمین برم خونه مون واسه همین اول رفتیم خونه قديميم و ساك لباسامو برداشتم و هر سه
رفتیم خونه فرد.
دوش گرفتم و لباس عوض کردم...
اخیشش.. چه حس خوبي
بود که اسوده و بدون درد لحظه اي رو بگذروني..
قلبم خيلي روشن و شاد بود.. خداروشکر که این لحظه رو میگذرونم..
خداروشکر که جیمین خوب میشه..
با شوق و آرامش رو تخت دراز کشید اخيش
نیکولم با لبخند شادی کنارم دراز کشید و گفت:الا اصلا نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم..دارم بال در میارم خندیدم و گفتم دیر اومدي من دارم تو اسمونا پرواز میکنم.
خندید نفس پر لذتی کشیدم..
عمیق گفتم : باید خونه مون رو تمیز کنم..خيلي بهم ریخته است..وقتي جیمین قراره برگرده همه چیز باید عالي باشه.. از فکرش همه بدنم به لرزه پر شوقي افتاد. اخ..
جیمین برمیگرده خونه...
شاد لبخند زدم
مهربون گفت: نزديك مرخص شدنش خودم براتون تمیزش
میکنم زن داداش گلم
نرم و با لذت خندیدم.
نیکول : این دفعه جدي جدي زن داداشم ميشي..
با شوق لبخند زدم.
اینبار واقعا همسرش میشم.. بدون قانون..
دلم خيلي براش تنگ شد..
با بغض به ساعت نگاه کردم و گفتم : بریم یه سر بهش بزنیم؟
تند تند سر تکون داد و گفت : اره منم دوست دارم ببینمش..
و بلند شد. منم شاد بلند شدم و زدیم بیرون.
فرد که داشت نوشیدنی میخورد با دیدنمون متعجب و دقیق نگامون کرد و گفت : چه نقشه اي کشیدین؟
من و نیکول خندیدیم
نيكول : ميخوايم بريم سري به جیمین بزنیم..
نگران گفتم : مطمین شیم خوبه..
به ساعت نگاه کرد و گفت: خرا.. ساعت ۹ شبه..
کسي با تو کار نداره..ما میریم..
- ۳.۶k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط