playmate p
#playmate p⁷¹
عمارت جئون ساع ۶:۳۰:
ات میز و چید کوک منتظر به ات نگاه میکرد ات نشست پشت میزد و گفت
ات:نمیری
کوک:میشه حالا بخورم؟
ات:واستا فکر کنم
اجوما:ات اذیتش نکن
ات:باشهه
ات:بخور
*کوک تند تند تمام غذاهای رو میز و خورد اول رامیون و خورد بعد دوبوکی و همراه موغ تند خورد
ات:الان خفه میشی
کوک:...ا..اشکال.ند.نداره..( با دهن پر و لپای باد کرده)
ات:اه چندش
*بعد از چند مین هیچ چیز روی میز نموند فقط بشقاب و لیوان خالی که کوک یهو مغزش راه افتاد
کوک:ببینم اون وقت کی به شما اجازه داد اشپزی کنی؟
ات:... دستور از بالا اومده بود
کوک:نباید زیاد سر پا واستی
ات:مگه زاییدم (از خنده منفجر شد )
کوک:بمیری روانی(خنده)
*کوک سعی کرد حالت جدیشو دوباره برگردونه اما نتونست
کوک:لطفا منو با کارت جَوُن مرگ نکن
ات:جای تشکرته؟
ات: دیدی گفتم؟ باید میزاشتم از گرسنگی بمیری
*کوک از سر جاش بلند شد و ات و تو بغل خودش جا داد سرش و نواز کرد و لب زد
کوک:کاش میتونستم بچلونمت بعد یه دبه ترشی بزرگ میخریدم و تو رو مستقیم مینداختم اون تو
ات:دیونه ای به نظرم
کوک:با این کارات داری حسابمو سنگین میکنی
ات:حسابت خیلی وقته سنگین شده
کوک:حاضر شو بریم بیرون
ات:کجا؟
کوک:خرید چطوره؟
ات:وای اره لباسامون تکراری شده
کوک:اگر منو نداشتی میخواستی لباسای کیو بپوشی؟ ها؟
ات:خودم میخریدم
کوک:نه نه باید میگفتی اگر تو نبودی من حتی حاضر به یه لحظه زندگی ام نبودم(با حالت بازیگری و چهره مسخره)
ات:از جلو چشمام گمشو اون ور دلقک بی خاصیت
کوک:تا 5مین دیگه حاضر باش توله ببر
ات:درد
●○کوک ویو:
این ورژن ات و با اون ورژنی که بیرون از خونه بقیه میدیدن مقایسه میکردم و درونم سیل عظیمی از ابهامات بهم حجوم میاورد ولی مهم نبود من فقط میخواستم لبخند ات و خودم ببینم چون هیچکدوم اونا لایقش نیستن میخواستم اخر شب قضیه تهیونگ و باهاش مطرح کنم نمیدونم چه کاری کار درسته و چه کاری کار غلط ولی با خوابی که دیدم مطمعن شدم رسیدیم به مرکز خرید
ات هرچی مغازه مردونه فروشی و اسپرت فروشی بود و میرفت تو حتی یه نگاه ام به مغازه های دخترونه و زنونه نمینداخت که رفتیم توی مغازه اصلی ات چند تا تیشرت و پیرهن و شلوار بگ و شلوار جاگر و کتونی و .... برداشت
*کوک:اول برو پرو کن رفتیم خونی بهx4نگی تنگه
*ات:باشه
*کوک: پس منم میام
ات یه لباس و میپوشید و بعد میداد کوک بپوشه چون همیشه لباسای همو میپوشیدن که بلاخره تموم شد ات نصف لباسارو گرفت دستش و بقیشو داد کوک و گذاشت روی صندوق
فروشنده تک خنده ای به ات زد و گفت: خانم اینا همشون مردونه اس مشکلی نداره؟
کوک:( از همون خنده های همیشگی زد و دستشو به معنی سکوت روی بینی اش گذاشت و ابروشو داد بالا و. بعد دستشو به معنی کشتن روی گلوی خودش نشونه رفت و تکونش داد (همش فانه امیدوارم سناریو این لحظه رو خوب بسازید))
فروشنده: او بلههه اولین دختری هستید که میبینم همچین سلیقه بی نقص و خاصی داره(خنده)
ات:(لبخند زورکی)
............
کوک:خب مادمازل خانم دیگه کجا بریم؟
ات:بریم خونه میخام لباسامو بپوشم
کوک:چقدر هولی مگه ندید پدیدی(قهقه)
ات:تو و اون فروشنده هرو باهم خفه میکنم واستا
عمارت جئون ساع ۶:۳۰:
ات میز و چید کوک منتظر به ات نگاه میکرد ات نشست پشت میزد و گفت
ات:نمیری
کوک:میشه حالا بخورم؟
ات:واستا فکر کنم
اجوما:ات اذیتش نکن
ات:باشهه
ات:بخور
*کوک تند تند تمام غذاهای رو میز و خورد اول رامیون و خورد بعد دوبوکی و همراه موغ تند خورد
ات:الان خفه میشی
کوک:...ا..اشکال.ند.نداره..( با دهن پر و لپای باد کرده)
ات:اه چندش
*بعد از چند مین هیچ چیز روی میز نموند فقط بشقاب و لیوان خالی که کوک یهو مغزش راه افتاد
کوک:ببینم اون وقت کی به شما اجازه داد اشپزی کنی؟
ات:... دستور از بالا اومده بود
کوک:نباید زیاد سر پا واستی
ات:مگه زاییدم (از خنده منفجر شد )
کوک:بمیری روانی(خنده)
*کوک سعی کرد حالت جدیشو دوباره برگردونه اما نتونست
کوک:لطفا منو با کارت جَوُن مرگ نکن
ات:جای تشکرته؟
ات: دیدی گفتم؟ باید میزاشتم از گرسنگی بمیری
*کوک از سر جاش بلند شد و ات و تو بغل خودش جا داد سرش و نواز کرد و لب زد
کوک:کاش میتونستم بچلونمت بعد یه دبه ترشی بزرگ میخریدم و تو رو مستقیم مینداختم اون تو
ات:دیونه ای به نظرم
کوک:با این کارات داری حسابمو سنگین میکنی
ات:حسابت خیلی وقته سنگین شده
کوک:حاضر شو بریم بیرون
ات:کجا؟
کوک:خرید چطوره؟
ات:وای اره لباسامون تکراری شده
کوک:اگر منو نداشتی میخواستی لباسای کیو بپوشی؟ ها؟
ات:خودم میخریدم
کوک:نه نه باید میگفتی اگر تو نبودی من حتی حاضر به یه لحظه زندگی ام نبودم(با حالت بازیگری و چهره مسخره)
ات:از جلو چشمام گمشو اون ور دلقک بی خاصیت
کوک:تا 5مین دیگه حاضر باش توله ببر
ات:درد
●○کوک ویو:
این ورژن ات و با اون ورژنی که بیرون از خونه بقیه میدیدن مقایسه میکردم و درونم سیل عظیمی از ابهامات بهم حجوم میاورد ولی مهم نبود من فقط میخواستم لبخند ات و خودم ببینم چون هیچکدوم اونا لایقش نیستن میخواستم اخر شب قضیه تهیونگ و باهاش مطرح کنم نمیدونم چه کاری کار درسته و چه کاری کار غلط ولی با خوابی که دیدم مطمعن شدم رسیدیم به مرکز خرید
ات هرچی مغازه مردونه فروشی و اسپرت فروشی بود و میرفت تو حتی یه نگاه ام به مغازه های دخترونه و زنونه نمینداخت که رفتیم توی مغازه اصلی ات چند تا تیشرت و پیرهن و شلوار بگ و شلوار جاگر و کتونی و .... برداشت
*کوک:اول برو پرو کن رفتیم خونی بهx4نگی تنگه
*ات:باشه
*کوک: پس منم میام
ات یه لباس و میپوشید و بعد میداد کوک بپوشه چون همیشه لباسای همو میپوشیدن که بلاخره تموم شد ات نصف لباسارو گرفت دستش و بقیشو داد کوک و گذاشت روی صندوق
فروشنده تک خنده ای به ات زد و گفت: خانم اینا همشون مردونه اس مشکلی نداره؟
کوک:( از همون خنده های همیشگی زد و دستشو به معنی سکوت روی بینی اش گذاشت و ابروشو داد بالا و. بعد دستشو به معنی کشتن روی گلوی خودش نشونه رفت و تکونش داد (همش فانه امیدوارم سناریو این لحظه رو خوب بسازید))
فروشنده: او بلههه اولین دختری هستید که میبینم همچین سلیقه بی نقص و خاصی داره(خنده)
ات:(لبخند زورکی)
............
کوک:خب مادمازل خانم دیگه کجا بریم؟
ات:بریم خونه میخام لباسامو بپوشم
کوک:چقدر هولی مگه ندید پدیدی(قهقه)
ات:تو و اون فروشنده هرو باهم خفه میکنم واستا
- ۲.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط