playmate p
#playmate p⁷⁰
راوی:
کوک با شنیدن جمله اخر تهیونگ زبونش بند اومد با اینکه تهیونگ حرفشو ادامه نداد اما جمله اش به روشنی روز برای کوک واضح بود
کوک:به عنوان ادمی که خودش این بازی رو شروع کرده .... به عنوان کسی که اولین نفر اون جون ات و تو خطر انداخت زیادی خودتو بی تقصیر نشون میدی(کمی بغص و و داد)
تهیونگ:کوک لطفا ... لطفا یکم فکر کن نزار دیر بشه
کوک:برو بیرون ...
تهیونگ:منتظر خبرت هستم
کوک:گفتم برو بیرون
تهیونگ:...
●○راوی ویو:
کوک بعد از رفتن تهیونگ ریخت بهم خسته شده بود شروع کرد به خوردن نوشیدنی
یه بطری.... دو بطری ...و ....
از خونه زد بیرون و رفت پیش مادر و پدرش بارون میبارید اما براش مهم نبود سر تاپاش خیس اب شده بود اما اهمیتی نداشت
کوک:فکر کردید وقتی گذاشتید رفتید دیگه همه چی تموم شد ارهههه؟(همه حرفاش با داد و گریه اس)
کوک:چرا یکاری نمیکنید ؟ تا کی باید انقدر سختی بکشیم
کوک:نه من از پس هیچ کاری بر نمیام اره من یه بی عرضه ام که حتی نمیتونه از خواهرش مراقبت کنه
کوک:اره من یه احمقم که وضعیتم اینجوریه
کوک:بقیه اشتباه میگن اشتباه میبینن من خیلی ضعیفم خیلیی
کوک: یه کاری بکنید بزارید بفهمم که شاید یذره حواستون به ما هست
کوک:....(گریه)
کوک:فقط مراقب ات باشید من ... من هرکاری میکنم بیشتر گند میزنم بیشتر....
کوک:اونو عین خودتون ازم نگیرید خواهش میکنم
■□راوی ساعت 6بامداد:
کوک بی سر و صدا وارد عمارت شد دوش گرفت و رفت بغل ات جوری وانمود کرد که انگار ساعت هاس کنارش دراز کشیده و کم کم خوابش برد
•°▪︎*ساعت ۲ ظهر عمارت جئون ات ویو:
با نور خورشید که به چشمام میزد از خواب بیدار شدم نگاهی به کوک کردم ... چند شبه نخوابیده پس اذیتش نکردم و اروم از رو تخت بلند شدم و رفتن اشپزخونه که اجوما رو دیدم
ات: آجوماااا
آجوما: جون دلم
ات:دلم برا خودت و دسپخت و غر غر هات تنگ شده بود
اجوما:(نوک بینی ات و گرفت و چشماشو ریز کرد)
آجوما: کلا ۲ روز خونه نبودی ببین چه قشقرقی به پا کردی.
ات:یعنی دلت برام تنگ نشده بود؟
آجوما:بچه پرو ... چرا . برا همین ببین برات چی درست کردم
ات:اخ جون خوراک گوشت
ات:میشه بقیه اشپزی رو بسپارید به من؟
اجوما:نه مگه عقلم و از دست دادم؟ میخای اون داداشت منو بکشه؟
ات:خواهش میکنم
اجوما:پس باید بزاری کمکت کنم
ات:نه خودم میخام براش غذاهایی که دوست داره رو درست کنم
اجوما: قول میدی اگر خواست منو بکشه جلوشو بگیری؟(خنده)
ات:غلط کرده
●○ات ویو:
شروع کردم به اشپزی استینامو به بالا تا زدم و موهامو گوجه ای بستم خب رامیون و دوبوکی و مرغ تند برای بعدشم چند تا چیز شیرین درست کنم از سرشم زیاده امیدوارم خوشمزه بشه تا اون خرس گنده سیر بشه و خوشش بیاد مشغول پخت و پز شدم و زمان از دستم در رفت
■□کوک ویو:
با گرسنگی از خواب بیدار شدم اه چه بی موقعه احساس کردم ۱۰۰ ساله که خوابیدم نگاهی به ساعت انداختم با دیدین ساعت جا خوردم ساعت ۶ بود؟ چقدر خوابیدم با بوی غذاهایی که توی عمارت پیچیده بود به خودم اومدم از پله رفتم پایین و رسیدم به اشپزخونه که ات و دیدم موهاشو بالای سرش بسته بود یه دستشو به کمرش زده بود و بالا سر غذا واستاده بود و با خودش حرف میزد کاش میشد تا اخر عمر بندازمش تو دبه ترشی و به هیچ کسی ندمش
ات:چرا زد به سرم که برای اون احمق غذا درست کنم؟
ات:به من چه؟ نه واقعا به من چه؟
ات: الان میاد همرو میخوره ککشم نمیگزه
ات:اه خیلی احمقی ات کاش بیدار نشه همرو خودم بخورم
•°ات ویو:
داشتم با خودم حرف میزدم که با ۲ تا چشم گنده و موهای ژولیده یکی برخورد کردم
ات:اههه بمیری صگ چشمات و چرا اونطوری میکنی؟
کوک:این غر غر هات و با من بودی؟
ات:....
کوک: چطور دلت میاد با تنها داداشت اینطوری رفتار کنی ؟ انقدر بی رحم؟!
ات:بسه بسه حالم بهم خورد چشماتو اون شکلی نکن شبیه دلقکا میشی
کوک:ببینم چیا پخته این سوپر عن؟
*ات با ملاقه ای که دستش بود یدونه زد پس کله کوک
کوک:اخ اخخخ صگ چته؟
ببخشید ببخشید
ات: زر زر زیادی کنی استخونای غذا رم بهت نمیدم بلیسی فهمیدی؟
کوک:بله قربان
راوی:
کوک با شنیدن جمله اخر تهیونگ زبونش بند اومد با اینکه تهیونگ حرفشو ادامه نداد اما جمله اش به روشنی روز برای کوک واضح بود
کوک:به عنوان ادمی که خودش این بازی رو شروع کرده .... به عنوان کسی که اولین نفر اون جون ات و تو خطر انداخت زیادی خودتو بی تقصیر نشون میدی(کمی بغص و و داد)
تهیونگ:کوک لطفا ... لطفا یکم فکر کن نزار دیر بشه
کوک:برو بیرون ...
تهیونگ:منتظر خبرت هستم
کوک:گفتم برو بیرون
تهیونگ:...
●○راوی ویو:
کوک بعد از رفتن تهیونگ ریخت بهم خسته شده بود شروع کرد به خوردن نوشیدنی
یه بطری.... دو بطری ...و ....
از خونه زد بیرون و رفت پیش مادر و پدرش بارون میبارید اما براش مهم نبود سر تاپاش خیس اب شده بود اما اهمیتی نداشت
کوک:فکر کردید وقتی گذاشتید رفتید دیگه همه چی تموم شد ارهههه؟(همه حرفاش با داد و گریه اس)
کوک:چرا یکاری نمیکنید ؟ تا کی باید انقدر سختی بکشیم
کوک:نه من از پس هیچ کاری بر نمیام اره من یه بی عرضه ام که حتی نمیتونه از خواهرش مراقبت کنه
کوک:اره من یه احمقم که وضعیتم اینجوریه
کوک:بقیه اشتباه میگن اشتباه میبینن من خیلی ضعیفم خیلیی
کوک: یه کاری بکنید بزارید بفهمم که شاید یذره حواستون به ما هست
کوک:....(گریه)
کوک:فقط مراقب ات باشید من ... من هرکاری میکنم بیشتر گند میزنم بیشتر....
کوک:اونو عین خودتون ازم نگیرید خواهش میکنم
■□راوی ساعت 6بامداد:
کوک بی سر و صدا وارد عمارت شد دوش گرفت و رفت بغل ات جوری وانمود کرد که انگار ساعت هاس کنارش دراز کشیده و کم کم خوابش برد
•°▪︎*ساعت ۲ ظهر عمارت جئون ات ویو:
با نور خورشید که به چشمام میزد از خواب بیدار شدم نگاهی به کوک کردم ... چند شبه نخوابیده پس اذیتش نکردم و اروم از رو تخت بلند شدم و رفتن اشپزخونه که اجوما رو دیدم
ات: آجوماااا
آجوما: جون دلم
ات:دلم برا خودت و دسپخت و غر غر هات تنگ شده بود
اجوما:(نوک بینی ات و گرفت و چشماشو ریز کرد)
آجوما: کلا ۲ روز خونه نبودی ببین چه قشقرقی به پا کردی.
ات:یعنی دلت برام تنگ نشده بود؟
آجوما:بچه پرو ... چرا . برا همین ببین برات چی درست کردم
ات:اخ جون خوراک گوشت
ات:میشه بقیه اشپزی رو بسپارید به من؟
اجوما:نه مگه عقلم و از دست دادم؟ میخای اون داداشت منو بکشه؟
ات:خواهش میکنم
اجوما:پس باید بزاری کمکت کنم
ات:نه خودم میخام براش غذاهایی که دوست داره رو درست کنم
اجوما: قول میدی اگر خواست منو بکشه جلوشو بگیری؟(خنده)
ات:غلط کرده
●○ات ویو:
شروع کردم به اشپزی استینامو به بالا تا زدم و موهامو گوجه ای بستم خب رامیون و دوبوکی و مرغ تند برای بعدشم چند تا چیز شیرین درست کنم از سرشم زیاده امیدوارم خوشمزه بشه تا اون خرس گنده سیر بشه و خوشش بیاد مشغول پخت و پز شدم و زمان از دستم در رفت
■□کوک ویو:
با گرسنگی از خواب بیدار شدم اه چه بی موقعه احساس کردم ۱۰۰ ساله که خوابیدم نگاهی به ساعت انداختم با دیدین ساعت جا خوردم ساعت ۶ بود؟ چقدر خوابیدم با بوی غذاهایی که توی عمارت پیچیده بود به خودم اومدم از پله رفتم پایین و رسیدم به اشپزخونه که ات و دیدم موهاشو بالای سرش بسته بود یه دستشو به کمرش زده بود و بالا سر غذا واستاده بود و با خودش حرف میزد کاش میشد تا اخر عمر بندازمش تو دبه ترشی و به هیچ کسی ندمش
ات:چرا زد به سرم که برای اون احمق غذا درست کنم؟
ات:به من چه؟ نه واقعا به من چه؟
ات: الان میاد همرو میخوره ککشم نمیگزه
ات:اه خیلی احمقی ات کاش بیدار نشه همرو خودم بخورم
•°ات ویو:
داشتم با خودم حرف میزدم که با ۲ تا چشم گنده و موهای ژولیده یکی برخورد کردم
ات:اههه بمیری صگ چشمات و چرا اونطوری میکنی؟
کوک:این غر غر هات و با من بودی؟
ات:....
کوک: چطور دلت میاد با تنها داداشت اینطوری رفتار کنی ؟ انقدر بی رحم؟!
ات:بسه بسه حالم بهم خورد چشماتو اون شکلی نکن شبیه دلقکا میشی
کوک:ببینم چیا پخته این سوپر عن؟
*ات با ملاقه ای که دستش بود یدونه زد پس کله کوک
کوک:اخ اخخخ صگ چته؟
ببخشید ببخشید
ات: زر زر زیادی کنی استخونای غذا رم بهت نمیدم بلیسی فهمیدی؟
کوک:بله قربان
- ۲.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط