𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟳
راشل در حالی که اشکهاش آرایش چشمش رو خراب کرده بود، پرید داخل و خودش رو انداخت روی مبل و منو محکم بغل کرد.
راشل: گو وون ! دیدی؟ شنیدی؟ ما دوم شدیم! وای دارم سکته میکنم!
پشت سرش، سومین و مینجو جیغکشان وارد شدن...بقیه بچه ها و لیام هم همراه خانم لی و اقای هان پشت سرشون بودن....
چهرههاشون از هیجان و شادی سرخ شده بود. اما چیزی که چشمام رو خیره کرد، وسایلی بود که توی دستشون بود.
اقای هان با افتخار یه لوح تقدیرِ بزرگ با قاب چوبی نفیس و حاشیههای طلایی رو توی دستش داشت.
مینجو و سومین سه دسته گل بزرگ و مجلل از رزهای سفید و ارکیدههای وحشی بغل کرده بودن که بوی مستکنندهشون فورا فضای اتاق رو پر کرد.
و از همه تماشاییتر، تندیسی نقرهای رنگ و براق بود که توی دستای لیام میدرخشید..تندیسی به شکل یک بالرین...
لیام جلو اومد، تندیس نقرهای رنگ رو آروم گذاشت توی دستای لرزون من...
با اون چشمهای روشن و مهربونش زل زد بهم و لبخند عمیقی زد.
لیام: این مال توئه، گو وون. تو یکی از بهترین رقصندهی اصلی مایی.. اگه تو نبودی، اسم گروه ما امشب اینجا خونده نمیشد.
دستم رو روی فلز سرد و درخشان تندیس کشیدم. باورش سخت بود...
خانم لی جلو اومد و با لحنی که از پشت بغض شنیده میشد، گفت..
مربی لی: داورها بعد از مسابقه کاملا مات و مبهوت حرکتهای شما بودن. لوران ایلر به من گفت که تکنیک و احساس رقصنده های شما بینظیر بود. شما افتخار ما هستین..
سومین دستههای گل رو گذاشت روی میز و با خنده گفت..
سومین: وای بچهها، باید قیافهی گروههای دیگه رو میدیدین وقتی اسم گروه ما رو آوردن! همهشون دهنشون باز مونده بود.
مینجو: آره واقعا.. راستی گو وون، کاش میتونستی بیای روی استیج. کل سالن ایستاده بودن و برامون دست میزدن. این گلها رو هم تماشاچیها بهمون دادن...
دستم رو دور تندیس نقرهای فشرده بودم و از پشت پردهی اشکام به دوستام نگاه میکردم.
هر کسی درباره یه بخش از اجرا صحبت میکرد.
یکی از داورها.
یکی از گروههای رقیب.
نورپردازی.
موسیقی.
اشتباهات کوچیک.
لحظههای خوب.
برای اولین بار بعد از مدتها...
صدای دعوا نمیشنیدم.
صدای سرزنش نمیشنیدم.
فقط آدمهایی بودن که خوشحال بودن.
و میخواستن این خوشحالی رو با هم تقسیم کنن.
نگاهم روی تندیس نقرهای افتاد.
نور چراغ روی سطح براقش میدرخشید.
دوم شده بودیم.
شاید اول نشده بودیم.
شاید جام طلایی مال گروه دیگهای شده بود.
اما...
برای دختری که چند روز پیش توی اتاقش از همه چیز نا امید شده بود...
برای دختری که پوانهاش شکسته شده بود...
برای دختری که بهش گفته بودن رویاش بیارزشه...
همین تندیس نقرهای، از هر طلایی باارزشتر بود.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
لبخندم واقعی بود.
[ویو تهیونگ]
گوشی رو توی مشتم فشار دادم و صفحهاش رو خاموش کردم. ناامیدی مثل بختک روی سینهام سنگینی میکرد. هیچ ردی از ا.ت نبود، انگار اصلا وجود نداشته. صدای همهمهی تماشاچیها و هیجانِ توی سالن اپرای گارنیه برام مثل سوهان روح بود.
دقیقا در همین لحظه، نورهای سالن روی استیج متمرکز شد و مجری با کت و شلوار شیک و میکروفون به دست، پشت تریبون قرار گرفت تا نتایج نهایی رو اعلام کنه.
پدرم در صندلیاش جابجا شد و با لحنی جدی گفت..
تهسون: تهیونگ، تو کل اجرا ها چشمات بسته بود و بهت چیزی نگفتم ولی الان اون گوشیِ لعنتی رو بذار کنار...دارن برندهها رو میگن. حواست اینجا باشه.
بدون اینکه نگاهش کنم، گوشی رو سر دادم توی جیب کتم و زل زدم به استیج. برام کوچکترین اهمیتی نداشت کی برنده میشه.
مجری شروع کرد به خوندن مقام سوم و بعد مقام دوم. وقتی اسم گروه دوم رو گفت، سالن منفجر شد اما من حتی اسمشون رو هم درست نشنیدم.
مجری با صدای بلندی که توی کل سالن اکو میشد، به زبان فرانسوی و بعد انگلیسی گفت..
_و سرانجام، تندیس طلا و مقام اولِ مسابقات بینالمللی پاریس، با بیشترین امتیاز از سوی هیئت داوران، تقدیم میشود به گروهِ.. The Golden Swans از لندن...
به محض آوردن اسم گروه لارا، مادرش جیغ بنفشی از سر شوق کشید و از جا پرید... پدر لارا هم با غرور ایستاد و شروع کرد به دست زدن.
پدر من هم لبخند رضایتبخشی زد و ایستاده تشویق کرد.
روی استیج، لارا رو دیدم که با همون افاده و تکبر همیشگیش تندیس طلا رو گرفته بود و به دوربینها لبخند میزد.
چه حسی دارید گروه لارا اول شد؟
توقع داشتید گروه ا.ت اول شه؟
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟳
راشل در حالی که اشکهاش آرایش چشمش رو خراب کرده بود، پرید داخل و خودش رو انداخت روی مبل و منو محکم بغل کرد.
راشل: گو وون ! دیدی؟ شنیدی؟ ما دوم شدیم! وای دارم سکته میکنم!
پشت سرش، سومین و مینجو جیغکشان وارد شدن...بقیه بچه ها و لیام هم همراه خانم لی و اقای هان پشت سرشون بودن....
چهرههاشون از هیجان و شادی سرخ شده بود. اما چیزی که چشمام رو خیره کرد، وسایلی بود که توی دستشون بود.
اقای هان با افتخار یه لوح تقدیرِ بزرگ با قاب چوبی نفیس و حاشیههای طلایی رو توی دستش داشت.
مینجو و سومین سه دسته گل بزرگ و مجلل از رزهای سفید و ارکیدههای وحشی بغل کرده بودن که بوی مستکنندهشون فورا فضای اتاق رو پر کرد.
و از همه تماشاییتر، تندیسی نقرهای رنگ و براق بود که توی دستای لیام میدرخشید..تندیسی به شکل یک بالرین...
لیام جلو اومد، تندیس نقرهای رنگ رو آروم گذاشت توی دستای لرزون من...
با اون چشمهای روشن و مهربونش زل زد بهم و لبخند عمیقی زد.
لیام: این مال توئه، گو وون. تو یکی از بهترین رقصندهی اصلی مایی.. اگه تو نبودی، اسم گروه ما امشب اینجا خونده نمیشد.
دستم رو روی فلز سرد و درخشان تندیس کشیدم. باورش سخت بود...
خانم لی جلو اومد و با لحنی که از پشت بغض شنیده میشد، گفت..
مربی لی: داورها بعد از مسابقه کاملا مات و مبهوت حرکتهای شما بودن. لوران ایلر به من گفت که تکنیک و احساس رقصنده های شما بینظیر بود. شما افتخار ما هستین..
سومین دستههای گل رو گذاشت روی میز و با خنده گفت..
سومین: وای بچهها، باید قیافهی گروههای دیگه رو میدیدین وقتی اسم گروه ما رو آوردن! همهشون دهنشون باز مونده بود.
مینجو: آره واقعا.. راستی گو وون، کاش میتونستی بیای روی استیج. کل سالن ایستاده بودن و برامون دست میزدن. این گلها رو هم تماشاچیها بهمون دادن...
دستم رو دور تندیس نقرهای فشرده بودم و از پشت پردهی اشکام به دوستام نگاه میکردم.
هر کسی درباره یه بخش از اجرا صحبت میکرد.
یکی از داورها.
یکی از گروههای رقیب.
نورپردازی.
موسیقی.
اشتباهات کوچیک.
لحظههای خوب.
برای اولین بار بعد از مدتها...
صدای دعوا نمیشنیدم.
صدای سرزنش نمیشنیدم.
فقط آدمهایی بودن که خوشحال بودن.
و میخواستن این خوشحالی رو با هم تقسیم کنن.
نگاهم روی تندیس نقرهای افتاد.
نور چراغ روی سطح براقش میدرخشید.
دوم شده بودیم.
شاید اول نشده بودیم.
شاید جام طلایی مال گروه دیگهای شده بود.
اما...
برای دختری که چند روز پیش توی اتاقش از همه چیز نا امید شده بود...
برای دختری که پوانهاش شکسته شده بود...
برای دختری که بهش گفته بودن رویاش بیارزشه...
همین تندیس نقرهای، از هر طلایی باارزشتر بود.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
لبخندم واقعی بود.
[ویو تهیونگ]
گوشی رو توی مشتم فشار دادم و صفحهاش رو خاموش کردم. ناامیدی مثل بختک روی سینهام سنگینی میکرد. هیچ ردی از ا.ت نبود، انگار اصلا وجود نداشته. صدای همهمهی تماشاچیها و هیجانِ توی سالن اپرای گارنیه برام مثل سوهان روح بود.
دقیقا در همین لحظه، نورهای سالن روی استیج متمرکز شد و مجری با کت و شلوار شیک و میکروفون به دست، پشت تریبون قرار گرفت تا نتایج نهایی رو اعلام کنه.
پدرم در صندلیاش جابجا شد و با لحنی جدی گفت..
تهسون: تهیونگ، تو کل اجرا ها چشمات بسته بود و بهت چیزی نگفتم ولی الان اون گوشیِ لعنتی رو بذار کنار...دارن برندهها رو میگن. حواست اینجا باشه.
بدون اینکه نگاهش کنم، گوشی رو سر دادم توی جیب کتم و زل زدم به استیج. برام کوچکترین اهمیتی نداشت کی برنده میشه.
مجری شروع کرد به خوندن مقام سوم و بعد مقام دوم. وقتی اسم گروه دوم رو گفت، سالن منفجر شد اما من حتی اسمشون رو هم درست نشنیدم.
مجری با صدای بلندی که توی کل سالن اکو میشد، به زبان فرانسوی و بعد انگلیسی گفت..
_و سرانجام، تندیس طلا و مقام اولِ مسابقات بینالمللی پاریس، با بیشترین امتیاز از سوی هیئت داوران، تقدیم میشود به گروهِ.. The Golden Swans از لندن...
به محض آوردن اسم گروه لارا، مادرش جیغ بنفشی از سر شوق کشید و از جا پرید... پدر لارا هم با غرور ایستاد و شروع کرد به دست زدن.
پدر من هم لبخند رضایتبخشی زد و ایستاده تشویق کرد.
روی استیج، لارا رو دیدم که با همون افاده و تکبر همیشگیش تندیس طلا رو گرفته بود و به دوربینها لبخند میزد.
چه حسی دارید گروه لارا اول شد؟
توقع داشتید گروه ا.ت اول شه؟
- ۲.۱k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط