𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟵
خانم لی ابرویی بالا انداخت.
خانم لی: گو وون؟
ا.ت: بله...
لبخند کوچیکی زد.
خانم لی: باشه گو وون.
آقای هان هم سر تکون داد.
آقای هان: خیلی خب گو وون. خوش اومدی.
بعد رو به بقیه کرد.
آقای هان: مواظبش باشین.
همین جمله کافی بود.
انگار یخ بینمون شکست.
یه دختر ریزنقش با موهای کوتاه جلو اومد.
دختر: سلام من سومین ام
بعد دستش رو دراز کرد.
متعجب دستش رو گرفتم.
بلافاصله یه پسر قدبلند کنارش ایستاد.
_ منم مینجو.
یه نفر از پشت خندید.
راشل: مراقب مینجو باش. خیلی حرف میزنه.
مینجو با اعتراض گفت:
مینجو: هی!
صدای خنده چند نفر بلند شد.
برای اولین بار بعد از مدتها...
لبخند روی لبم نشست.
واقعی.
بیاختیار.
راشل بازوم رو گرفت.
راشل: بیا پیش ما گرم کن.
قبل از اینکه جواب بدم، خودش منو سمت گروهش کشید.
سومین: امروز ناهار با ما میخوری.
ا.ت: چی؟
مینجو: مخالفت قبول نیست.
یکی دیگه از پسرا گفت:
لیام: قانون گروهمونه.
همه دوباره خندیدن.
من فقط نگاهشون میکردم.
عجیب بود...
هیچکس اینجا برای زمین زدن بقیه تلاش نمیکرد.
هیچکس دنبال شایعه ساختن نبود.
هیچکس خودش رو بالاتر از بقیه نمیدید.
همه کنار هم تمرین میکردن.
مثل یه تیم.
مثل یه خانواده.
چیزی که هیچوقت تو سالن قبلی نداشتم.
تمرین شروع شد.
موسیقی سالن رو پر کرد.
همزمان که روی حرکات تمرکز میکردم، نگاهم روی آینه افتاد.
دختری رو دیدم که هنوز خسته بود.
هنوز زخمی بود.
اما ایستاده بود.
و هنوز رویاش رو رها نکرده بود.
نفسی عمیق کشیدم.
شاید لارا بتونه یه سالن رو ازم بگیره.
شاید بتونه اذیتم کنه.
شاید حتی بتونه تهیونگ رو از زندگیم دور کنه.
اما...
نمیزارم رویام رو ازم بگیره.
باله مهمترین چیز زندگیمه.
مهمتر از ترس.
مهمتر از تهدید.
مهمتر از هر احساسی که ممکنه قلبم رو به هم بریزه.
این بار...
برای رویام میجنگم.
و برای اولین بار…
جای شکستن، شروع کردم به ایستادن.
[ویو تهیونگ]
درِ سالن با صدای کوتاهی پشت سرم بسته شد.
قدمهام روی کف سالن میپیچید… اما چیزی درست نبود.
سکوت اینجا سنگینتر از همیشه بود.
نگاهم بیاختیار چرخید.
میلهها، آینهها، صندلیها…
اما هیچ اثری از ا.ت نبود.
قلبم یه لحظه از حرکت افتاد.
تهیونگ: ا.ت؟
صدایم تو سالن پخش شد… ولی جوابی نیومد.
یک قدم جلو رفتم.
نگاهم تیزتر شد.
جای خالیِ اون، بدتر از هر چیزی تو چشم میزد.
لارا: دنبال ا.ت میگردی؟
خشکم زد.
آروم برگشتم.
ایستاده بود.
با همون نگاه سردی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
تهیونگ: کجاست؟
لبخند کوچیکی زد… از اون لبخندهایی که هیچ گرمایی ندارن.
لارا: اون دیگه اینجا نیست.
مکث کرد.
بعد خیلی ساده اضافه کرد:
لارا: رفته… برای همیشه.
یه لحظه مغزم قبول نکرد.
تهیونگ: چی گفتی؟
قدم برداشتم سمتش.
صدام پایین بود… ولی خطرناک.
تهیونگ: چی کار کردی؟
چشمهاش حتی پلک نزد.
لارا: من؟ فقط کاری رو کردم که باید از اول انجام میدادم..
انگشتش رو آروم بالا آورد… انگار داشت صحنهای رو نشون میداد که وجود نداره.
لارا: اون اینجا اضافی بود، تهیونگ.
نفسم شکست.
تهیونگ: خفه شو!
صدام سالن رو لرزوند.
چند نفر از دور برگشتن نگاه کردن.
به سمتش رفتم.
لارا حتی عقب نرفت.
تهیونگ: تو هیچ حقی نداشتی با زندگیش بازی کنی!
دستم مشت شد.
برای یک لحظه واقعاً کنترل خودم رو از دست داده بودم.
اما اون… فقط نگاه کرد.
آروم گفت:
لارا: من فقط کمک کردم واقعیت رو ببینی.
لبخندش کمرنگتر شد.
لارا: چند ماه دیگه ازدواجمونه، تهیونگ.
مکث کرد بعد خیلی خونسرد:
لارا: دیگه هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره.
اون لحظه حس کردم چیزی تو سینهم شکست.
نه از عصبانیت…
از نبودنِ ا.ت.
تهیونگ: من این ازدواج رو نمیخوام.
کوتاه… محکم.
لارا سرش رو کمی کج کرد.
لارا: مهم نیست چی میخوای.
بعد بدون عجله ادامه داد:
لارا: مهم اینه که قراره اتفاق بیفته.
و از کنارم رد شد…
همون لحظه گوشیام رو از جیبم بیرون کشیدم.
تهیونگ: پیداش کنید.
صدایم خشک بود.
تهیونگ: هر جا هست…هوانگ ا.ت رو پیدا کنید.
سکوت.
بعد دوباره:
تهیونگ: فوری.
---
روزها گذشت.
بعد هفتهها.
بعد… یک ماه.
هیچ خبری نبود.
هیچ تماس، هیچ رد، هیچ سایهای ازش.
هر خیابون، هر سالن، هر اسم…
هیچ.
و هر روز… چیزی در من بیشتر فرو میریخت.
داشتم از دستش میدادم، بدون اینکه حتی خداحافظی کنم.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟵
خانم لی ابرویی بالا انداخت.
خانم لی: گو وون؟
ا.ت: بله...
لبخند کوچیکی زد.
خانم لی: باشه گو وون.
آقای هان هم سر تکون داد.
آقای هان: خیلی خب گو وون. خوش اومدی.
بعد رو به بقیه کرد.
آقای هان: مواظبش باشین.
همین جمله کافی بود.
انگار یخ بینمون شکست.
یه دختر ریزنقش با موهای کوتاه جلو اومد.
دختر: سلام من سومین ام
بعد دستش رو دراز کرد.
متعجب دستش رو گرفتم.
بلافاصله یه پسر قدبلند کنارش ایستاد.
_ منم مینجو.
یه نفر از پشت خندید.
راشل: مراقب مینجو باش. خیلی حرف میزنه.
مینجو با اعتراض گفت:
مینجو: هی!
صدای خنده چند نفر بلند شد.
برای اولین بار بعد از مدتها...
لبخند روی لبم نشست.
واقعی.
بیاختیار.
راشل بازوم رو گرفت.
راشل: بیا پیش ما گرم کن.
قبل از اینکه جواب بدم، خودش منو سمت گروهش کشید.
سومین: امروز ناهار با ما میخوری.
ا.ت: چی؟
مینجو: مخالفت قبول نیست.
یکی دیگه از پسرا گفت:
لیام: قانون گروهمونه.
همه دوباره خندیدن.
من فقط نگاهشون میکردم.
عجیب بود...
هیچکس اینجا برای زمین زدن بقیه تلاش نمیکرد.
هیچکس دنبال شایعه ساختن نبود.
هیچکس خودش رو بالاتر از بقیه نمیدید.
همه کنار هم تمرین میکردن.
مثل یه تیم.
مثل یه خانواده.
چیزی که هیچوقت تو سالن قبلی نداشتم.
تمرین شروع شد.
موسیقی سالن رو پر کرد.
همزمان که روی حرکات تمرکز میکردم، نگاهم روی آینه افتاد.
دختری رو دیدم که هنوز خسته بود.
هنوز زخمی بود.
اما ایستاده بود.
و هنوز رویاش رو رها نکرده بود.
نفسی عمیق کشیدم.
شاید لارا بتونه یه سالن رو ازم بگیره.
شاید بتونه اذیتم کنه.
شاید حتی بتونه تهیونگ رو از زندگیم دور کنه.
اما...
نمیزارم رویام رو ازم بگیره.
باله مهمترین چیز زندگیمه.
مهمتر از ترس.
مهمتر از تهدید.
مهمتر از هر احساسی که ممکنه قلبم رو به هم بریزه.
این بار...
برای رویام میجنگم.
و برای اولین بار…
جای شکستن، شروع کردم به ایستادن.
[ویو تهیونگ]
درِ سالن با صدای کوتاهی پشت سرم بسته شد.
قدمهام روی کف سالن میپیچید… اما چیزی درست نبود.
سکوت اینجا سنگینتر از همیشه بود.
نگاهم بیاختیار چرخید.
میلهها، آینهها، صندلیها…
اما هیچ اثری از ا.ت نبود.
قلبم یه لحظه از حرکت افتاد.
تهیونگ: ا.ت؟
صدایم تو سالن پخش شد… ولی جوابی نیومد.
یک قدم جلو رفتم.
نگاهم تیزتر شد.
جای خالیِ اون، بدتر از هر چیزی تو چشم میزد.
لارا: دنبال ا.ت میگردی؟
خشکم زد.
آروم برگشتم.
ایستاده بود.
با همون نگاه سردی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
تهیونگ: کجاست؟
لبخند کوچیکی زد… از اون لبخندهایی که هیچ گرمایی ندارن.
لارا: اون دیگه اینجا نیست.
مکث کرد.
بعد خیلی ساده اضافه کرد:
لارا: رفته… برای همیشه.
یه لحظه مغزم قبول نکرد.
تهیونگ: چی گفتی؟
قدم برداشتم سمتش.
صدام پایین بود… ولی خطرناک.
تهیونگ: چی کار کردی؟
چشمهاش حتی پلک نزد.
لارا: من؟ فقط کاری رو کردم که باید از اول انجام میدادم..
انگشتش رو آروم بالا آورد… انگار داشت صحنهای رو نشون میداد که وجود نداره.
لارا: اون اینجا اضافی بود، تهیونگ.
نفسم شکست.
تهیونگ: خفه شو!
صدام سالن رو لرزوند.
چند نفر از دور برگشتن نگاه کردن.
به سمتش رفتم.
لارا حتی عقب نرفت.
تهیونگ: تو هیچ حقی نداشتی با زندگیش بازی کنی!
دستم مشت شد.
برای یک لحظه واقعاً کنترل خودم رو از دست داده بودم.
اما اون… فقط نگاه کرد.
آروم گفت:
لارا: من فقط کمک کردم واقعیت رو ببینی.
لبخندش کمرنگتر شد.
لارا: چند ماه دیگه ازدواجمونه، تهیونگ.
مکث کرد بعد خیلی خونسرد:
لارا: دیگه هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره.
اون لحظه حس کردم چیزی تو سینهم شکست.
نه از عصبانیت…
از نبودنِ ا.ت.
تهیونگ: من این ازدواج رو نمیخوام.
کوتاه… محکم.
لارا سرش رو کمی کج کرد.
لارا: مهم نیست چی میخوای.
بعد بدون عجله ادامه داد:
لارا: مهم اینه که قراره اتفاق بیفته.
و از کنارم رد شد…
همون لحظه گوشیام رو از جیبم بیرون کشیدم.
تهیونگ: پیداش کنید.
صدایم خشک بود.
تهیونگ: هر جا هست…هوانگ ا.ت رو پیدا کنید.
سکوت.
بعد دوباره:
تهیونگ: فوری.
---
روزها گذشت.
بعد هفتهها.
بعد… یک ماه.
هیچ خبری نبود.
هیچ تماس، هیچ رد، هیچ سایهای ازش.
هر خیابون، هر سالن، هر اسم…
هیچ.
و هر روز… چیزی در من بیشتر فرو میریخت.
داشتم از دستش میدادم، بدون اینکه حتی خداحافظی کنم.
- ۶۶۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط