𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟲
لبخند بی جونی زدم..
ا.ت: اما... اما ارزشش رو داشت مربی. ما بهترین اجرای امشب رو داشتیم، مگه نه؟
خانم لی دستش رو گذاشت روی شونم..
خانم لی: تو عالی بودی . به عنوان رقصندهی اصلی، صحنه رو آتیش زدی. حالا فقط آروم باش و استراحت کن.
سومین یه کمپرس یخ از یخچال کوچیک اتاق آورد و گذاشت روی مچ پام که از شدت درد گزگز میکرد.
همهمون توی اتاق نشسته بودیم و عقربههای ساعت به کندی حرکت میکردن. این انتظارِ لعنتی داشت دیوونهمون میکرد. همهی ما منتظر رای نهاییِ سه داور مسابقه بودیم...
یک ربع... نیم ساعت... چهل دقیقه گذشت. اتاق در سکوتی پر از استرس فرو رفته بود که یهو صدای بلندگوی بالای در اتاق، با نویز ضعیفی روشن شد و صدای مجری فرانسوی توی اتاق پیچید..
_از تمامی اعضای اصلی و مربی های گروهها خواهشمندیم برای اعلام نتایج نهایی و اهدای جوایز، فورا به روی استیجِ اصلی تشریف بیارن..
با شنیدن این صدا، انگار به بچهها شوک وارد شد. مینجو و میرا از جا پریدن.
من هم دستم رو به لبهی مبل گرفتم تا بلند شم، اما به محض اینکه ذرهای وزن روی پای راستم گذاشتم، جیغ خفهای کشیدم و دوباره روی مبل پرت شدم. دردش انقدر تیز بود که چشمام سیاهی رفت.
لیام فوری جلوم ایستاد و دستش روی شونهام گذاشت.
لیام: نه گو وون، تکون نخور. تو نمیتونی بیایی. مچ پات حتی توانِ تحمل وزنت رو هم نداره، چه برسه به اینکه بخوای روی استیج بایستی.
ا.ت: اما لیام... من باید اونجا باشم! من هم یکی از رقصنده های اصلی ام... کل این چند ماه رو برای همین جنگیدم... خواهش میکنم بذار بیام...
آقای هان جلو اومد و با لحنی قاطع اما مهربون گفت..
آقای هان: لیام راست میگه گو وون، سلامتی تو از هر مدالی مهمتره... تو همینجا بمون و استراحت کن. ما میریم و با خبرهای خوب برمیگردیم.
بچهها یکییکی با نگاههای نگران و مضطرب، اما پر از امید اتاق رو ترک کردن.
درِ بزرگ اتاق با صدای آرومی بسته شد.
سکوت اتاق سنگین بود، اما از طریق بلندگو، صدای مبهم و اکو شدهی مجری و همهمهی جمعیتِ سالن اصلی به گوش میرسید.
مچ پام طوری تیر میکشید که انگار هزاران سوزن داغ رو همزمان توی استخونام فرو میکردن. کمپرس یخ روی پام کاملا آب شده بود، اما تمام حواسم به بلندگوی کوچیک دیوار بود. خشخش ضعیفی از بلندگو بلند شد و بعد، صدای رسا و پرابهت مجری فرانسوی توی فضای اتاق طنینانداز شد.
_خانمها و آقایان... از حضور تمامی گروهها در این رقابت بزرگ تشکر میکنیم.
_ پس از بررسیهای دقیق و طولانیمدت هیئت محترم داوران، خانمها الیزابت پلامل، ساندرین انو و آقای لوران ایلر، نتایج نهایی رقابتهای بینالمللی باله پاریس مشخص شد!
قلبم با چنان سرعتی میکوبید که حس میکردم همین الان از سینهام بیرون میپره. دستام رو دور مبل چرمی فشردم و چشمام رو بستم.
_مقام سوم و مدال برنز این دوره از مسابقات، تعلق میگیرد به گروهی با اجرای بینظیر از پاریس... گروهِ Étoile du Matin..
صدای تشویق وحشتناکی از بلندگو پخش شد. حتی از این فاصله هم میشد ابهت و شادی سالن رو حس کرد...
آب دهنم رو قورت دادم. حالا نوبت مقام دوم بود. یعنی ما هم جزو برندهها بودیم؟ یا همهچیز خراب شده بود؟
مجری بعد از چند ثانیه مکث، با هیجان بیشتری ادامه داد...
_ و اما مقام دوم و مدال نقرهی این رقابت سرنوشتساز... با یک اجرای دراماتیک، نفسگیر و فراتر از حد انتظار که تحسین تمامی داوران رو برانگیخت... تعلق میگیره به گروهی از لندن به اسم Academy of Modern Ballet...
با شنیدن اسم گروهمون، نفسم توی سینه حبس شد. چشمام از حدقه بیرون زد. اشکها بیاراده و با شتاب روی گونههام سرازیر شدن...و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم.
در حالی که از خوشحالی گریه میکردم، مجری برای اعلام نفر اول آماده شد.
_و سرانجام، تندیس طلا و مقام اولِ مسابقات بینالمللی پاریس، با بیشترین امتیاز از سوی هیئت داوران، تقدیم میشود به گروهِ.. The Golden Swans از لندن...
صدای فریاد و تشویقها دوباره سالن رو روی سرش گذاشت... زیر لب اسم گروه رو تکرار کردم هیچ ایدهای نداشتم که این گروه متعلق به کیه.
رقیبهای قدرتمندی که اول شده بودن، اصلا برام مهم هم نبود.
تموم فکر و ذکر من به مدال نقرهی خودمون بود. ما موفق شده بودیم.
هنوز توی افکار خودم غوطهور بودم که یهو درِ بزرگ اتاق استراحت با شدت و صدای بلندی باز شد.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟲
لبخند بی جونی زدم..
ا.ت: اما... اما ارزشش رو داشت مربی. ما بهترین اجرای امشب رو داشتیم، مگه نه؟
خانم لی دستش رو گذاشت روی شونم..
خانم لی: تو عالی بودی . به عنوان رقصندهی اصلی، صحنه رو آتیش زدی. حالا فقط آروم باش و استراحت کن.
سومین یه کمپرس یخ از یخچال کوچیک اتاق آورد و گذاشت روی مچ پام که از شدت درد گزگز میکرد.
همهمون توی اتاق نشسته بودیم و عقربههای ساعت به کندی حرکت میکردن. این انتظارِ لعنتی داشت دیوونهمون میکرد. همهی ما منتظر رای نهاییِ سه داور مسابقه بودیم...
یک ربع... نیم ساعت... چهل دقیقه گذشت. اتاق در سکوتی پر از استرس فرو رفته بود که یهو صدای بلندگوی بالای در اتاق، با نویز ضعیفی روشن شد و صدای مجری فرانسوی توی اتاق پیچید..
_از تمامی اعضای اصلی و مربی های گروهها خواهشمندیم برای اعلام نتایج نهایی و اهدای جوایز، فورا به روی استیجِ اصلی تشریف بیارن..
با شنیدن این صدا، انگار به بچهها شوک وارد شد. مینجو و میرا از جا پریدن.
من هم دستم رو به لبهی مبل گرفتم تا بلند شم، اما به محض اینکه ذرهای وزن روی پای راستم گذاشتم، جیغ خفهای کشیدم و دوباره روی مبل پرت شدم. دردش انقدر تیز بود که چشمام سیاهی رفت.
لیام فوری جلوم ایستاد و دستش روی شونهام گذاشت.
لیام: نه گو وون، تکون نخور. تو نمیتونی بیایی. مچ پات حتی توانِ تحمل وزنت رو هم نداره، چه برسه به اینکه بخوای روی استیج بایستی.
ا.ت: اما لیام... من باید اونجا باشم! من هم یکی از رقصنده های اصلی ام... کل این چند ماه رو برای همین جنگیدم... خواهش میکنم بذار بیام...
آقای هان جلو اومد و با لحنی قاطع اما مهربون گفت..
آقای هان: لیام راست میگه گو وون، سلامتی تو از هر مدالی مهمتره... تو همینجا بمون و استراحت کن. ما میریم و با خبرهای خوب برمیگردیم.
بچهها یکییکی با نگاههای نگران و مضطرب، اما پر از امید اتاق رو ترک کردن.
درِ بزرگ اتاق با صدای آرومی بسته شد.
سکوت اتاق سنگین بود، اما از طریق بلندگو، صدای مبهم و اکو شدهی مجری و همهمهی جمعیتِ سالن اصلی به گوش میرسید.
مچ پام طوری تیر میکشید که انگار هزاران سوزن داغ رو همزمان توی استخونام فرو میکردن. کمپرس یخ روی پام کاملا آب شده بود، اما تمام حواسم به بلندگوی کوچیک دیوار بود. خشخش ضعیفی از بلندگو بلند شد و بعد، صدای رسا و پرابهت مجری فرانسوی توی فضای اتاق طنینانداز شد.
_خانمها و آقایان... از حضور تمامی گروهها در این رقابت بزرگ تشکر میکنیم.
_ پس از بررسیهای دقیق و طولانیمدت هیئت محترم داوران، خانمها الیزابت پلامل، ساندرین انو و آقای لوران ایلر، نتایج نهایی رقابتهای بینالمللی باله پاریس مشخص شد!
قلبم با چنان سرعتی میکوبید که حس میکردم همین الان از سینهام بیرون میپره. دستام رو دور مبل چرمی فشردم و چشمام رو بستم.
_مقام سوم و مدال برنز این دوره از مسابقات، تعلق میگیرد به گروهی با اجرای بینظیر از پاریس... گروهِ Étoile du Matin..
صدای تشویق وحشتناکی از بلندگو پخش شد. حتی از این فاصله هم میشد ابهت و شادی سالن رو حس کرد...
آب دهنم رو قورت دادم. حالا نوبت مقام دوم بود. یعنی ما هم جزو برندهها بودیم؟ یا همهچیز خراب شده بود؟
مجری بعد از چند ثانیه مکث، با هیجان بیشتری ادامه داد...
_ و اما مقام دوم و مدال نقرهی این رقابت سرنوشتساز... با یک اجرای دراماتیک، نفسگیر و فراتر از حد انتظار که تحسین تمامی داوران رو برانگیخت... تعلق میگیره به گروهی از لندن به اسم Academy of Modern Ballet...
با شنیدن اسم گروهمون، نفسم توی سینه حبس شد. چشمام از حدقه بیرون زد. اشکها بیاراده و با شتاب روی گونههام سرازیر شدن...و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم.
در حالی که از خوشحالی گریه میکردم، مجری برای اعلام نفر اول آماده شد.
_و سرانجام، تندیس طلا و مقام اولِ مسابقات بینالمللی پاریس، با بیشترین امتیاز از سوی هیئت داوران، تقدیم میشود به گروهِ.. The Golden Swans از لندن...
صدای فریاد و تشویقها دوباره سالن رو روی سرش گذاشت... زیر لب اسم گروه رو تکرار کردم هیچ ایدهای نداشتم که این گروه متعلق به کیه.
رقیبهای قدرتمندی که اول شده بودن، اصلا برام مهم هم نبود.
تموم فکر و ذکر من به مدال نقرهی خودمون بود. ما موفق شده بودیم.
هنوز توی افکار خودم غوطهور بودم که یهو درِ بزرگ اتاق استراحت با شدت و صدای بلندی باز شد.
- ۹۲۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط