{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت 25
فلش بک به فردا صبح
امروز مهمونی داشتیم
پس سریع پاشدم و رفتم حموم رفتم پایین و سلام کردم و شروع کردم به خوردن صبحونه
کل خونه رو داشتن تزئین میکردن
کلی تنقلات و انواع نوشیدنی ها و ...
لوسی : مامان مهمونی ساعت چنده ؟
مامان : 7
لوسی: آها . مامانننن خانواده جئون هم میان ؟,
مامان : آره
لوسی : واییی
باشه من میرم آماده بشم از اونجایی که ساعت ۶ و نیم بود من تازه از خواب بیدار شده بودم سریع یه لباس مشکی باز پوشیدم و آرایش کردن و موهام رو روشونه کردم و ریختم رو شونه هام و یه مکایپ کم انجام دادم و اکسسوری هم انداختم و رفتم پایین وایییی چقدر مهمون اینجاست
رفتم کنار خانواده م برای خوش آمد گویی به مهمون ها نوبت رسید به خانواده جئوه‌ پدر من و جونکوک خیلی صمیمی بودن و از بچگی باهم بزرگ شده بودن و بهم خیلی وابسته بودن
من به پدر مادرش سلام کردم و یه سلام سردی هم به خودش کردم
چند دقیقه ای گذشت
و یه دختر اومد کنار جونکوک و‌ جونکوک اون از کمرش گرفت و کشید تو بغلش
چیییی اون دوست دخترش
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۹)

ازدواج اجباری پارت 26آره حتما دوست دختر پیدا کردهبه جهنم اصل...

ازدواج اجباری پارت 27و به پدر و مادرم هم گفتم که یه مراسم نا...

ازدواج اجباری پارت 24کوک : نمیتونم بیام بار خودم لوسی : چییی...

ازدواج اجباری پارت 23امروز میخواستم با فیلیکس دوستم برم بار ...

ازدواج اجباری پارت 1سلام من لوسی ام‌و رشته ی طراحی لباس رو ب...

ازدواج اجباری پارت 32لوسی: خب چرا ولم‌ نمیکنی جیمین: ولت میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط