#بیبی_کوچولو_من

#بیبی_کوچولو_من
Part: ²⁴

«اتاق جلسه – شرکت»

روی صندلی نشسته بودم و لپ‌تاپ رو باز کرده بودم. اسلایدهای پروژه رو یکی‌یکی مرور می‌کردم که صدای در اومد. پارک جیمین وارد شد، با لبخندش که همیشه آماده‌ی نمایش بود.

جونگ‌کوک هم کمی بعد اومد... ولی برعکس همیشه که بی‌تفاوت می‌نشست، این بار درست رو‌به‌روم نشست. چشم تو چشم.

نفس عمیقی کشیدم. جلسه شروع شد.

با اعتماد‌به‌نفس شروع کردم به ارائه. درباره‌ی روند پروژه، گزارش مالی، چشم‌انداز طرح... صدای من تو سالن می‌پیچید و نگاه‌ها همه سمت من بود. ولی من فقط نگاه یه نفر رو حس می‌کردم... کسی که همیشه با حرف زدنم مسخره‌م می‌کرد، ولی حالا انگار داشت با دقت نگاهم می‌کرد. بدون حتی یه کلمه.

وقتی تموم شد، همه تشویق کردن. من لبخند زدم و نشستم.

پارک جیمین: فوق‌العاده بود. دقیقاً همون چیزی بود که انتظار داشتم. حتی بهتر.

ممنون، تیم ما واقعاً زحمت کشیده.

جونگ‌کوک یهو گفت:
– البته یه بخشش هم به خاطر اعتماد به نفس بالای خانوم کوچولوئه که حتی وقتی می‌دونه همه دارن نگاش می‌کنن، لبخند می‌زنه.

اوه، حتماً چون یکی بالاخره یاد گرفت به‌جای غر زدن، تحسین کنه!

پارک جیمین که نمی‌خواست عقب بمونه، گفت:
– خب اون لبخند قطعاً باعث می‌شه رقبا عقب بکشن. یه حس خاص داره.

جونگ‌کوک نگاهی بهش انداخت... از اون نگاهایی که تهش می‌گه: ببین پاتو کجا می‌ذاری.

جلسه تموم شد. همه بلند شدن. ولی وقتی من خواستم وسایلمو جمع کنم، جیمین دوباره جلو اومد.

پارک جیمین: واقعاً خوشحال می‌شم اون قهوه رو امروز بخوریم. یه‌سری چیزا هست که باید در مورد آینده‌ی کاری‌ت بدونی.

باشه... ولی سریع. بعدش باید برگردم سر یه فایل مهم.

تا خواستم باهاش راه بیفتم، صدای جونگ‌کوک اومد:

جونگ‌کوک:
– یه لحظه، ا.ت.

برگشتم سمتش. چشماش جدی بود.

جونگ‌کوک:
– فقط خواستم بگم... نمی‌خوام امروز با اون بری. یه کاری دارم، مهمه. با من بیا.

لب‌هام یه لحظه خشک شدن. جیمین هم مات نگام کرد.

ببخشید؟ منظورت از "نمی‌خوام" چیه؟

جونگ‌کوک قدم برداشت جلو، یه‌جوری که جیمین مجبور شد عقب بره.

جونگ‌کوک:
– منظورم اینه که... بعضی وقتا یه قهوه، خیلی بیشتر از یه پیشنهاد کاریه. و من... نمی‌خوام توی اون لحظه نباشم.

سکوت.

جیمین اخماش رفت تو هم. من اما... یه چیزی تو دلم لرزید. یه چیزی که نمی‌تونستم انکارش کنم. دلی که تندتر زد... با یه حس آشنا.

باشه... قهوه باشه بعداً. اول تو چی می‌خوای بگی؟

جونگ‌کوک (لبخند زد، ولی اون لبخند هم پر از حس بود):
– خیلی چیزا. ولی بذار قدم‌به‌قدم بریم. مثل خودت.
---
#جونگکوک #پارک_جیمین #کیپاپ #بی_تی_اس #آرمی #بنگتن #بنگتن_بویز #موسیقی #کیدراما #سرگرمی #رمان #فیک #سناریو #چندپارتی #فیک_جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.42(روایت از زبان نویسند...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط