بسيار ميگذرد
بسيار ميگذرد
تا از خودت عبور ميكني
به دختران نوبالغ خيره ميشوي
و جايي
شايد
كنار شكستههاي پنجره
سادهلوحيات را
تشييع ميكني!
خيال ميكني نميفهمم
يك مُشت خورشيد
ريختهاي روي برفها
اصلاً رد پاهايم را برميدارم
ميبرم بالاي اِورست
آبروي تو كه هيچ
خورشيد را ميبرم!
تا از خودت عبور ميكني
به دختران نوبالغ خيره ميشوي
و جايي
شايد
كنار شكستههاي پنجره
سادهلوحيات را
تشييع ميكني!
خيال ميكني نميفهمم
يك مُشت خورشيد
ريختهاي روي برفها
اصلاً رد پاهايم را برميدارم
ميبرم بالاي اِورست
آبروي تو كه هيچ
خورشيد را ميبرم!
- ۲۵۷
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط