موهایش بهم ریخته بود و چهره اش خسته به نظر میرسید وارد عمارت شد ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁵
..................................................
موهایش بهم ریخته بود و چهره اش خسته به نظر میرسید. وارد عمارت شد. امیلی از اتاق مهمان خارج شد و به طرف پله ها رفت. از بالا به نیکولاس نگاه کرد و گفت"سلام..." نیکولاس به بالای پله ها، به امیلی نگاه کرد و گفت"هنوز بیداری..." جمله اش بیشتر به جمله خبری شباهت داشت تا یک پرسش. امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"منتظر بودم... و کمی از اینکه تنها توی یه عمارت به این بزرگی بخوابم میترسم..." نیکولاس یکی از آن لبخند های واقعی اش را به نمایش گذاشت و از پله ها بالا رفت. وقتی به نزدیکی امیلی رسید گفت"میرم دوش بگیرم..." و از امیلی گذشت و به طرف اتاقش رفت. امیلی هم دوباره به اتاق مهمان برگشت. حدود ۲۰ دقیقه بعد در اتاق مهمان به صدا در آمد. امیلی ایستاد و گفت"میتونی بیای تو..." نیکولاس وارد اتاق شد. دوباره مثل شب اول، بالاتنه اش برهنه بود و فقط یک شلوار راحتی و گردنبند نقره ای به تن داشت و عضلاتش به خوبی معلوم بود و موهایش خیس بود. امیلی سعی کرد نگاهش را از بدن برهنه ی نیکولاس منحرف کند و پرسید"چیزی شده؟..." نیکولاس گفت"امشب توی اتاق من میخوابی..." امیلی با تعجب قدمی به عقب برداشت و گفت"منظورت چیه..." نیکولاس به چشم های امیلی خیره شد و با لحن سردی گفت"فکر کنم یه توافقی کردیم... قرار بود وقتی عصبانی یا ناراحتم در دسترسم باشی... خب الان هم کلافه ام و هم یه ذره عصبانی... پس امشب توی اتاق من میخوابی!" امیلی میخواست مخالفت کند اما نیکولاس از اتاق خارج شد. امیلی کمی دلهره داشت و با خودش زمزمه کرد"خداد بهم رحم کنه..." و بعد از چند دقیقه، از اتاق مهمان خارج شد و وارد اتاق نیکولاس شد. در اتاق نیکولاس از قبل کمی باز بود. نیکولاس در اتاق دست به سینه ایستاده بود و گفت"اومدنت طول کشید... داشتم فکر میکردم که خودم بیام..." و سپس به تخت اشاره کرد و گفت"راحت باش... کاری باهات ندارم... فقط میخوام نزدیکم باشی،همین..." امیلی سرش را تکان داد و به طرف تخت رفت و لبه آن نشست. نیکولاس چراغ را خاموش کرد و روی تخت ولو شد. و با لحن دستوری گفت"بخواب،کوچولو..." امیلی پشت به نیکولاس روی تخت دراز کشید و سعی کرد فاصله اش را با نیکولاس حفظ کند. بعد از چند دقیقه ای سکوت؛ گرگ نیکولاس داشت از اینکه جفتش انقدر به او نزدیک بود اما او نمیتوانست کاری کند و یا حتی او را در آغوش بگیرد، دیوانه میشد. نیکولاس با خودش کلنجار میرفت تا اینکه در آخر تسلیم غریزه اش شد و دستش را به سمت کمر امیلی برد و او را به طرف خود کشید. امیلی از ترس هینی کشید اما نیکولاس سرش را در گردن امیلی فرو برد و گفت"هیسسس... آروم باش، کوچولو... قرار نیست باهات کاری کنم یا بهت دست بزنم..." و بعد پوزخندی به گردن امیلی زد و ادامه داد"مگر اینکه خودت اینو بخوای..." گونه های امیلی از خشم و خجالت سرخ شد و چیزی نگفت. مجبور بود برای در امان ماندن از لئو این را بپذیرد. نیکولاس و گرگش از حس کردن رایحه ی امیلی لذت میبردند. طولی نکشید که امیلی به خواب رفت و بعد از او، نفس های نیکولاس هم منظم شد و به خواب رفت. بعد از مدت ها این خواب برای نیکولاس واقعا لذتبخش بود. صبح روز بعد.....
.......................................................
تا اینجارو رو دوست دارین؟❤🎀
..................................................
موهایش بهم ریخته بود و چهره اش خسته به نظر میرسید. وارد عمارت شد. امیلی از اتاق مهمان خارج شد و به طرف پله ها رفت. از بالا به نیکولاس نگاه کرد و گفت"سلام..." نیکولاس به بالای پله ها، به امیلی نگاه کرد و گفت"هنوز بیداری..." جمله اش بیشتر به جمله خبری شباهت داشت تا یک پرسش. امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"منتظر بودم... و کمی از اینکه تنها توی یه عمارت به این بزرگی بخوابم میترسم..." نیکولاس یکی از آن لبخند های واقعی اش را به نمایش گذاشت و از پله ها بالا رفت. وقتی به نزدیکی امیلی رسید گفت"میرم دوش بگیرم..." و از امیلی گذشت و به طرف اتاقش رفت. امیلی هم دوباره به اتاق مهمان برگشت. حدود ۲۰ دقیقه بعد در اتاق مهمان به صدا در آمد. امیلی ایستاد و گفت"میتونی بیای تو..." نیکولاس وارد اتاق شد. دوباره مثل شب اول، بالاتنه اش برهنه بود و فقط یک شلوار راحتی و گردنبند نقره ای به تن داشت و عضلاتش به خوبی معلوم بود و موهایش خیس بود. امیلی سعی کرد نگاهش را از بدن برهنه ی نیکولاس منحرف کند و پرسید"چیزی شده؟..." نیکولاس گفت"امشب توی اتاق من میخوابی..." امیلی با تعجب قدمی به عقب برداشت و گفت"منظورت چیه..." نیکولاس به چشم های امیلی خیره شد و با لحن سردی گفت"فکر کنم یه توافقی کردیم... قرار بود وقتی عصبانی یا ناراحتم در دسترسم باشی... خب الان هم کلافه ام و هم یه ذره عصبانی... پس امشب توی اتاق من میخوابی!" امیلی میخواست مخالفت کند اما نیکولاس از اتاق خارج شد. امیلی کمی دلهره داشت و با خودش زمزمه کرد"خداد بهم رحم کنه..." و بعد از چند دقیقه، از اتاق مهمان خارج شد و وارد اتاق نیکولاس شد. در اتاق نیکولاس از قبل کمی باز بود. نیکولاس در اتاق دست به سینه ایستاده بود و گفت"اومدنت طول کشید... داشتم فکر میکردم که خودم بیام..." و سپس به تخت اشاره کرد و گفت"راحت باش... کاری باهات ندارم... فقط میخوام نزدیکم باشی،همین..." امیلی سرش را تکان داد و به طرف تخت رفت و لبه آن نشست. نیکولاس چراغ را خاموش کرد و روی تخت ولو شد. و با لحن دستوری گفت"بخواب،کوچولو..." امیلی پشت به نیکولاس روی تخت دراز کشید و سعی کرد فاصله اش را با نیکولاس حفظ کند. بعد از چند دقیقه ای سکوت؛ گرگ نیکولاس داشت از اینکه جفتش انقدر به او نزدیک بود اما او نمیتوانست کاری کند و یا حتی او را در آغوش بگیرد، دیوانه میشد. نیکولاس با خودش کلنجار میرفت تا اینکه در آخر تسلیم غریزه اش شد و دستش را به سمت کمر امیلی برد و او را به طرف خود کشید. امیلی از ترس هینی کشید اما نیکولاس سرش را در گردن امیلی فرو برد و گفت"هیسسس... آروم باش، کوچولو... قرار نیست باهات کاری کنم یا بهت دست بزنم..." و بعد پوزخندی به گردن امیلی زد و ادامه داد"مگر اینکه خودت اینو بخوای..." گونه های امیلی از خشم و خجالت سرخ شد و چیزی نگفت. مجبور بود برای در امان ماندن از لئو این را بپذیرد. نیکولاس و گرگش از حس کردن رایحه ی امیلی لذت میبردند. طولی نکشید که امیلی به خواب رفت و بعد از او، نفس های نیکولاس هم منظم شد و به خواب رفت. بعد از مدت ها این خواب برای نیکولاس واقعا لذتبخش بود. صبح روز بعد.....
.......................................................
تا اینجارو رو دوست دارین؟❤🎀
- ۴.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط