پارت آخر فصل اول
پارت آخر فصل اول
هفته بعد
مین هی.امروز صبح بدترین روز زندگیم هستش باید به کسی که عاشقشم دروغ بگم و اگر نه صدمه میبینه صبر میکنم و شب بهش میگم
شب
مین هی.به سمت اقامتگاهش رفتم خواستم وارد بشم اما قلبم درد گرفت نمیدونم چرا ولی دویدم و از اونجا دور شدم صدای رعد و برق اومد صورتمو به آسمان بردم که باران و اشک هام یکی شدن
تهیونگ.*دیدم مین هی دوید و رفت چتر برداشتم و به سمتش حرکت کردم چتر رو روی سرش گرفتم* چرا گریه میکنی
مین هی.تهیونگ....هق من واقعا هق متاسفم
تخیونگ.چرا چیشده
مین هی.من.... به تو علاقه ای.... ندارم
تهیونگ.چی..چی گفتی
مین هی.من کس دیگه ای رو دوست دارم
تهیونگ*چتر از دستم افتاد باورم نمیشد مطمعن بودم کار مادرمه* تو چشم های من نگاه کن و این حرف و بزن
مین هی.*نمیتونستم جرعت اینکه این کار رو انجام بدم نداشتم ولی برای اینکه صدمه نبینه مجبور بودم پس به چشم هاش زل زدم و با داد گفتم* من اصلا دوست ندارم و امشب آخرین لحظه ای هستش که منو میبینی
تهیونگ.نه نمیتونم باور کنم امکان نداره
مین هی*پشتمو بهش کردم خواستم برم که دستمو گرفت ولی من همچنان پشتم بهش بود*
تهیونگ. باشه برو اما اینو بدون که من همیشه منتظرت میمونم*دستشو ول کردم*
مین هی.*قطره اشکی از چشمم قلطید و سریع از اونجا دور شدم*
تهیونگ.*با رفتنش روی زمین افتادم و با فریاااد گفتم*خدااااا چراااااا
مین هی.تمام وسایلمو جمع کردم چون و تمام ندیمه هامو مرخص کردم از بانو سو به سختی جدا شدم به سمت دروازه رفتم و برای آخرین بار قصر و اقامتگاه لیجو رو نگاه کردم و زیر لب گفتم متاسفم تهیونگ بخاطر خودت بود و برای همیشه از اونجا رفتم پیش برادرم و همه چی رو رذاش تعریف کردم و اونم قبول کرد که من باهاش زندگی کنم
هفته بعد
مین هی.امروز صبح بدترین روز زندگیم هستش باید به کسی که عاشقشم دروغ بگم و اگر نه صدمه میبینه صبر میکنم و شب بهش میگم
شب
مین هی.به سمت اقامتگاهش رفتم خواستم وارد بشم اما قلبم درد گرفت نمیدونم چرا ولی دویدم و از اونجا دور شدم صدای رعد و برق اومد صورتمو به آسمان بردم که باران و اشک هام یکی شدن
تهیونگ.*دیدم مین هی دوید و رفت چتر برداشتم و به سمتش حرکت کردم چتر رو روی سرش گرفتم* چرا گریه میکنی
مین هی.تهیونگ....هق من واقعا هق متاسفم
تخیونگ.چرا چیشده
مین هی.من.... به تو علاقه ای.... ندارم
تهیونگ.چی..چی گفتی
مین هی.من کس دیگه ای رو دوست دارم
تهیونگ*چتر از دستم افتاد باورم نمیشد مطمعن بودم کار مادرمه* تو چشم های من نگاه کن و این حرف و بزن
مین هی.*نمیتونستم جرعت اینکه این کار رو انجام بدم نداشتم ولی برای اینکه صدمه نبینه مجبور بودم پس به چشم هاش زل زدم و با داد گفتم* من اصلا دوست ندارم و امشب آخرین لحظه ای هستش که منو میبینی
تهیونگ.نه نمیتونم باور کنم امکان نداره
مین هی*پشتمو بهش کردم خواستم برم که دستمو گرفت ولی من همچنان پشتم بهش بود*
تهیونگ. باشه برو اما اینو بدون که من همیشه منتظرت میمونم*دستشو ول کردم*
مین هی.*قطره اشکی از چشمم قلطید و سریع از اونجا دور شدم*
تهیونگ.*با رفتنش روی زمین افتادم و با فریاااد گفتم*خدااااا چراااااا
مین هی.تمام وسایلمو جمع کردم چون و تمام ندیمه هامو مرخص کردم از بانو سو به سختی جدا شدم به سمت دروازه رفتم و برای آخرین بار قصر و اقامتگاه لیجو رو نگاه کردم و زیر لب گفتم متاسفم تهیونگ بخاطر خودت بود و برای همیشه از اونجا رفتم پیش برادرم و همه چی رو رذاش تعریف کردم و اونم قبول کرد که من باهاش زندگی کنم
- ۳.۹k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط