{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 1 فصل دوم

پارت 1 فصل دوم

۵سال بعد
سویانگ.اوما ببخسید
مین هی.صبر کن سویانگ*من الان ۲۳سالمه وسویانگ دختره منه پنج سال پیش وقتی اومدم پیش جیمین فهمیدم که از تهیونگ باردارم و این تنها یادگارم از عشقم بود عشقی که زره ای تا الان ازش کم نکرده بودم*
سویانگ.دالی چیمین تمکم تن(دایی جیمین کمکم کن)
جیمین.بیا بغلم ببینم باز چه شیطونی کردی
سویانگ.هیچی فگط یه توچولو از سیلینی های اوما خولدم(هیچی فقط یک کوچولو از شیرینی های مامان خوردم)
جیمین.سویانگگ اونا برای ما نیستن برای افراد روستا هستن نباید بدون اجازه بخوریشون
مین هی.سویانگ‌ کجایی
سویانگ.گول میدم دیگه نخولم فقط منو قایم تن لفطا(قول میدم دیگه نخورم فقط منو قایم کن لطفاً)
مین هی.جیمین سویانگ و ندیدی
جیمین.*یک چشمک زدم که پشتم وایستاده*نه ندیدمش
مین هی*سریع بغلش کردم و قلقلکش دادم* پس میای اینجا و از دستم فرار می‌کنی
سویانگ.ببخسید گول میدم دیگه سیلینی نخولم فگط منو دوست داشته باس باشه(ببخشید قول میدم دیگه شیرینی نخورم فقط منو دوست داشته باش)
مین هی.اخخ شیطون کوچولو آخه کی می‌تونه دوست نداشته باشه
جیمین.خب مادر دختر بیاین بریم که نهار بخوریم من واقعا گشنمه
مین هی.تو که چیزی خوردی
سویانگ.دالی چیمین لاست میگه منم دشنمه(دایی جیمین راست میگه منم گشنمه)
مین هی.یک شکمو کم بود دو تا شد
عصر
مین هی.مثل همیشه برای کندن میوه به بالای کوهستان رفتم و سویانگ هم بامن اومد بعد از نیم ساعت روی سنگ نشستم که سویانگم نشست*
سویانگ.اومااا
مین هی.بله
سویانگ.میگم بابایی من تجاست چرا من اونو ندیدم
مین هی....
دیدگاه ها (۰)

مین هی.بابایی ...خب اون قصر رو میبینیسویانگ.اله مین هی.بابای...

پارت۳ فصل دوممین هی است برای همین است که مادر تو از او متنفر...

سلام چطوریدممنون بابت حمایت هاتون🖇️✨امروز به احتمال خیلییی ز...

پارت آخر فصل اولهفته بعدمین هی.امروز صبح بدترین روز زندگیم ه...

پارت 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط