{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی واست قلدری میکردن وpt

وقتی واست قلدری میکردن و...pt³
ترس کل وجودشو فرا گرفت!
چندتا دختر دورش جمع شده بودن...یکی از اون دخترا که موهای سفید و چتری و کوتاهی داشت آستیناشو بالا زد..زبونش بند اومده بود..دختر روی شکمش نشست و چندتا م*ش*ت توی صورتش زد..بقیه هم ریختن سرش و تا جایی که میشد ز*د*ن*ش..قبلا هم اذ*ی*ت*ش میکردن ولی امروز بدتر از همیشه بود..اونا چندتا ل*گ*د به ش*ک*م و کم*ر*ش هم زده بودن که راه رفتنشو سخت میکرد...بالاخره بعد از یه عالمه ک*ت*ک زدنش لیا گفت:"بسه دیگه..امروز زیادی خورده‌‌...فکر کنم یاد گرفته دفعه ی دیگه نزدیک عشق من نشه...بیچاره..نمیدونی تهیونگ امروز میخواد با من بیاد بار؟؟خودش بهم درخواست داد..تو فقط یه مزاحم کوچولویی توی زندگیش!"..و بعد رفتن..هه سو نای راه رفتن نداشت...بدنش بد جوری د*ر*د میکرد...به سختی از جاش بلند شد..اشکاش روی گونش می‌نشست..به سختی خودشو به خونه رسوند..رفت توی حموم و ل*ب*ا*س*ا*ش*و در اورد..خودشو توی آینه نگاه کرد..ب*د*ن زیبا و بی نقصش،حالا پر از ک*ب*و*دی و ز*خ*م بود..دوباره شروع کرد به گریه کردن..ز*خ*م هاشو پانسمان کرد و رفت توی وان نشست..با خودش میگفت:"من چرا انقدر بدبختم‌...چرا آخه؟؟من..من چرا باید عاشق کسی بشم که...که همه دوسش دارن؟!"
از حموم بیرون اومد...دلش داشت ضعف میرفت..بدنش انگار خیلی ضعیف بود...یه قرص برای تسکین دردش خورد...بعدشم یه بسته نودل از توی کابینت در اورد و درستش کرد..روی میز ناهار خوری وسط آشپزخونه نشست تا غذاشو بخوره..که یهو صدای در زدن اومد!...هه سو از جاش بلند شد و رفت سمت در و از پشت در نگاهی به بیرون انداخت‌‌...تهیونگ با یه دست گل رز قرمز بزرگ با لبخند پشت در وایساده بود!
هه سو موهاشو ریخت تو صورتش تا معلوم نشه..ای وای الان وقت اومدن نبود!..در رو باز کرد و تهیونگ با لبخند وارد شد:"سلام عشقم.."
"س..سلام..اینجا چیکار میکنی مگه مهمون نداشتید؟؟"
"چرا ولی پیچوندمشون تا بیام از دل عروسکم در بیارم!"
هه یو یکم بیشتر دقت کرد دید یه جعبه پیزای بزرگ دست تهیونگه
تهیونگ:"ببینم غذا که نخوردی؟؟''
"نه میخواستم بخورم..."
تهیونگ سمت میز توب آشپز خونه رفت و گل داخل گلدون گذاشت...و جعبه پیتزا رو روی میز گذاشت..بعدشم نگاهی به هه سو انداخت و با لحن اعتراضی گفت:"یااااا هنوزم قهری؟!بیا بغلم دیگههه دلم برات تنگ شده فرشته کوچولوم!"
هه سو الان به تنها چیزی که نیاز داشت یه بغل گرم و آروم بود...پس رفت پیشش و خودشو تو بغلش جا داد..تهیونگ محکم هه سو رو توی بغلش گرفت و‌ طبق عادتش سرشو برد تو موهای هه سو و بو کشید..بوسه های ریزی روی موهاش و گوشش گذاشت..انگشتای کشیدشو تو موهای حالت دار هه سو برد که..تعداد زیادی از موهای هه سو توی دستش اومد...شکه شد!..دوباره دستشو تو موهای هه سو برد..دوباره تعداد زیادی تار های موی هه سو توی دستش اومد!
تهیونگ:"هه...هه سو؟"
هه سو نگاهش کرد
تهیونگ:"تو..از کی ریزش مو داشتی؟؟"
هه سو ترسید:"چ...چطور؟؟"
تهیونگ اخم بدی کرد..انگار تونسته بود حدس بزنه!:"سرتو بگیر بالا ببینمت..حالت خوبه؟؟"
"چی؟!خب معلومه حالم خوبه!"
"ببینمت سرتو بیار بالا"
"چی؟!چرا؟"
تهیونگ چونه ی هه سو رو گرفت و سرشو بالا اورد..
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
دیدگاه ها (۳۴)

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!چندپارتی:...

چندپارتی:وقتی تو عمارتش کار میکردی و...pt²هانا:دلیل تنفر میر...

چندپارتی:وقتی برات قلدری میکردن و...pt²بالاخره زنگ اخر به صد...

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!چندپارتی:...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

وکیل اقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط