#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏
ویو جونگکوک
تو خونه نشسته بودم و به تلویزیون خیره بودم.
ولی حواسم اصلا سمت تلویزیون نبود و فکرم درگیر مامان بود.
رفتار مامانم این روزا خیلی عجیب شده بود،و هر چقدر ازش دلیل این رفتاراشو میپرسیدم جواب سر بالا میداد.
ولی هرچی ام باشه بهم میگه مطمئنم چون ما تو این دنیا فقط همدیگر رو داریم و چیزی رو از هم پنهون نمیکنیم.
تو افکارم غرق بودم که مامان صدام زد.
مری:جونگکوک عزیزم بیا شام حاضره.
جونگکوک:اومدم مامان.
دستامو شستم و رفتم سر میز، مامان دوباره شاهکار کرده بود.
کیمباپ برام درست کرده بود.
دستپختش محشر بود، اخه مامان منه دیگه.
بالاخره هردومون نشستیم سر میز.
جونگکوک:به به مامان دوباره شاهکار کردی.( خنده دهنش پره)
مری:اه کوکی اول غذاتو قورت بده بعد تعریف کن پسرم( خنده)
جونگکوک غذارو قورت میده.
جونگکوک:مامان حق میگم دیگه تو اشپزی کسی به پای تو نمیرسه.
مری:ممنونم عزیزم توهم به اندازه ی من خوب اشپزی میکنی.
جونگکوک اوهومی میکنه دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد.
مری هنوزم تو خودش بود انگار که چیزی رو از جونگکوک مخفی میکنه و میترسه که بهش بگه.
جونگکوک که دید مادرش بی قراره ل.ب میزنه.
جونگکوک:نازان خانم (چون مری از نظر جونگکوک خیلی نازه جونگکوک بهش میگه نازان یا نازان خانم )حالت خوبه.
مری با حرف جونگکوک به خودش میاد.
مری:اه خوبم پسرم راستی چخبرا امروز چیکارا کردین.
جونگکوک: هیچی مامان امروز با لینا رفتیم یکمی گشتیم اینا کار خاصی نکردیم.
مری:اها خوبه.
غذامون دیگه کم کم تموم شد.
میزو با مامان جمع کردیم و به اصرار من، من ظرفارو شستم.
وقتی اشپز خونه رو تمیز کردم اومدم بیرون دیدم مامان به یه نقطه ای نامعلوم خیره س و بازم تو فکره.
رفتم کنارش نشستم ولی متوجه حضورم نشد.
پس صداش زدم.
جونگکوک:نازان خانم.
مری که غرق در فکر بود و استرس داشت و انگار که تازه به خودش اومده ل.ب زد.
مری:جانم؟
ویو جونگکوک
واقعا دیگه دارم نگران میشم مامان هیچوقت اینطوری نبود چش شده.
جونگکوک:نازانم حالت خوبه؟ ببین چیزی شده؟ اگه شده بگو.
منتظر جواب درسته مامان بودم ولی بازم جواب سر سرکی داد.
مری:نگران نباش پسرم من حالم خوبه خیالت راحت باشه.
جونگکوک:دروغ نگی ها، من تو این دنیا فقط تورو دارم پس باهام روراست باش.
یکم مکث کرد و دوباره ل.ب زد.
جونگکوک: یاا نکنه رفتی تو رابطه؟
ویو مری
اه من چطور به پسر یکی یدونم این قضیه رو بگم، واقعا سخته.
ولی با حرفی که کوکی گفت مو تو تنم سیخ شد.
یع.یعنی فهمیده من میخام ازدواج کنم، نه نه من هنوز به هیچکس نگفتم نمیتونه خبر داشته باشه.
مری:چ.چی میگی پسرم (استرس)
جونگکوک.............
ادامه دارد............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏
ویو جونگکوک
تو خونه نشسته بودم و به تلویزیون خیره بودم.
ولی حواسم اصلا سمت تلویزیون نبود و فکرم درگیر مامان بود.
رفتار مامانم این روزا خیلی عجیب شده بود،و هر چقدر ازش دلیل این رفتاراشو میپرسیدم جواب سر بالا میداد.
ولی هرچی ام باشه بهم میگه مطمئنم چون ما تو این دنیا فقط همدیگر رو داریم و چیزی رو از هم پنهون نمیکنیم.
تو افکارم غرق بودم که مامان صدام زد.
مری:جونگکوک عزیزم بیا شام حاضره.
جونگکوک:اومدم مامان.
دستامو شستم و رفتم سر میز، مامان دوباره شاهکار کرده بود.
کیمباپ برام درست کرده بود.
دستپختش محشر بود، اخه مامان منه دیگه.
بالاخره هردومون نشستیم سر میز.
جونگکوک:به به مامان دوباره شاهکار کردی.( خنده دهنش پره)
مری:اه کوکی اول غذاتو قورت بده بعد تعریف کن پسرم( خنده)
جونگکوک غذارو قورت میده.
جونگکوک:مامان حق میگم دیگه تو اشپزی کسی به پای تو نمیرسه.
مری:ممنونم عزیزم توهم به اندازه ی من خوب اشپزی میکنی.
جونگکوک اوهومی میکنه دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد.
مری هنوزم تو خودش بود انگار که چیزی رو از جونگکوک مخفی میکنه و میترسه که بهش بگه.
جونگکوک که دید مادرش بی قراره ل.ب میزنه.
جونگکوک:نازان خانم (چون مری از نظر جونگکوک خیلی نازه جونگکوک بهش میگه نازان یا نازان خانم )حالت خوبه.
مری با حرف جونگکوک به خودش میاد.
مری:اه خوبم پسرم راستی چخبرا امروز چیکارا کردین.
جونگکوک: هیچی مامان امروز با لینا رفتیم یکمی گشتیم اینا کار خاصی نکردیم.
مری:اها خوبه.
غذامون دیگه کم کم تموم شد.
میزو با مامان جمع کردیم و به اصرار من، من ظرفارو شستم.
وقتی اشپز خونه رو تمیز کردم اومدم بیرون دیدم مامان به یه نقطه ای نامعلوم خیره س و بازم تو فکره.
رفتم کنارش نشستم ولی متوجه حضورم نشد.
پس صداش زدم.
جونگکوک:نازان خانم.
مری که غرق در فکر بود و استرس داشت و انگار که تازه به خودش اومده ل.ب زد.
مری:جانم؟
ویو جونگکوک
واقعا دیگه دارم نگران میشم مامان هیچوقت اینطوری نبود چش شده.
جونگکوک:نازانم حالت خوبه؟ ببین چیزی شده؟ اگه شده بگو.
منتظر جواب درسته مامان بودم ولی بازم جواب سر سرکی داد.
مری:نگران نباش پسرم من حالم خوبه خیالت راحت باشه.
جونگکوک:دروغ نگی ها، من تو این دنیا فقط تورو دارم پس باهام روراست باش.
یکم مکث کرد و دوباره ل.ب زد.
جونگکوک: یاا نکنه رفتی تو رابطه؟
ویو مری
اه من چطور به پسر یکی یدونم این قضیه رو بگم، واقعا سخته.
ولی با حرفی که کوکی گفت مو تو تنم سیخ شد.
یع.یعنی فهمیده من میخام ازدواج کنم، نه نه من هنوز به هیچکس نگفتم نمیتونه خبر داشته باشه.
مری:چ.چی میگی پسرم (استرس)
جونگکوک.............
ادامه دارد............
- ۴۱۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط