نگاهم خورد به یون و سوهیون

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁶³
نگاهم خورد به یون و سوهیون....

ای عوضیا پس همدستن.....

یون: به به زیبای خفته بیدار شدن

ا/ت: هدفت از این کار چیه دقیقا
با تمسخر گفت
یون: خودت میفهمی


به سمت در رفت و خواست بره بیرون که گفت: اگه الفا نبودی مطمئنن میاوردمت پیش خودم تا برام کار کنی
و رفت......

زیر لب گفتم: بمیرم هم برات کار نمیکنم مرتیکه پیر خرفت

نیم نگاهی حواله سوهیون کردم و گفتم: چیه چرا اینطوری نگاه میکنی

تک خنده ای کرد و گفت: نمیترسی بلایی سرت بیارم

نیشخند تمسخر امیزی زدم و گفتم: از کی مثلا از توو!! فعلا که شماها میترسید که منو با زنجیر بستید فکر کردین چیم یه دیونه زنجیره ایی ها؟

هیچی نگفت معلومه انتظاری هم نباید داشت ادامه دادم

ا/ت: مطمئن باش این خیانت برات بد تموم میشه بازی کردن با من فقط یه پایان داره اونم باخته که با جونت باید بدیش.....

و شروع کردم بلند بلند خندیدن.........

یهو در باز شد و یون و چند تا بادیگار اومدن داخل

یون: ببریدش

قبل از اینکه بیان سمتم سوهیون گفت: تنها کسایی که قراره امروز بمیرن تویی و دار و دستت

بادیگاردا اومدن سمتم.....

شروع کردن باز کردن زنجیرا......

از رو صندلی بلند شدم که دوباره دستامو بستن.....

ترسوا....
دیدگاه ها (۲)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁴از اون اتاق اومدیم بیرون....... یه محوطه ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁵خودش بود...... خودش...... بالاخره بعد چن...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶²ولی نه نباید جا بزنم کاره مهمی دارم یه تس...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶¹صبح با حس تکون خوردن شونه هام بیدار شدم.....

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁸جونگکوک: خودت متوجه خطایی که کردی شدی.......

ادامه پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط