از اون اتاق اومدیم بیرون

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁴

از اون اتاق اومدیم بیرون.......

یه محوطه تقریبا بزرگ بود دورتا دورش هم بادیگار بود...

معلوم نیس میخوان چیکار کنن..

یعنی بچها فهمیدن دزدیده شدم یا جونگکوک میاد کمکم....
چه انتظاراتی هم دارم اون از خداشه من بمیرم و تنها دختر الفا از میدون به در شه

سرمو اوردم بالا.......

دوباره نشوندنم رو صندلی و بستنم....

نگاهی به دور و ور انداختم حتی اگه خودمو باز کنم هم نمیتونم از پس این همه بادیگارد بر بیام

یون: دنبال راه فرار نگرد راهی نیست که بخوای دربری

ا/ت: نمیخوای بگی من چرا اینجام مطمئنن فقط برا کشوندن الفا به اینجا نیس درست میگم؟!!!

یون: دختر باهوشی هستی و در جواب سوالت هم باید بگم درست میگی فقط اون نیس یه چیز دیگه هم هست

مکث کرد و ادامه داد: رئیس دستور داده بیاریمت اینجا و با اومدن تو خیلی های دیگه هم قراره برا نجاتت بیان.

سوهیون با عجله اومد سمتمون و گفت: یون رئیس اومد

سرتکون دادو گفت: خوبه

یعنی ممکنه برا هادس کار کنن احتمالش هست.....

یعنی میبینمش کسی که کل زندگی منو به اتیش کشید.....

نفسام تند شدن و تپش قلبم رفت بالا....

صحنه هاش مثل فیلم از جلو چشمم داشتن رد میشدن

بارون........
شب تولد........
جعبه کادو.........


با صدای پای یکی سرمو اوردم بالا.....
دیدگاه ها (۳)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁵خودش بود...... خودش...... بالاخره بعد چن...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶³نگاهم خورد به یون و سوهیون.... ای عوضیا پ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶²ولی نه نباید جا بزنم کاره مهمی دارم یه تس...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵³نمیدونم چقد تو فکر بودم کهجونگکوک: دختر ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط