برگردبا اینکه دلم نمیخواد از بو کردنت دست بردارم ولی برگرد پیشش اون تنها ...
Part ۲۰
برگرد!...با اینکه دلم نمیخواد از بو کردنت دست بردارم ولی برگرد پیشش! اون تنها کسیه که میتونه خوشبختت کنه
______فلش بک____
£مطمئن باشید اونا با هم زندگی قشنگی رو شروع میکنن...
دستای پسر آروم قفل گردنبند رو بست..
شب بود و چیزی جز قلب بی قرار نااون و جسم خالی از انرژیش روی تخت بود...
با صدای در نشست و منتظر موند تا چراغ روشن بشه...اما مادرش قصد روشن کردن اتاق رو نداشت...
٫ فکراتو کردی؟....میتونی جوابشونو بدی؟میدونی چی میخوای بگی؟...
+میخوامش!....جئونو میخوام مامان....قلبم بهم میگه اون کسیه که میتونم بهش تکیه کنم....دوستش دارم..با قلبم...وجودم...نفسم!
٫واقعا فکر میکنی بتونی برای این خانواده عروس خوبی بشی؟
+حسم میگه اون آدمیه که میخوام تا آخر عمر باهاش باشم...
____________
+تموم این سالها فکر میکردم همه میتونن خوشحال و خوشبخت باشن....ولی فقط کسی میتونه زندگی خوبی داشته باشه که امید داشته باشه!امید یعنی عشق...یعنی صبح ها برای معشوقت بری توی آشپزخونه و غذا درست کنی....من اینطوری بودم مامان...ولی جئون نه!کسی که دلمو زندگیمو خونمو بچمو بهش فروختم ته دلش هیچ حسی نسبت به من پیدا نمیکنه....
صدای در بلند شد و حرف نااون نیمه کاره موند....
مادرش که آروم اشکاشو از روی صورتش پاک میکرد سمت در رفت...
نااون شاید توی زندگی کوک اشتباهی بود ولی توی واقعیت چشماش جز اون کسی رو نمیدید....بی قرار شده بود....تحملش به انتها رسیده بودو دلیل قلب بیقرارش دخترک کوچیکش بود که نمیتونست سرش غر بزنه و باهاش جرو بحث کنه...
نااون آروم به سمت سالن قدم برمیداشت و حس بویاییش فقط اون عطر آشنا رو دنبال میکرد...
با دیدن کسی که انتظارشو نداشت اینجا و اون لحظه ببینتش خشکش زد و آب دهنشو به سختی قورت داد...
پسر با دیدن کسی که منتظرش بود از جاش بلند شد و لبخند محوی زد...
٫ همین الان از دلتنگیش میگفت....جیگر گوشم بدجور دل بهت باخته آقای جئون...
+ا..اینجا چیکار میکنی
برگرد!...با اینکه دلم نمیخواد از بو کردنت دست بردارم ولی برگرد پیشش! اون تنها کسیه که میتونه خوشبختت کنه
______فلش بک____
£مطمئن باشید اونا با هم زندگی قشنگی رو شروع میکنن...
دستای پسر آروم قفل گردنبند رو بست..
شب بود و چیزی جز قلب بی قرار نااون و جسم خالی از انرژیش روی تخت بود...
با صدای در نشست و منتظر موند تا چراغ روشن بشه...اما مادرش قصد روشن کردن اتاق رو نداشت...
٫ فکراتو کردی؟....میتونی جوابشونو بدی؟میدونی چی میخوای بگی؟...
+میخوامش!....جئونو میخوام مامان....قلبم بهم میگه اون کسیه که میتونم بهش تکیه کنم....دوستش دارم..با قلبم...وجودم...نفسم!
٫واقعا فکر میکنی بتونی برای این خانواده عروس خوبی بشی؟
+حسم میگه اون آدمیه که میخوام تا آخر عمر باهاش باشم...
____________
+تموم این سالها فکر میکردم همه میتونن خوشحال و خوشبخت باشن....ولی فقط کسی میتونه زندگی خوبی داشته باشه که امید داشته باشه!امید یعنی عشق...یعنی صبح ها برای معشوقت بری توی آشپزخونه و غذا درست کنی....من اینطوری بودم مامان...ولی جئون نه!کسی که دلمو زندگیمو خونمو بچمو بهش فروختم ته دلش هیچ حسی نسبت به من پیدا نمیکنه....
صدای در بلند شد و حرف نااون نیمه کاره موند....
مادرش که آروم اشکاشو از روی صورتش پاک میکرد سمت در رفت...
نااون شاید توی زندگی کوک اشتباهی بود ولی توی واقعیت چشماش جز اون کسی رو نمیدید....بی قرار شده بود....تحملش به انتها رسیده بودو دلیل قلب بیقرارش دخترک کوچیکش بود که نمیتونست سرش غر بزنه و باهاش جرو بحث کنه...
نااون آروم به سمت سالن قدم برمیداشت و حس بویاییش فقط اون عطر آشنا رو دنبال میکرد...
با دیدن کسی که انتظارشو نداشت اینجا و اون لحظه ببینتش خشکش زد و آب دهنشو به سختی قورت داد...
پسر با دیدن کسی که منتظرش بود از جاش بلند شد و لبخند محوی زد...
٫ همین الان از دلتنگیش میگفت....جیگر گوشم بدجور دل بهت باخته آقای جئون...
+ا..اینجا چیکار میکنی
- ۱.۴k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط