{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

otagh baghli

otagh baghli
part 9

«ویو جونگکوک »
فلش بک به چند ساعت پیش .....



آروم آروم از پله های جت شخصیم میومدم پایین

با دیدن فرودگاه بین‌المللی کره ناخودآگاه
یاد قدیم افتادم

وقتایی که با مامان و بابا میومدیم این جا و
سوار هواپیما مون می‌شدیم و باهم به سفر های
مختلف می رفتیم


یادم اومد که بابا چقدر واسه من و مامان تلاش
می‌کرد و خوشبختانه تلاش هاش بی ثمر نمی موند

درسته که بابام مافیا بود ...
ولی هیچ وقت انسان بی گناهی رو نکشته
بود

عین یه انسان بود ....
یه انسان واقعی ...

نه مثل این کفتار ها که تا یه آدم
می بینن جوگیر میشن و دلشون میخواد
بکشنش

یادم اومد آخرین باری که دیدمش داشت می رفت مأموریت ....
مامان از دستش خیلی عصبانی بود ،
چون قول داده بود اون هفته رو مأموریت نره
و بتونیم پیش هم باشیم ....

قبل از این که بره
من و مامان رو بغل کردو قول داد زود برمیگرده....

اما اون بد قولی کرد....
هیچ وقت برنگشت ......
هیچ وقت .....

سرمو تکون دادم و سعی کردم افکارمو کنترل کنم .....

داشتم میرفتم سمت پارکینگ ، تا ماشینمو
بردارم و باهاش به سمت خونه ی مامانم برم .....

چند روز پیش بهش زنگ زدم ....
خیلی وقت بود که صدای قشنگش رو
نشنیده بودم ... ( منظورش مامانش هست )


با شنیدن صداش انگار دوباره جون گرفتم و
یه دلیل واسه ی زندگی دوباره پیدا کردم ....

اگه بخاطر انتقام از اون مرتیکه جانگ نبود قطعا
تنها ولش نمی کردم که بیاد توی
کشور به این بزرگی اونم تنهایی زندگی کنه

حتما خیلی سختش بوده

یازده سال پیش پدرم توسط اون مرتیکه ی عوضی کشته شد

بعدش که فهمیدم اون آدماش رو فرستاده که
بابام رو بکشن ،
حس انتقام جویانه درونم سبز شد ...

می خواستم به بدترین شکل ممکن بکشمش
ولی نمی دونم چرا اون زمان که خیلی
سنم کم بود و بی تجربه
اونجوری که میخواستم بکشمش نشد....

بجاش آدم مأمور کردم که بیان توی
ماشینش ترمزش رو دست کاری کنن و
از طریق تصادف مرگشون رو جعل کنیم

بعدش فهمیدم که اون توی ماشین تنها نبوده یعنی زن و بچش هم همراهش بودن ...

زنش مرد ولی بچش زنده موند ...
طی تحقیقاتم فهمیدم که یه دختر بچه ی شیش ساله داشته که اون زنده مونده....

میخواستم اون دختر کوچولو هم پیدا کنم و
ادامه ی انتقام رو از اون بگیرم ....
میخواستم جوری زندگی رو براش
جهنم کنم که خدا هم از روش کپی کنه .....

ولی هر چقدر که گشتم پیدا نکردمش
انگار که آب شده رفته توی زمین ....

ولی هر طور شده اونو پیداش میکنم ...
کاری میکنم که اون تقاص اشتباه پدرشو بده....

اون موقع که تصادف شد
یعنی یازده سال پیش شیش سالش بود....

الان ۱۷ سالشه ...
هه چه گناه قراره توی این سن بدبختی واقعی رو حس کنه ....

منتظرم باش کوچولو
زودی میام پیشت ....( پوزخند ترسناک )


ادامه دارد ....🎀🌔
دیدگاه ها (۲۹)

فالو شه فیکاش حرف ندارن🎀✨@novelisgoddess_bts

otagh baghli part 8آروم از بغل مامان اومد بیرون که یهو چشمش ...

otagh baghli part 7آروم از پشت میز بلند شدم تا برم به مامان ...

نه من نقاشی میکشم😃ببینید خیلی وقت بود که میخواستم این پنل رو...

زندگی دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط