Part 19
Part 19
چطوری میتونم؟...من اینجا تو رو بدنیا اوردمو پدرتو از دست دادم....قد کشیدنتو دیدم و شمع کنار عکس پدرت گذاشتم....
نااون...
+جونم؟
٫ بهم قول بده طوری که بابات آرزو داشت زندگی کنی.....خوشبخت باشی و به شریک زندگیت عشق بورزی....اون همیشه قلبتو برای روزای سخت اماده میکرد!....یادته گفت نباید بشکنی؟ادمی که میشکنه تیکه های بدنش با قوی ترین چسب ها هم به هم وصل نمیشه!
چی میدونست؟...از چی خبر داشت؟...نااون قلبشو به همسرش داده بود ولی اون نمیتونست در ازاش چیزی رو بهش برگردونه جز حبس!
لبخند تلخی زد و اشک روی گونه ی مادرشو پاک کرد....
+میشه پیشت بخوابم؟
٫ هنوزم باید سرتو نوازش کنم تا خوابت ببره؟
+شاید....هیچ کس اندازه ی تو منو لوس نکرده!
_________سئول
صدای بوق بی وقفه دیوونش میکرد....اون مانع نشدن آرامش قبل طوفان بود....
_بردار لعنتی!!!!
طولی نکشید که صدای آروم یون سو بلند شد...
√الو؟....
_نااون کجاست؟؟!
√نااون؟ مگه نااونیم وجود داره؟تو داغونش کردی!تو اونو کشتی! دیگه سمتش نیا عوضی...حالم ازت بهم میخوره
_یون سو!!یک کلمه بگو نااون کجا رفته..میدونم ازش خبر داری
√فهمیدنش برات چه ارزشی داره؟اون برگشته پیش خاطراتش...راحتش بزار
کوک تلفنو قطع کرد و پاشو روی گاز فشار داد...
________
+مامان....پتو گلبهیم کجاست؟دلم براش تنگ شده...
√یون سو آخرین بار که اینجا بود برش داشت....
+یون سو؟مگه اینجا میمونده؟
√بعضی وقتا میومدو چند روز میموند....
نااون در کمدو باز کرد و دنبال پتوی قدیمیش کل کمدو بهم ریخت....لا به لای پتو ها و تشک ها جعبه ی آبی رنگی دید که آشنا به نظر میومد....با دیدن گردنبند داخل لبخند دردناکی روی لبش نقش گرفت...دستشو روی گردنبند کشید و قفلشو باز کرد...
رو به روی آینه جواهرش رو روی گردنش گرفته بود و با چشمای پر از حرف به تصویر خودش خیره شده بود....
٫ اخرین بار اینو جا گذاشتی....
+خیلی دنبالش گشتم
٫مثل چشمام ازش مراقبت کردم...
+...دلم براش تنگ شده...
٫ برگرد!...با اینکه دلم نمیخواد از بو کردنت دست بردارم ولی برگرد پیشش! اون تنها کسیه که میتونه خوشبختت کنه
چطوری میتونم؟...من اینجا تو رو بدنیا اوردمو پدرتو از دست دادم....قد کشیدنتو دیدم و شمع کنار عکس پدرت گذاشتم....
نااون...
+جونم؟
٫ بهم قول بده طوری که بابات آرزو داشت زندگی کنی.....خوشبخت باشی و به شریک زندگیت عشق بورزی....اون همیشه قلبتو برای روزای سخت اماده میکرد!....یادته گفت نباید بشکنی؟ادمی که میشکنه تیکه های بدنش با قوی ترین چسب ها هم به هم وصل نمیشه!
چی میدونست؟...از چی خبر داشت؟...نااون قلبشو به همسرش داده بود ولی اون نمیتونست در ازاش چیزی رو بهش برگردونه جز حبس!
لبخند تلخی زد و اشک روی گونه ی مادرشو پاک کرد....
+میشه پیشت بخوابم؟
٫ هنوزم باید سرتو نوازش کنم تا خوابت ببره؟
+شاید....هیچ کس اندازه ی تو منو لوس نکرده!
_________سئول
صدای بوق بی وقفه دیوونش میکرد....اون مانع نشدن آرامش قبل طوفان بود....
_بردار لعنتی!!!!
طولی نکشید که صدای آروم یون سو بلند شد...
√الو؟....
_نااون کجاست؟؟!
√نااون؟ مگه نااونیم وجود داره؟تو داغونش کردی!تو اونو کشتی! دیگه سمتش نیا عوضی...حالم ازت بهم میخوره
_یون سو!!یک کلمه بگو نااون کجا رفته..میدونم ازش خبر داری
√فهمیدنش برات چه ارزشی داره؟اون برگشته پیش خاطراتش...راحتش بزار
کوک تلفنو قطع کرد و پاشو روی گاز فشار داد...
________
+مامان....پتو گلبهیم کجاست؟دلم براش تنگ شده...
√یون سو آخرین بار که اینجا بود برش داشت....
+یون سو؟مگه اینجا میمونده؟
√بعضی وقتا میومدو چند روز میموند....
نااون در کمدو باز کرد و دنبال پتوی قدیمیش کل کمدو بهم ریخت....لا به لای پتو ها و تشک ها جعبه ی آبی رنگی دید که آشنا به نظر میومد....با دیدن گردنبند داخل لبخند دردناکی روی لبش نقش گرفت...دستشو روی گردنبند کشید و قفلشو باز کرد...
رو به روی آینه جواهرش رو روی گردنش گرفته بود و با چشمای پر از حرف به تصویر خودش خیره شده بود....
٫ اخرین بار اینو جا گذاشتی....
+خیلی دنبالش گشتم
٫مثل چشمام ازش مراقبت کردم...
+...دلم براش تنگ شده...
٫ برگرد!...با اینکه دلم نمیخواد از بو کردنت دست بردارم ولی برگرد پیشش! اون تنها کسیه که میتونه خوشبختت کنه
- ۱.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط