{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب با خدا دعوام شد... باهم قهرکردیم... فک کردم

دیشب با خدا دعوام شد... باهم قهرکردیم... فک کردم دیگه منو دوست نداره... رفتم یه گوشه نشستم و چندقطره اشک ریختمو همونجا خوابم برد... صبح که بیدارشدم مادرم گفت :نمیدونی ازدیشب تاصبح چه "بارونی" میومد...
دیدگاه ها (۳)

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

《برادره ناتنیم》(پارت ۲)ویو ا/توقتی تهیونگ اون حرف هارو زد ضر...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part20چشامو بستم و از خستگی زرتی خوابم برد صب...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

ات ویو(علامتش+)۷:۳۰ دقیقه صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

رمان: قلب در تاریکی

پارت۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط