دیشب با خدا دعوام شد... باهم قهرکردیم... فک کردم
دیشب با خدا دعوام شد... باهم قهرکردیم... فک کردم دیگه منو دوست نداره... رفتم یه گوشه نشستم و چندقطره اشک ریختمو همونجا خوابم برد... صبح که بیدارشدم مادرم گفت :نمیدونی ازدیشب تاصبح چه "بارونی" میومد...
- ۱.۰k
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط