دلم گرفته برایت مگر نمی دانی

دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !
چرا برای‌ دلم یک غزل نمی‌خوانی؟

غزل بخوان که بمیرد میان سینه من
غم سکوت خیابان ، غمی‌ که می‌دانی‌

و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت
به این دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

بیا غزل به فدایت! درانتظار توام
بیا صفای‌بهار و تب زمستانی‌! ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم... خودت که می‌دانی‌

بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی‌ غم پریشانی‌

و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکسته‌ی‌ ساده....مگر نمی دانی ؟!
دیدگاه ها (۱)

می خواهمت از قصّه ی عشقِ مسیحا بیشتراز مریم قدّیسه در انجیلِ...

امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟من نــدارم به غم ه...

همه را غیر تو ای کاش رها می کردمکاش یک بار فقط کار بجا می کر...

زخـــم ها بسیــــار امـــا نوشــــداروها کم است دل که می گیر...

با همه ی شعر و غزل خوانی امگنگ ترین واژه ی عرفانی امگوی مرا ...

شده ام در قفس خاطره ها زندانیدردم این است که هم دردی و هم در...

مرا تو ای صنما در کنار باید و نیستچرا تو را نگه مهربار باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط