{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بسم رب الشهدا و الصدیقین


کار همیشگی اش بود. هر وقت دلش تنگ می شد دستمو می گرفت و با هم می رفتیم بهشت زهرا "سلام الله علیها "
اول می رفتیم قطعه اموات و چند دقیقه بین قبرها راه می رفتیم؛ بعد می رفتیم سر مزار شهدا.
می گفت : " این جا رو نیگا کن ، اصلا احساس می کنی که این شهدا مرده ان ؟ این جا همون حسی رو داری که تو قطعه ی اموات داری ؟ "
بالا سر مزار بعضی از شهدا می ایستاد و سنشون رو حساب می کرد.
می گفت : " اینایی که می بینی ، همه نوزده ، بیست ساله بودن. ماها رسیدیم به سی سال. خیلی دیر شده ؛ اصلا تو کتم نمی ره که بخوان ما رو قطعه مرده ها دفن کنن ".
از سوز صداش معلوم بود که مدت هاست حسرت شهادت رو به دل داره

شادی روح شهدا امام شهدا صلوات
http://line.me/ti/p/%40yck0500m
التماس دعا
دیدگاه ها (۱)

فاجعه منــا و رذالت آل سعود(سایه شوم آل سعود)کیفیت:SDحجم:13....

قسمت یازدهم: تقصیر کسی نیستپدر و مادر متین و عده دیگه ای از ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

قسمت دهم: غیرقابل اعتماد پدرم خیلی مصمم بود ... علی رغم اینک...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت سی...

بعله قطعاااا یه "" باید بنیادین "" بوده !!! اما برای حکومت ه...

«بابا حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو «توی برگه نوشتن متهم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط