پارت اول
پارت اول
گوشه ای از تاریکی
ویو راوی :
با لرزی که تو تنش بود به اتاق رئیس نزدیک شد
پرونده ای که تو دستش بود رو فشار داد
مطمئن بود لحظات آخرشو زندگی میکرد
نفس سنگینشو بیرون داد و در زد
؟:بیا تو
صداش مثل همیشه سرد بود
زیر لب زمزمه کرد : قطعا امروز میمیرم
و در رو باز کرد
:ام رئیـ ...
؟:باز چه دسته گلی به آب دادین
سردی صداش رسما میبرید
با زندگی عزیزش خدافطی کرد و لب زد
:محموله قاچاق که از روسیه اومده بود...
دیگه جرعت ادامه دادن نداشت
سکوت کرد
؟:اوه رئیس ما محموله رو به باد دادیم
انقد بی عرضه ای که حتی همین جمله رو هم نمیتونی بگی
:ولی ...
صدا قطع شد ـ
چشماش که کاملا به رنگ سیاه در اومده بودن شروع کردن به لرزیدن
و بلور سبز رنگ زیبایی از بدنش جدا شد ـ
؟:زیباس
چونش رو گذاشت رو انگشت های قفل شدش
مثل همیشه صورتش تو تاریکی پنهان شده بود
.....ـ
مکان فعلی: ساختمان آژانس کارگاهی مصلح
کونیکیدا : این دازای عقب مونده کجاستتتتت
حتما باز یه جایی داره خودکشی میکنه 🤦💢
آتسوشی :زیر لب* جدا این روزا دازای سان خیلی دیر میکنه
که لگدی به در خورد
:کونیکیدااااا کوووووننننن
کونیکیدا:خدافط آرامش عزیزم 🥺 💔
آتسوشی :چرا دو نفر که انقد دعوا دارن با هم همکار شدننن🤕😭
کونیکیدا در حال جر دادن دازای*
.......
خب ـ
پایان پارت 🙂
امیدوارم خوشتون بیاد
پارت بعد؟
همین الان 😌✨
گوشه ای از تاریکی
ویو راوی :
با لرزی که تو تنش بود به اتاق رئیس نزدیک شد
پرونده ای که تو دستش بود رو فشار داد
مطمئن بود لحظات آخرشو زندگی میکرد
نفس سنگینشو بیرون داد و در زد
؟:بیا تو
صداش مثل همیشه سرد بود
زیر لب زمزمه کرد : قطعا امروز میمیرم
و در رو باز کرد
:ام رئیـ ...
؟:باز چه دسته گلی به آب دادین
سردی صداش رسما میبرید
با زندگی عزیزش خدافطی کرد و لب زد
:محموله قاچاق که از روسیه اومده بود...
دیگه جرعت ادامه دادن نداشت
سکوت کرد
؟:اوه رئیس ما محموله رو به باد دادیم
انقد بی عرضه ای که حتی همین جمله رو هم نمیتونی بگی
:ولی ...
صدا قطع شد ـ
چشماش که کاملا به رنگ سیاه در اومده بودن شروع کردن به لرزیدن
و بلور سبز رنگ زیبایی از بدنش جدا شد ـ
؟:زیباس
چونش رو گذاشت رو انگشت های قفل شدش
مثل همیشه صورتش تو تاریکی پنهان شده بود
.....ـ
مکان فعلی: ساختمان آژانس کارگاهی مصلح
کونیکیدا : این دازای عقب مونده کجاستتتتت
حتما باز یه جایی داره خودکشی میکنه 🤦💢
آتسوشی :زیر لب* جدا این روزا دازای سان خیلی دیر میکنه
که لگدی به در خورد
:کونیکیدااااا کوووووننننن
کونیکیدا:خدافط آرامش عزیزم 🥺 💔
آتسوشی :چرا دو نفر که انقد دعوا دارن با هم همکار شدننن🤕😭
کونیکیدا در حال جر دادن دازای*
.......
خب ـ
پایان پارت 🙂
امیدوارم خوشتون بیاد
پارت بعد؟
همین الان 😌✨
- ۴.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط