{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک روزگاری غم: روزی روزگاری در‌ون شهری به نام شادی

پارت یک روزگاری غم: روزی روزگاری در‌ون شهری به نام شادی و امید غم به‌ دنیا میاد مردم‌خوشحال بودن همه چی داشتن و هر روز‌ جشن می‌گرفتن..
غم روز ها توی‌خونش توی تاریکی از پنجره به مردم نگاه می کرد و با خودش فکر می کرد چجوری انقد‌ خوشحالن؟

بعد سال ها آفت اومد..محصولات از بین رفتن آب تا ی مدتی آلوده شد و بیشتر آدم ها مریض شدن حشرات اومدن و محصولات باغی‌مونده رو خوردن..
غم با خودش گفت الان یعنی ناراحتن؟؟نگرانن؟؟ترسیدن؟؟
دیدگاه ها (۰)

پارت‌دوم روزگاری غم: غم بیرون‌پنجره رو‌ نگاه کرد..در کمال ت...

پارت سوم روزی روزگاری غم: مردم کمی خسته بنظر می رسیدنت بعضیا...

ویسگون‌ با من لجه💔😃با اون یکی گوشی ام میام تو این اک پست میز...

زندگی چیه؟🗣_پیانوچی؟🗣پیانو، روز های بد‌ کلید های تیره رنگ رو...

ناپلئون گمشده(فصل دوم)

فیکشن ددی گلزار و بیبی پوریا گوت سرخ پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط